|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
من الان یه حکیم بانوی خونه تکونی کرده هستم که تقریبا به جز یکی دو تا کار کوچولو دیگه کاری برای نوروز ندارم.
روز یکشنبه و سه شنبه رو از قبل مرخصی گرفته بودم تا اون خانم بیاد برای کمک . صبحش که بارونو دیدم دلم گرفت. اخه من خونه تکونی تو روز آفتابی رو بیش تر دوست دارم. قدبلند که یکشنبه می خواست بره دانشگاه. رفتم تا باهاش پتو های روی تختها رو بذاریم تو ماشینش که سر راه ببره خشکشویی.یه دفعه چشممون افتاد به شیشه سمت راست جلو. خورد و خاکشیرش کرده بودند . هیچی هم نتونستن بدزدن. چون ضبط که از قبل گیر کرده بود و تو داشبرد هم چیزی جز یه ادکلن نبود. اون روز هم پسر جان از هفت و نیم صبح کلاس داشتن تا هفت و نیم شب. آقای خوش تیپ هم از روی بالکن افاضات می فرمودند که اون موقع چیزی نفهمیدم.بعدا فهمیدم می فرمودن که تقصیر قدبلنده. چند ماهه که قاب اصلی ضبط گیر کرده و پسر جان هیچ کاری نکردن. دزد محترم هم چشمش به اون ضبط افتاده و هوس دزدی به سرش زده. بگذریم داستان رفتن به خشکشویی منتفی شد پتو ها به ماشین اینجانب منتقل شد . داشتم راه می افتادم برم خشکشویی که دیدم خانمه اومدن. دیگه رفتیم بالا. روز اول سه تا اتاق خواب ها و دو تا سرویس بهداشتی و حموم رو تمیز کردند. من هم تو آشپزخونه مشغول درست کردن غذای ظهر شدم. به عادت همیشگی هم چند تا غذا برای عید درست کردم و توی فریزر گذاشتم. یخچال رو کلا ریختم بیرون و توشو تمیز کردم. فریزر هم که قبلا تمیز کرده بودم. سه شنبه که دیروز باشه هم از آشپزخونه شروع کرد. 5 ساعت تو آشپزخونه بود دیگه ساعت یک به زور بیرونش کردم تا آش و پلویی که صبح درست کرده بودم گرم کنم و میزو بچینم. البته حسابی آشپزخونه رو تمیز کرد. بعد از ظهر هم که پذیرایی و هال و دوباره سرویس ها رو شست. خدا رو شکر خونه کلا چه از نظر ظاهر و چه از نظر باطن تمیزشده.
امروز هم که گوشت و مرغ رو سر راه بگیرم دیگه چی مونده؟ خرید کفش برای خودم و خوش خنده. جاتون خالی دیروز با خشکشویی یه دعوای تلفنی کردم. یکشنبه بالاخره خوش تیپ جان سه تا پتو رو بردن خشکشویی. تو قبض هم نوشته شده بود تاریخ تحویل ۲۲ اسفند یعنی دیروز. دو شب قبل رو پتو از توی کمد رختخواب دراوردم. دیروز اومدم اول به خشکشویی زنگ زدم گفتن تا ظهر پتو ها میان . من هم قشنگ دوباره پتو ها رو چیدم تو کمد. عصرش خوش تیپ اومد بدون پتوها. گفتم پس چی شد؟ گفت خانمه گفتش پتوهای شما آماده نیستن. یه دفعه عصبانی شدم و گوشی رو برداشتم و شروع کردم به دادو بیداد. گفتم اگه از اول می زدین ۲۳ اسفند من مشکلی نداشتم.همسر جان هم گفت دیدی بیخود بود. بیخودی زنگ زدی .خانمه چی گفت؟ گفتم هیچی فقط معذرت خواست.
پی نوشت: یکی دو تا موضوع تراژدیک رو مامانم و خواهرم برام تعریف کردن که واقعا اعصابم خورد شده ولی الان با این حال خوبم حوصله گفتنشون رو ندارم. باشه سر یه وقت دیگه.
|
|