حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

روز پزشک بیش تر از همیشه پیامک داشتم. اینجا هم که خیلی ها مرا شرمنده کردید.

پنجشنبه صبح بعد از راست و ریس کردن کارهای منزل ( مثل همیشه سه مدل غذا درست کردن، لباس توی ماشین انداختن، جارو پارو و....) رفتم اول سراغ بوفه . همه رو بیرون کشیدم گردگیری و بعدش هم سر جاش گذاشتن. آخیش! راحت شدم . گردو خاکی که توی بوفه بود داشت منو اذیت می کرد.  بعدش سرحال و قبراق رفتم سراغ کمد لباس هام. هی پوشیدم و هی جلوی بچه ها رژه رفتم و هی من کیف کردم و هی اونا خندیدن. دیدن لباس هایی که رو تنت می شینه خیلی لذت بخشه. عیبی نداره که وزنم ثابت مونده و دیگه پایین نیومده. خوبیش اینه که تونستم دوباره برای مهمونی های در پیش رو  دو سه دست لباس ست کنم و آماده بذارم کنار. تا اینجا شد دو تا کار فرحبخش و انرژی ده.

شبش رفتیم مهمونی. صبح خوش تیپ رفتن سر پروژه و پسر جان دانشجوی همکار آینده اش رو هم با خودشون بردن. خسته و کوفته ساعت یک رسیدن خونه. میزمون هم که آماده بود. بعد از ناهار همه یه استراحت مبسوطی کردیم و بعدش اول رفتیم بیمارستان آزمایش برای خوش خنده که فردا نوبتشه و بعد منزل عزیز و بعد منزل مادرشوهر به صرف شام . صد البته با برنامه ریزی های سر وقت که فوتبال در منزل مادرشوهر اینا دیده بشه و گل دقیقه آخر و سگرمه های در هم رفته شوهر جان. برگشتنی از آخرین ثانیه های حراج پاتن جامه خوش تیپ یه پیراهن و قدبلند یه شلوار کتون خریدند.

قدبلند در سنین 9-8 سالگی به تشویق پدرش مربی گیتار خصوصی تو خونه داشت. تا 11 سالگی هم ادامه داد. دبعد از مهاجرت مربی به سوییس کلا گیتار رو بوسید و گذاشت کنار. دو تا گیتار اعلا گوشه خونه مون در حال خاک خوردن بود. هرچی هم می گفتیم بیا برو کلاس و اینا توجهی نمی کرد. اما یه هفته است که گیتارو کتابچه نت هاش و آهنگ های مختلف رو علم کرده. در حال تمرین مجدده و جالب اینجاست که خواننده اش هم خواهرشه. هنوز تصمیم نگرفته که بره کلاس یا خودش تمرین کنه. من هم گذاشتم به عهده خودش.

خوش تیپ جان بدون این که به ما چیزی بگه پرشیا رو که زیر پای قدبلند بوده داره میفروشه. البته گفته دیگه چیزی جایگزینش نمی کنه ولی من فکر می کنم می خواد یه 206 بخره. چون بهم گفت پراید ت رو بده قدبلند یه 206 بخر که من خیلی رغبتی به این کار ندارم. فعلا پسرجان در تب و تاب اینه که آیا ماشین داره یا نه؟

کلاس های خوش خنده هم به راهه. باله رو خیلی دوست داره چون حرکات ظریف و خانمانه ای داره. ایروبیک عرقش رو در میاره. پدرش هم براش بارفیکس نصب کرده. تا ببینیم نتیجه چی میشه؟

پی نوشت: خجالت می کشم که بگم پایان نامه بی پایان نامه. اصلا انگیزه ای برای انجامش ندارم. شاید به خاطر مساله کاریمه.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:45  توسط فروغ دانا  | 
  بالا