|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
امروز حالم کمی بهتره. به چند دلیل. برای پایان نامه فکرایی کردم . انشأ الله به نتیجه میرسه. یک شخص معتبر بدون این که من بدونم که اصلا در جریان کارم هست به من گفت که با فلانی صحبت کردم و اون گفته اصلا خانم دانا بیخود پاش به این ماجرا کشیده شده. حتما مساله شما حل شدنیه. تو دو سه هفته قبل به من پیشنهادات خوبی بیرون از این سازمان شده که گفتم بعد از حل شدن پرونده ام بهش فکر می کنم. اما اون چیزی که حالمو خیلی خوب کرد نوازش موهای قشنگ دخترم ساعت شش صبح بود. صبح اول رفتم برق اتاقشو روشن کردم. هنوز هم که هنوزه دوست داره به پهلوی چپ بخوابه طوری که روش به سمت دیوار باشه و یکی از خرس هاشو بغل کنه. دیدم با این که برق رو روشن کردم بیدار نشد. رفتم نشستم لبه تختش. موهای قهوه ای پر پشتش رو از کنار گوشش نوازش کردم به سمت عقب. چه موهای قشنگی!برق می زد. بعد خم شدم موهاشو بوسیدم و بوییدم. گونه هاشو بوسیدم. تو خواب خندید.آروم چشماشو باز کرد.چشمای مشکیش عین پدرشه . از تخت اومد پایین. و رفت به کاراش برسه. خوش خنده خیلی راحت عواطفشو به زبون میاره. موقع صبحونه گفت مامان خیلی خوب بود که چشمامو باز کردم و تو رو کنارم دیدم. مرسی.همین صحنه برای تمام امروزم کافیه. خدایا شکرت.
پی نوشت: پریشب مهمون خوش تیپ جان بودیم برای شام. رفتیم رستوران لبنانی تو عباس آباد. افتضاح بود. افتضاح. غذاهاش به مفت نمی ارزید. همون نوع غذایی که من تو رستوران لبنانی تو دوبی خورده بودم رو سفارش کردم. به جز خوش خنده که دو سوم غذاشو خورد ما سه تا بیشتر از یک سوم رو نتونستیم بخوریم. ای کاش فقط مزه نداشت .بدمزه بود. سوپش که یه چیزی بین هلیم و فرنی و شیر برنج بود همراه با طعم دارچین. شیرینی روی میز مونده بود. البته اینو بگم که فقط سالاد و پیش غذایی که با بادمجون کبابی بود و نوشیدنی لیمو و نعناش خوب بود. نزدیک به 200تومن شد. شوهر جان هم بهشون گفت غذاتون خیلی بد بود من که اصلا نه خودم دیگه میام و نه به کسی پیشنهاد می کنم که بیان اینجا. جالب اینجا بود که ساعت نه و نیم که ما می اومدیم بیرون دیگه میز خالی نداشت. به جز ما و یه میز دیگه که معلوم بود از سر کنجکاوی اومدن بقیه میزها به نظرم توسط ایرانی های عرب زبان و یا عرب های ساکن ایران اشغال شده بود.
|
|