|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
همه ما خاطرات ریز و درشتی از اتفاقات مختلف زندگیمان داریم که گاهی به هر بهانه ای دستمایه خنده و شوخی می شود و یا فقط محض یادآوری بازگویی می شوند. در هر خاطره هم نقش یکی دو نفر پر رنگ تر ازبقیه هستند. مثل معلم کلاس اولم. معلم کلاس پنجم. معلم تاریخ و جغرافی دبیرستان که مرا عاشق تاریخ کشورم و جهان کرد. معلم زیست شناسی سوم دبیرستان زمانی که هنوز دانشگاه ها به خاطر انقلاب فرهنگی بسته بودند و به من گفت تو ذهن ریز بینی داری. در کنکور به شرط پشتکار موفق می شوی. می خواهی پزشکی بخوانی دیگر... معلم فیزیک سال چهارمم که به پدرم گفته بود دخترت آینده درخشانی در درس دارد. یکی دو تا دوست دبستانی. یکی دو تا در دوره راهنمایی و چند تایی از دبیرستان و بعد هم دانشگاه. و در انتها خاطرات ریز و درشتم از بیمارانم. آن موقع که فقط مریض میدیدم و گاها به مراجعه کنندگان درمانگاه آموزش میدادم.
چند روز قبل موقع تعریف یک خاطره بامزه از ویزیت یک بیمار یک دفعه به فکر فرو رفتم. شاید من هم تکه ای از خاطرات بیمارانم هستم . شاید آن ها هم موقع بازگویی خاطراتشان از پزشکان مختلف از من هم یادی کنند. یاد خانم دکترجوان خوشرو و پر حوصله . خانم دکتری که اطفال را موقع ویزیت بغل می کرد و اول با آن ها دوست میشد و بعد معاینه می کرد. طوری که مادر بزرگ یکی از آن ها به همکارم گفته بود الهی بمیرم خانم دکتر بچه دار نمی شود ؟ و از صدای خنده همکارم و پاسخش که همین الان پسر یک ساله ایشان در مهد کودک ته درمانگاه در حال بازی هستند متوجه موضوع شدم.
بیمار فشار خونی که هر روز برای کنترل فشار می آمد و من باید اول راضیش می کردم حداقل دستش را از آستین چند لباسی که روی هم پوشیده بود آزاد کند و تقریبا به نتیجه رسیدن این موضوع نیم ساعتی ما را درگیر خودش میکرد. غر هم میزد که اگر من سرما بخورم تقصیر توست.
من در خاطرات پدر و مادر دختر یک ساله ای هستم که هر دو استاد دانشگاه بودند وفقط برای واکسن دخترشان را به مرکز می آوردند؟ یادشان می آید که با بررسی پرونده متوجه اختلال رشد دخترک شدم و با آزمایش به عفونت ادراری رسیدم و بعدش هم مشاوره با اطفال و درمان و توصیه های تغذیه ای و روند رو به رشد دخترک؟ حالا چند سالش است؟ احتمال قریب به یقین 17 ساله.
در خاطرات مادر و دختر 16 ساله ای هستم که از یکی از محارم ب.ا.ر.د.ا.ر بود و منِ 30 ساله با نتیجه آزمایش خون و بعدش هم سونوگرافی که جنین 12 هفته زنده و سالم را نشان میداد دنبال کلماتی می گشتم تا حقایق را به او و مادرش بگویم؟ و بعد قفل کردن در اتاق معاینه از داخل و شاهد ضجه های بی صدای مادر و در هم شکستن دختر که چادری هم بود وخانواده اش اهل برگزاری مجالس مذهبی ، دست های مادر که روی دهانش فشرده می شدن تا کسی از بیماران منتظر بیرون از اتاق متوجه موضوع نشوند چون اکثرا همسایه بودند و در مجالس مذهبی خواهان دخترش برای پسرانشان. و بعد گفته های بریده بریده دختر لابه لای گریه که اصلا نمی دانسته عمویش چه بلایی به سرش می آورد؟ حالا باید خانم 33 ساله ای باشد. چه می کند؟ کجای این دنیای وانفسا نفس می کشد؟
آن خانم مسنی که دختر عموی یکی از فوق تخصص های غدد بود و با این حال ماهی یک بار برای کنترل پیش من می آمد و اعتقاد خاصی به خوب بودن دستم داشت. هنوز زنده است؟ فکر نکنم. شاید هم چرا. این روز ها دیدن سنین بالای 95 سال عجیب نیست.
و و و .....
ما پزشکان با بیمارانمان زندگی می کنیم. از بیماری گریزی نیست فقط خدا کند همیشه بخشی از خاطره خوب یکدیگر باشیم. من بسیاری از کرامات خداوند را به خاطر دعای خیر آن ها در زندگیم دیده ام.
|
|