|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
امروز میروم ولایت
من حداقل روزی دو بار با مامان حرف میزنم
زمین خوردنش را که تعریف کرده ام. خدا رو شکر شکستگی نداشته ولی کوفتگی و کبودی فراوان . دیشب خواهرم می گفت مامان به سختی از تخت پایین و بالا می رود. مدام می گوید مرا ببرید بیمارستان و بستری کنید.
گفتم صبر کنید من بیایم. دیشب چند تایی غذا درست کردم(هنوز همان عادات آشپزخانه ای را دارم)
امروز آمدم اداره کارهای برنامه ریزی شده را انجام بدهم و قبل از ظهر بروم. فردا در مراسم سومین روز فوت شیوا خانم هم شرکت کنم. دیروزبرای همسر ، دختر، پدر شوهر و مادر شوهرش که از اقوام پدری هستند وویس گذاشتم. بعد که خودم گوش کردم دیدم غم صدای خودم چقدر زیاد است![]()
خوش خنده ازشنبه امتحان دارد. خیلی دلش می خواست با من بیاید ولی قانعش کردم که الان وقتش نیست.
|
|