حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

بابا خدابیامرز و مامان همیشه سحر خیز بودن. مامان حتی صبح برنج ظهر رو می پخت و میذاشت روی درجه یک شعله برقی اجاق گاز ایندزیتمون که سال 59 خریده بودیم. خورش رو یک روز در میون درست می کرد تو گمج برای دو روز ناهار. چون معلم بود و سه تا بچه با فاصله سنی داشت( خواهرم اولین بچه، من با فاصله 4  و نیم سال دومی و برادرم با فاصله 7 و نیم سال بعد از من ) . شب میز صبحونه رو می چید. صبح میز رو جمع می کرد و میز ناهار رو آماده می کرد. ما هم درس میخوندیم هم به مامانم کمک میکردیم. میز جمع کردن و ظرف شستن با من و خواهرم بود. مامان بعد از کشیدن غذا دیگه کاری نداشت.نمیذاشتیم کار دیگه ای بکنه اصلا.

معمولا لقمه های مدرسه ما رو بابا درست می کرد.خرید رو با هم انجام میدادن. بابا غروبا میرفت مغازه این عمو یا اون عمو ، به مادرش که تنها زندگی میکرد سر میزد،یه وعده غذایی که مامان درست کرده بود برای مادرشوهرش رو می برد، خریدای مامان بزرگو انجام میداد و موقع اومدن نونی، پنیری، خریدای جزئی که مامان بهشون میگفت رو انجام میداد. موقعی هم که دو سال آخر زندگی مامان بزرگ به اصطلاح زمین گیر شد تو خونه 4 پسرش میچرخید. ولی تو خونه ما از همه جا راحت تر بود. بابا کولش می کرد و میبرد سرویس بهداشتی با کمک مامانم تمیز میکرد مامان بزرگمو. جمعه ها مامانم ناهار درست میکرد عمه بزرگه و شوهر  عمه رو دعوت میکرد. مامان و عمه مامان بزرگو حموم میکردن. سرشو حنا میذاشتن و بعد تو همون اتاقی که مامان بزرگ بستری بود سفره پهن میشد. با هم ناهار میخوردیم. غروب بابا عمه اینا رو میبرد خونه شون.

مهمون اگه میومد همیشه با روی خوش ازشون پذیرایی می کردن. آخر هفته ها یا مهمون داشتیم یا مهمونی می رفتیم. یکی دوشب در هفته شب نشینی بعد از شام بخصوص خونه یکی از عموهام داشتیم. زن عموم که اهل استانی از غرب ایران بود با مامانم جورتر بود. در سال حتما دو تا سفر طولانی داشتیم . آخر هفته های تابستون پیک نیک های یک روزه که حتما. وماهی یک بار هم سفرهای دو روزه به یکی از شهرهای ساحلی. 5 یا 6 ماشینی میرفتیم. لیدر برنامه هم مامان و بابا بودن. برنامه ریزی می کردن. خرید می کردن. لیست وسایل رو به هر خونواده می گفتن. و در سفر هم معمولا کباب پختن و تقسیم کباب با بابام بود. همه هم به حرف این دو لیدر گوش می کردن. بدون حرف و حدیث. با شوخی و احترام پدرم همه مردا رو وادار میکرد که تو سفر ظرف بشورن. گاهی شام سفر رو آماده کنن.

گاهی میشد تو پاییز و زمستون فقط ما 5 نفر یه عصرونه ساده برمیداشتیم میرفتیم کنار یه شهر ساحلی نزدیک. ایوون یه پلاژی رو که خالی از سکنه بود انتخاب می کردیم. بساط پهن میشد. و تا غروب اونجا میموندیم و بازی می کردیم و بر می گشتیم. بعد هم کمک مامان بودیم تا جمع بشه همه چیز و بخوابیم.

چه روزایی بود. چه خاطراتی.

حالا ما موندیم و اون خاطرات. بابا نیست. مامان فعلا بستری روی تخته.بچه هاش مثل پروانه دورش میچرخن. همون کاری که خودشون برای والدینشون انجام دادن.

سحر خیزی اونا به من به ارث رسیده. هر روزبرای 5 و نیم صبح زنگ میذارم ولی 5 صبح بیدارم. میز صبحونه رو شب آماده می کنم. حتما چایی دم می کنم. هیچوقت ما 4 نفر بدون صبحونه از خونه بیرون نرفتیم. من 6 و 10 دقیقه صبحونه میخورم . 6 و نیم ماشین میاد دنبالم. پسرم 7 پامیشه لقمه برای محل کارش درست می کنه. تو یه فلاسک کوچیک چایی دم کرده میریزه میبره. ظرف ناهاری که براش کشیدم رو برمیداره و میره. بعد یکی یکی پامیشن و بقیه موارد.

آخر هفته ها به خرید و نظافت و غذا درست کردن میگذره. حالم با این کارا خوب میشه. خونه که تمیزباشه. خریدا که انجام شده باشن. غذا که باشه احساس رضایت درونی می کنم. لا به لا هم کتاب میخونم و کارای شخصی رو انجام میدم...

امروز تو اون نیم ساعت تا ساعت زنگ بزنه همه دوران خوش 5 نفره با بابا و مامانم از جلوی چشمم رژه رفتن. حیف ....

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 7:56  توسط فروغ دانا  | 
  بالا