امروز صبح تومدرسه خوش خنده اولین جلسه آشنایی با معلمش رو داشتم. از معلمش خوشم اومد. یه جورایی شبیه مامانمه. البته خیلی جوونتر. چون مامانم هم فرهنگی بود و بعد از ۳۵ سال کار تو مدارس یکی از شهرستانهای شمال بازنشسته شد. این خانم معلم دخترم، ۲۹ سال سابقه د اره. فعلا ازش خوشم اومد و چون خوش خنده هم از روز اول دید مثبتی بهش داشت فکر کنم انشاء الله تا آخر سال مشکلی نداشته باشم. از خوش خنده خیلی تعریف کرد و گفت که به آینده اش امید واره . راستش من با تجربه ای که سر قد بلند داشتم خیلی به این حرفا دل نمی بندم. نه این که قدبلند بد بوده . اتفاقا توی یکی از مدارس عالی تهران درس خونده و چه از نظر اخلاقی و چه از نظر درسی همیشه مورد توجه مدرسه بوده. ولی پارسال به جای درس خوندن برای کنکور بیش تر پیش دانشگاهی رو جدی گرفت و نتونست توی دانشگاه سراسری تهران قبول شه. البته یه رشته مهندسی- هم رشته ی پدرش- هم تو شهرستان و هم دانشگاه آزاد تهران قبول شد . و ما با پرس و جو هایی که کردیم اونو همین جا ثبت نامش کردیم. منظورم اینه که می خوام من برای خوش خنده هدف نذارم. بلکه بذارم خودش یواش یواش راهش رو انتخاب کنه. می خوام راحت باشه تو درس خوندن. البته باید اول خودم آدم شم و بعد اون رو راحت بذارم.
دیروز بعد از ظهر با این که دو ساعتی ماشین روشن بود و تو ترافیک بودم دیگه چراغ روغن ترمز روشن نشد. تو ترافیک هم ضبط ماشین رو رو شن کردم و خوش خنده هی قر داد و رقصید.امروز صبح که اومدم دیدم برام نظر گذاشته شده . خیلی خوشحال شدم. مرسی خانوم خانوما. مرسی بی بی صحرا.
ایشا الله یواش یواش منم جزو دوستان همیشگی اونایی که لینکشون کردم میشم. هر چند هر روز حتما این وبلگا رو یه سری بهشون می زدم.
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 9:57  توسط فروغ دانا
|