حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلام از مشهد که برگشتم وقت سرخاروندن نداشتم.

از صدارتخونه هم منو برای ماموریت خارج از کشور برای یه دوره 12 روزه انتخاب کرده بودند. از چهارشنبه 10 مرداد تا 22 مرداد.

همون موقع گفتم نه. شاید برای خیلی ها یه موقعیت خاص باشه ولی حس ششمم می گفت نباید برم. بیشتر فکرم مشغول همسر و دختر بود.

بماند. 10 نفر رفتند هم ماموریت و هم گشت و گذار. خوش بگذره بهشون.

قرارم این بود عصر چهارشنبه ده مرداد با دختر جان برم پیش مامانم. خوش خنده بمونه سه شنبه16 مرداد برگرده من جمعه 12 بیام.

از سه شنبه قبل حال مامانم بد شد با علائم درد شکم و تهوع و بی اشتهایی بردند بیمارستان. به من خبر دادند من صبح چهارشنبه راه افتادم. اونجا بودم تا دیروز عصر. فعلا تو بیمارستان تحت نظر هستند. با تشخیص سنگ کیسه صفرا و احتمالا التهاب پانکراس و مجاری صفراوی. فقط مایعات صاف شده میخوره. سرم دارن و آنتی بیوتیک تزریقی. درداشون بهتر شده. امروز یه ام آر آی خاص داره. آسپرینشون قطع شده. اگر دکتر تشخیص بده سه شنبه عمل می کنه.

آخر هفته دختر جان تزریق داروی کولیتش رو داره با مطب دکترش تماس گرفتیم اگه بشه بندازیم چهارشنبه صبح که عصر بریم هنوز اوکی نکردن.

همسر هنوز سرپا نشدند. باید برای ایشون هم بریم مجددا دکتر.

خلاصه که خیلی اوضاعمون به هم پیچیده است.

از خستگی نا ندارم. کم خوابم. استرس دارم. برنامه ریزی بیمارستان و هزینه هاش و پرستار جدید مامان خودش یه فکر آزاد میخواد.

پرستار قبلی مامان رفتند که سه ماه بعد بیان. پرستار جدیده 30 سالشه پرانرژی هستش و تمیز. گفتش میمونه بیمارستان پیش مامان.روزی چند ساعت میره خونه مامان و بعدش برمیگرده. ما هم همه جوره جبران می کنیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 15:57  توسط فروغ دانا  | 
  بالا