|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
من حدودا ده سالی هست که با خوردن نسکافه مشکل پیدا کردم. متوجه شده بودم که قهوه، نسکافه، همه مشتقات آن ها منو دچار اختلال ضربان قلب یعنی تاکیکاردی می کنه. به همین دلیل سالها بود که از خوردنش اجتناب می کردم.
هر جا که چای باشد و نسکافه، همه به سمت دومی می روند و من به سمت چای.
بگذریم، هفته گذشته هفته پر از جلسه و تصمیم گیری و دوندگی از یم خیابان به خیابانی دیگر برای حضور در جلسات مربوطه بود.
دوشنبه هفته قبل من تو ساختمان اصلی یک دوره آموزشی داشتم. معاون ارشد زنگ زد که ساعت 10 و نیم باید جایی در مناطق مرکزی شهر باشیم. با هم برویم. جلسه ای در یک شرکت خصوصی برای دیدن برنامه ها و در صورت توافق، همکاری دوجانبه.
رفتیم. من معمولا آب میخورم همیشه. عادتی است که از سال 96 و با رژیم غذایی آن سالم پیدا کردم.
آب روی میز نبود، چایی نیاوردن. یک نسکافه شیرین آوردند. اولش مقاومت کردم در مقابل خوردن. ولی خستگی و سردرد غلبه کرد و نصفش را خوردم. یه ربع بعد آلرژی پوستی و آبریزش بینی شروع شد. یک ساعت بعد اضطراب پیدا کردم. احساس می کردم قفسه سینه ام سنگین شده و تنگی نفس دارم. خلاصه از حالت عادی دور شدم. تا برگردیم محل کار ساعت شد 2 بعدازظهر. به راننده گفتم با من بیا تا بالا و تا در اتاقم. کم کم دیگر صدای ضربان قلبم را توی سرم حس می کردم. رفتم جایی که نمازخانه خصوصی است. دراز کشیدم. فشارخونم را که گرفتند: 13.5 روی 8.9 را نشان میداد. این برای من یعنی فاجعه. چون من به زور فشارم از 12 روی 7 بالاتر میرود. آن روز تاشب همین مشکلات را داشتم به اضافه بی حالی. که فهمیدم مربوط به نسکافه ایست که خودشان درست کردند و خیلی هم غلیظ و شیرین بود. دیروز کمی عصبی و خسته شدم. از دیروز عصر تا الان همان حالات تکرار شده و چقدر من کار دارم این هفته.
**مامانم همانطورند. ضعیف و بی حال. یعنی توانشان بعد از عمل کم شده. ضربان قلبشان پایین تر از حد عادیست که احتمالا به خاطر داروی جدیدی است که در بیمارستان تجویز شده. برادرم این هفته میرود مطب دکتر برای مشورت.
****حدود 10 روز همسر نبودند بالاخره طلسم شکسته بود و راهی خانه روستاییمان شدند. در این ده روز به همراه خوش خنده سه بار سینما رفتیم(ق.ی.ف: افتضاح است. پولتان را هدر ندهید-- شه سوار: متوسط است شبیه فیلم شادروان----در آغوش درخت: عالیست . شنیدم برای اسکار در نظر گرفته شده)،،، کلی پیاده روی رفتیم... سه بار با هم شام مختصری در رستوران رفتیم... خونه همیشه تمیز بود....سر و صدا کمتر بود... برای غذا انتخاب ها بهتر بود... خلاصه کمی آرامش روح و روان داشتیم![]()
|
|