|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
هفته گذشته قرار بود طبق روال همیشگی تزریق دارو برای خوش خنده داشته باشیم توی مطب. چهارشنبه پیام دادن که مطب تعطیله و شنبه عصر (یعنب امروز بریم) .
از طرفی ما هم قرار بود به عنوان جایزه برای قبولی ارشد خوش خنده یه لپ تاپ با قابلیت های نه خیلی خاص بگیریم. چهارشنبه غروب که رسیدم خونه دیدم پدر و دختر پیشنهاد رفتن به سر.ای ایر.انی قم رو میدن که بریم ببینیم و اگر شرایط جور بود نقد و اقساط بخریم. تازه همسر پیشنهاد کرد از اونجا بریم کاشان شب
صبح زود صبحونه خوردیم. راه افتادیم. اول رفتیم بهشت زهرا. بعد هم به سوی محل موعود. یک ساعتی دور زدیم و چرخیدیم.شرایط رو که سنجیدیم فهمیدیم بهتره از مراکز معتبر تهران خریداری کنیم. بعد رفتیم حرم و بازار دور و بر اون. بعدش هم ناهار توی یه رستوران و برگشت به سمت تهران. رفتیم بازار چار.سو و نقد گرفتیم و تا آماده بشه رفتیم کافی شاپ و کیک و نوشیدنی خوردیم. و برگشتیم. یه توفیق اجباری ناگهانی بود.
*** موج تغییرات در حال انجام هستش. فقط نمی دونم چرا تو سازمان ما خبرها تبدیل به ابلاغ نمیشن. دیگه تحمل کارکردن به روش سه سال گذشته رو ندارم. هر چند که خبرهای موثقی برای تغییر نفر اصلی سازمانه. خودش و گروه اطرافش که توی این سه سال خوب بردند و سیاست های سازمانی رو به نفع خودشون تغییر دادن میگن نفر اصلی صدارتخونه به این فرد مورد نظر گفته تو موندنی هستی!!! واویلا!! البته خبرهای موثق داریم که اصلا این طور نیست و نخواهد بود.
****در صدارتخونه فرد متناظر من تغییر کرده. خدارو شکر. به معنای کل برنامه ها و سیاست ها رو شخم زده بود و تخریب کرده بود. نفر بعدیش کار خیلی سختی داره برای به وضعیت عادی برگردوندن کارها.
|
|