حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

میلم به نوشتن نمی رود

انگار با رفتن مامان عزیزم یک بار دیگر داغ رفتن پدر تازه شد.

بعد از مراسم چهلم مامان تو شهرمون،جور نشد برای رفتن به ولایت، راستش رغبتی هم دیگه پیدا نمی کنم،رفتن به خونه ای که نفس مامانم دیگه توش نیست برام سخته. برادرم هر روز سر میزنه به گلها آب میده، شب برق اتاق مامانو زوشن میکنه. روز میره خاموش می کنه و درا رو باز میذاره که هوای خونه عوض بشه ....

تعطیلات که جاده ها و شهرهای شمال خیلی شلوغن و نمیشه رقت. غیر تعطیلات هم که کارای اداری اجازه نمیده.

صدای مامان و بابام هنوز تو گوشم می پیچه

احساس می کنم شرایط خاص بستری مامانم از 10 اسفند و فوتشون 26 اسفند که با شرایط جنگ و بعدش عید و ... همزمان شد، باعث شد که نتونم خوب عزاداری کنم. نتونستم احساساتمو خوب بروز بدم. تو قلبم گریه و عزا و غم بود، اما تو صورتم و کارهای یومیه اون روزها، خویشتنداری بود.

اما خوابشونو که گاهی می بینم آرامش بخشه.

آرزوی سلامتی دارم برای پدر و مادرای در قید حیات. روح همه رفتگان هم شاد باشه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 9:19  توسط فروغ دانا  | 
  بالا