حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلام آخرین نوشته ام 14 تیرماه بوده

الان در حالی مشغول نوشتنم که لارنژیت شدیدی کردم و به قول زنداداشم تصویر دارم ولی صوت ندارم. احتمالا سوغات ماموریتی بوده که 11 تا 18 به شرق آسیا رفتم. برای شرکت در یک کنفرانس علمی. هم فال بود و هم تماشا. بهره برداری کردم برگشتم و گزارشش رو هم دادم. سه هواپیما عوض کردیم بیش از 24 ساعت هر بار رفت و برگشتمان طول کشید. داخل هواپیما هم سرد بود. ولی به نظرم سرفه های پشت سرهم یه خانم آفریقایی که یکی دو ردیف پشت من نشسته بود منو مبتلا کرد. ناحیه حنجره، و تراشه درگیر شده و ذر حال مصرف دارو هستم.

چهارشنبه 21 مرداد که هنوز علائمی نداشتم با خوش خنده رفتیم ولایت. از پنجشنبه صدام گرفت و بعد قطع شد.

سر خاک مامان و بابام رفتم. خدا رفتگان شما را رحمت کند. این بار خیلی سختم بود. از 17 سالگی که دانشگاه قبول شدم تا چهلم مامان، هر بار که رفتم ولایت خونه مامان و بابا رفتم. این بار برادر و خواهرم اجازه ندادند. خونه هر دوشون رفتم ولی جای خالی مامانم خیلی اذیت می کرد.

هیچ وقت تعطیلات نمیرم ولایت، حتی تو تعطیلی تهران برای مراسم تیرماه (تشییع و تدفین) تا دوشنبه تهران بودیم. بعد هتل گرفتیم کرمانشاه و همدان و اون مسیر رو برای مسافرت انتخاب کردیم.

این بار به خاطر این که خوش خنده هم درگیر پایان نامه و محل کارشه امکان مرخصی گرفتن نداشت و ترجیحم این بود که همین دو روز رو بریم. 7 ساعت و نیم تو ترافیک بودیم موقع رفت. برگشتن ولی خوب بود.

راستی تقاضای بازنشستگی دادم. میخوام تکلیف کارم روشن بشه. بعد اینجا اگر خواستند و تونستند به روش های دیگری منو دعوت به کار می کنند.

سلامت باشید همگی

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:35  توسط فروغ دانا  | 
  بالا