|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. اول ازدواجمون یه خونه تو منطقه 5 رهن و اجاره کردیم. صاحبخونه مون اهل قم بودن. یه خونواده سنتی. 5 تا بچه داشتن. فقط دختر بزرگه ازدواج کرده بود که بچه نداشت. یه دختر و پسر تو سن 18 ،19 سالگی داشتن و یه دختر و پسر تو سن دبستان. خانم ها همه چادری حتی اون دختر کوچیکه.خوب حق هم داشت همه شون خوشگل بودن. آپارتمان سه طبقه بود. دو طبقه اولش دست اونا و طبقه سوم دست ما. پدره افکار خاصی داشت. عقیده داشت چون جوون تو خونه دارن نباید تلفن بخره. در نتیجه ما هم تلفن نداشتیم. مبل و تخت تو خونه نداشتن. روزا طبقه اول سر می کردن و شبا می رفتن طبقه دوم. جاکفشی نداشتن. کلی خوش تیپ حرص خورد تا زمانی که برامون مهمون میاد کفشاشون رو که تو راه پله ولو بود جمع کنن. یا روی رختاشون رو که تو حیاط پهن می کردن و شامل شلوار و زیر شلواری مامان دوز هم بود با پارچه ای چیزی بپوشونن. گاهی خانمه که فکر می کرد خوش تیپ خونه نیست با سر برهنه و پای بدون جوراب و دامن میومد تو حیاط اونوقت من بودم که باید می اومدم و بهشون می گفتم که خوش تیپ خونه است. ولی آدمای خیلی خوبی بودن. وقتی قدبلند دنیا اومد عصرا میذاشتمش تو کالسکه و فاطمه و علی ( اون دو تا کوچیکه) تو حیاط می گردوندنش و باهاش بازی می کردن. خودم هم کنار خانم و دختر بزرگه اش می نشستم و حرف می زدیم تا خوش تیپ از راه برسه. آخرش هم با ناراحتی از مون جدا شدن تا یه مدت هم با هاشون ارتباط داشتیم.
2. بعدش که یه خونه تو منطقه دو اجاره کردیم. دو طبقه بود و ما طبقه دوم بودیم. صاحبخونه یه خانم و آقای زرتشتی بودن. آقاهه بازنشسته بود و خانمه برای دوست و آشنا تو خونه خیاطی می کرد.دختر بزرگشون کرمان زندگی می کرد پسرشون یزد و دختر دومشون هند. ماه بودن ماه. یه چیزی من می گم و یه چیزی شما می شنوین. اعتقادات خاص مذهبی خودشون رو داشتن ولی خیلی به اعتقادات مسلمونا هم احترام می ذاشتن. تو مراسم نذری شرکت می کردن. خانمه می گفت دختر اولش اوایل ازدواج حامله نمی شد و اون با خدمت کردن تو مراسم نذری امام حسین(ع) و امام حسن (ع) حاجتش رو گرفته. به امام رضا (ع)هم خیلی احترام میذاشتن. عین مادر به من محبت می کرد. حلال و حروم سرشون می شد. هیچوقت دروغ نمی گفتن. خاطره خیلی خوبی تو ذهنم گذاشتن. وقتی رفتم آپارتمانی که همون حوالی خریده بود یم برام کادو آورد. خدا حفظشون کنه.
3. بعد یه آپارتمان خریدیم. نوساز تو یه مجتمع 8 واحدی. همسایه های بامزه ای داشتیم. خوش تیپ مدیر ساختمون شد ولی همسایه روبه روییمون که کاسب بود و خانمش خونه دار تو پرداخت هزینه های ساختمون خیلی اذیت می کرد . همیشه لای در خونه شون باز بود و ما از شوخی و خنده هاشون رو می شنیدیم تا دعواهای زن و شوهر رو. بعد فهمیدیم آقاهه تریاک می کشه. یکی از همسایه هامون مجری تلویزیون بود که خیلی هم به ما احترام میذاشت. خلاصه یکی دو تاشون اذیت می کردن تا خوش تیپ مدیریت ساختمون رو سپرد به یکی دیگه و ما اونجا رو فروختیم و دوباره اجاره نشین شدیم.
4. آپارتمان بعدیمون تو همون محله بود فقط چند تا کوچه بالاتر . زمینی هم که خریده بودیم همون منطقه بود که خوش تیپ داشت با شریکاش توش آپارتمان می ساخت. اونجایی که اجاره کردیم سه طبقه بود که ما طبقه وسط بودیم. صاحبخونه عجیب و غریب داشت. یعنی خانمه همه کاره بود. زن سالار زن سالار. به همه از شوهرش گرفته تا داماداش دستور می داد. خیلی بهم اونجا سخت گذشت. گدا و ندید بدید بودن. مثلا دستور می داد باید کل سه طبقه راه پله رو نوبتی تمیز کنیم. بهش می گفتم یکی رو بیارید پول بدیم. می گفت نه. من کار کسی رو قبول ندارم. انتظار داشت من هم مثل خودش تی دستم بگیرم و راه پله رو تمیز کنم. من هم نمی کردم. میذاشتم هروقت کوکب خانم خدا بیامرزمی اومد کل راه پله رو هم تمیز کنه. بعد اون خانمه می اومد بیرون و بهش دستور میداد. خوش خنده رو همونجا دنیا آوردم. خیلی خاطره بدی از اون خونه دارم. تا خونه بعدی رو خریریم.
5. می رسیم به همین خونه ای که الان توش زندگی می کنیم. یه آپارتمان چند سال ساز بود.صاحب قبلیش ارمنی بودن و ساختمون رو از صاحبای اصلی خریده بودن. سه واحد تو 300 متر زمین که از سه بر بازه. خوش تیپ عاشق استحکام ساختمون و استیل ساختش شد. مهندسی سازه. تو محله ما به استحکام و خوش ساخت بودن معروفه.آپارتمان رو یه خونواده ارمنی برای دو تا خواهر و مادرشون ساختن و بعداز انقلاب از ایران رفتن .ما طبقه سوم رو خریدیم و باز سازی کردیم. اما بشنوین از همسایه های اینجا.طبقه اول مال یه خانم 80 ساله است. شوهر نداره. همیشه ناخناش لاک زده و موهاش براشینگ شده است. یه پژو 206 داره. خیلی هم قشنگ رانندگی می کنه. فقط نمی دونم چرا همه جای ماشینش خورده است. یه پسر 50 ساله داره که آمریکاس. یه دخترش از شوهرش جدا شده و با پسرش زندگی می کنه. پسرش گاهی اینجاست و گاهی مالزی. می گن که دختره دوباره شوهر کرده و جدا خونه داره . ولی همیشه تو این خونه است. دختر دومیش اصلا ازدواج نکرده. خیلی بامزه و صاف وساده است. هرچی مادره سیاس و دو به هم زنه دختر دومیه دلنشینه. این طبقه اولیمون حواسش سر مسائل مالی پرته . مثلا یادش میره که به ما و دومی ها بدهکاره و هی ما باید یادش بیاریم. هروقت هم که یادش میاد میگه الان نداره ولی دو هفته دو هفته سر از مسافرتای خارج در میاره. طبقه دوم مال دو تا خواهره که با مادر پیرشون زندگی می کردن. مادره امسال مرداد ماه فوت کرده. اینا هم یه جور بامزه ای هستن. دختر بزرگه بازنشسته وزارت امور خارجه اس. یه سالی می شه که یه پژو 206 خریده.اصلا ازدواج نکرده. دختر دومیه یه بار ازدواج کرده و تو آمریکا از شوهرش جدا شده. بچه نداره. بازنشسته ایران ایره . انگار همونجا تو آمریکا این خونه رو معامله کرده. خونه مال دو تا خواهراست. خوب تا اینجا متوجه شدین که تنها مردای خونه خوش تیپ و قد بلندهستن. دو تا خواهرای طبقه دوم هر دو یه جورایی هستن. یه خورده بدبین و کم صبر. اولش که اومدیم فهمیدیم با صاحب قبلی واحد ما سر قیر و گونی پشت بام و با طبقه اول سر اتاق سرایداری پرونده تو دادسرا دارن. دو سه بار هم به ما سر مسائل الکی گیر دادن. یه بار هم اونقدر اذیت کردن و تو راه پله فحش دادن که به پلیس 110 زنگ زدیم. مامور پلیس که اومد از دستشون از خنده مرده بود. آخرش هم بهشون توپید و رفت. من تا اوایل امسال باهاشون حرف نمی زدم. طبقه اولی مون هم هی دو به هم زنی می کرد. اما امسال سر ماشین خریدن من موضوع جالبی اتفاق افتاد. ما خونه مون شمالیه. یه حیاط تقریبا بزرگ د اریم. یه قسمتی هم هست که قبلا استخر بوده و صاحبای قبلی رو شو پوشوندن و به حیاط اضافه شده. هر آپارتمان یه پارکینگ داره. اما پارکینگ اولی طوریه که می تونه راحت دو تا ماشین توش پارک کنه. ما مشکلی نداشتیم. گاهی برای ما که مهمون می اومد مثل بابا و برادرم ماشینشون رو تو حیاط پارک می کردن. گاهی هم طبقه دوم ماشین برادر یا برادرزاده اش رو اونجا پارک می کردن. امسال وقتی ماشین رو تحویل گرفتیم خوش تیپ اون رو تو حیاط طوری پارک کرد که اصلا مزاحمتی نداشت و گوشه ی گوشه بود. یعنی فقط نصف ماشین من دیده می شد. یک هفته که گذشت طبقه اولی منو صدا کرد و گفت طبقه دومی اعتراض داره که ماشین من رو شمشادای اون طرف باغچه سایه انداخته و اونا دارن زرد می شن. چون من تجربه دروغ و دونگ های اون رو داشتم به هر دو شون گفتم دور هم جمع شیم. مشخص شد که طبقه اولی خودش ناراضیه و دومی اصلا حرفی نداره. حتی پیشنهاد داد چون ماشینم نوئه بیارمش تو پارکینگ و پارکش کنم تا صدمه نبینه. اما اولیه می گفت ماشین من حیاط رو زشت کرده!!! بعد معلوم شد چون بار آخر با خوش تیپ با تحکم حرف زده و خوش تیپ هم از خجالتش در اومده ناراحتی اونو سر من خالی می کنه. بعد دستور فرمودن که مگه مجبور بودیم دو تا ماشین بخریم وقتی پارکینگ نداریم؟ !!!! هر چی دومیه خواست از خر شیطون پایین بیاردش نشد که نشد.فقط قرار شد حالا که منظره حیاط و پارکینگ خراب می شه هیچ کس ماشین اضافی داخل نیاره. من هم ماشین رو بیرون پارک می کنم. یه بار برف پاک کنش رو دزدیدن و احساس می کنم یه بار هم به عقب ماشین زدن. حالا که سه تا ماشین داریم دو تاش رو بیرون پارک می کنیم و ماشین جدیده رو داخل. جالبه که خانم اهل پارتی دادن با خانمای هم سن و سالش هم هست و ظهرا مهمونی میده که تو کوچه جا نیست. اونوقت سه تا ماشین دوستاشو میاره تو حیاط. وقتی می بینم ناراحت می شم. وقتی هم که از پله ها بالا میرم و صدای خنده ها و بوی سیگارشون می شنوم زیر لب فحش میدم. اما تا حالا چیزی نگفتم. گذاشتم تو یه فرصت مناسب. با ها شون سر سنگینم . جالبه که حالا دومی ها با هامون خیلی خوبن و مدام اظهار لطف می کنن. حالا هم که سر موضوع کنتور برق مشترک ،طبقه اولی داشت سر خود یه کاری می کرد که ما به موقع فهمیدیم و جلوش رو گرفتیم. خلاصه این که از دیشب ما درگیر برق مشترک هستیم. اونقدر اولی ها خنگ بازی در آوردن که من مجبور شدم برم اداره برق و ته توی قضیه رو در بیارم. البته مسائل همسایه های ما تمومی نداره. من که از سیاست دوری و دوستی پیروی می کنم. ولی نمی ذارن که. هر لحظه یه موضوع جدید درست می کنند. خوش تیپ هم تا جایی که می تونه از برخورد باهاشون حذر می کنه. چون خیلی پر توقع هستن. و حتما دعوایی چیزی پیش میارن. معمولا من به کارا سر و سامون میدم .
پی نوشت ا: تو برنامه غذاییم بعضی صبحونه ها می تونم فقط یه لیوان نسکافه بخورم با دو تا بیسکوییت ساقه طلایی. امروز خوردم . صد رحمت به همون دو کف دست نون و نصف قوطی کبریت پنیر و یه مغز گردو. هم از صبح گلاب به روتون حالت تهوع دارم هم زودتر گرسنه ام شد و یه واحد میوه و 10 تا بادومم رو خوردم.
پی نوشت 2: نمی دونم از دست قدبلند بنالم یا خوشحال باشم. با همه پسرای این دوره و زمونه فرق می کنه. یه ماهه گواهینامه اش اومده . هنوزم تنها نمی شینه پشت ماشین تا دانشگاه بره. ترجیح میده از مترو و بی آر تی استفاده کنه. فقط سه روز صبح در معیت بنده ماشین رو تا ایستگاه مترو می بره وپیاده می شه . بعد من ماشین رو میارم خونه. بدو بدو باید به کارای خوش خنده برسم که اونم داستانی داره برای خودش. وقتی می خوام حرکت کنم سمت اداره دو ساعتی می شه که زندگی صبحگاهی من شروع شده.
پی نوشت ۳: علاوه بر لعنت به فوتبال لعنت به تیم قرمز. از پریروز تا حالا اخمای خوش تیپ باز نمی شه. برادرم هم که به شدت ناراحته. بی عرضه ها. حداقل نتونستن با آبرو ریزی کم تری ببازن. البته هنوز آبی ها تا ۶ تایی شدن راه خیلی زیادی دارن.فعلا که واسه نصفش دارن خودکشی می کنن.
|
|