|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چرا نمی تونم براتون کامنت بذارم؟ دلم می خواد برم و به خانم دوری بگم عزیزم چه خوب نوشتی. انگار کلماتت از توی ذهن من بیرون کشیده شده. برم و به دکتر آرام بگم این روزا اولویت اول مامانه. یه نفس عمیق بکش و بگو : فلانی! دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. به موقعش جوابتو می دم. دلم می خواد به اون جوونی که منو مثل مادر خودش دونسته بگم ....... (البته برای ایشون ای میل فرستادم).دلم می خواد به گولوی زیبا بگم محکم باش . این نیز بگذرد. دلم می خواد برای تک تکتون پیام بذارم ولی نمی تونم . فقط می دونم دلم می خواد این بلاگفا رو بزنم و لهش کنم.
پی نوشت۱: از همه دوستان گلم که تولد قدبلند رو تبریک گفتند ممنونم. ما تولدش رو با یه روز تاخیر و دیروز برگزار کردیم.یه ماهی بود که پسرک قرار بود به عنوان کادوی تولد به سلیقه خودش هر چه می خواهد از کفش و پوشاک و... بخرد ولی این پول ها توی جیبش خاک خورد تا دیروز .دیروز غروب گوشش را گرفتیم و رفتیم خرید . دو تا شلوار و یه تی شرت و یه پیراهن و جوراب به اندازه کافی و ملزومات دیگر خریده شد. شام هم بیرون خوردیم و مراسم کیک و شمع در منزل برگزار شد. یکی دو روز آینده هم قرار است با دوستانش برای برگزاری مراسم تولد شام بروند بیرون.
پی نوشت۲: کلاس شنای خوش خنده هفته گذشته تمام شد. مربیش خیلی راضی بود. موقع خداحافظی گفت دلم برای دخترتون تنگ می شه. هم زرنگه و هم خوشرو وهم خیلی ساعی.
|
|