|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چند وقت قبل یکی از خواننده ها به من صفت بیش فعال داده بود. همون موقع فکر کردم که چرا این پیامو نوشته ولی سه چهار روز قبل رو این قدر کار کردم و دوییدم که گفتم الحق که طفلکی راست گفته. حالا چراشو براتون می گم.
یکشنبه صبح از اداره رفتم نظام پزشکی تا فیش آرم ترافیک رو که یه روز از آخرین مهلتش گذشته بود و برای من پیامک نیومده بود همونجا واریز کنم. حالا بماند که چقدر عصبانی شدم و چقدر انرژی صرف کردم تا کارم پیش بره. برگشتم اداره. از دفتر استاد مشاورم با من تماس گرفتند که ساعت سه و نیم دانشگاه باشم. سه و ده دقیقه اونجا بودم. ساعت سه و نیم استاد زنگ زدن که من تو یه جلسه تو بیمارستان فلان گیر کردم. قرارو بندازیم یه روز دیگه. گفتن نه . یه روز دیگه یعنی دو ماه دیگه. بدو بدو رفتم بیمارستان. ساعت ملاقات بود ولی خوشبختانه یه جای پارک پیدا کردم. زنگ زدم استاد اومد پایین . همونجا پروپوزالم رو امضا کرد. پریدم تو ماشین . رفتم منزل مادر شوهرم که دو روز در هفته از زمان شروع کلاس های پیشرفته خوش خنده با آژانس میرن دم مدرسه خوش خنده رو می برن خونه تا ناهار بخوره و استراحت کنه من میرم دنبالش. مادرشوهرم هم اومد تا برسونمش سر راه مطب دکتر برای پا درد همیشگیشون. ساعت 5 خونه بودم. برای شام یه استانبولی خوشمزه درست کردم با سالاد و ترشی. کمی سوال و جواب از خوش خنده برای امتحان جامع و بعد هم بیهوش.
دوشنبه صبح تو اداره مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد. عصر رفتم خونه و خوش خنده رو برداشتم و رفتیم بیمارستان برای آزمایش تا برای امروز یعنی چهارشنبه کاراش آماده بشه. برگشتم خونه.برای شام فیله مرغ و نرگسی اسفناج درست کردم. رسیدگی به کارای خونه و .....
سه شنبه یعنی دیروز کلی جلسه و کار و گزارش. عصر تصمیم گرفتم خونه رو یه رفت و روب حسابی کنم. از ساعت 4 شروع کردم تا 8. به همسر جان گفتم حال شام درست کردن نداریم ها!!! فرمودند باشه. کارم که تموم شد از کمر درد داشتم می مردم ولی راضی بودم. یادم افتاد می تونم یخچال پارتی راه بندازم. دو تیکه کوکو سبزی، دو تیکه کوکوی بادمجون، کمی کشک بادمجون، دو تیکه کباب تابه ای، یه بشقاب برنج ، کمی قیمه با سالاد و ماست شد شام دیشیمون. اون قدر خسته بودم که ساعت ده بیهوش شدم.
امروزصبح 4 تایی صبحونه خوردیم و با هم ساعت 7 راه افتادیم. بنزین زدیم. آقایون رو بردم یه جایی تو طرح کار داشتن رسوندم. رفتم دنبال مادر شوهرم. ساعت 8 رسیدیم بیمارستان. مادرشوهرم یه جایی نشست تا برم دنبال کارای دخترم. تا ساعت 9 کاراشو کردم و سپردمشون به پرستارا و بدو بدو سمت اداره. اون قدر خلوت بود که 10 دقیقه بعد اداره بودم.
همه چیز خوش خنده خوب بود. خدارو شکر. یه انرژی مضاعف گرفتم برای ادامه زندگی.
پی نوشت1: فردا مراسم شله زرد پزون خونه خانم –ش- دعوتیم. از صبح تا عصر و خونوادگی.
پی نوشت2: مامان و بابا شنبه میان تهران .میزان زیادی از بدو بدوی من به خاطر اومدن اوناست. چون باید خونه رو اساسی تمیز می کردم تا مامان جان ایرادی نگیرند. چند تایی هم غذا آماده کردم و تو فریزر گذاشتم. جمعه چمدون خودم و خوش خنده رو می بندم. یه گرد گیری کوچولوی دیگه هم می کنم. خدا کنه همه چیز خوب پیش بره و سفر خوبی به مشهد هفته آینده داشته باشیم.
پی نوشت 3: در مورد کارم. در حال بررسی هستش. هر چند گاهی موضوعاتی پیش میاد که خاطرمو مکدر می کنه. ولی همه اینا با دیدن حال خوب دخترم پاک می شه. خودمو سپردم به خدا.
جوانه جان! فکر می کنم نوشته های همین وبلاگم تجربه های من در مورد بچه ها باشه. اما در مورد اون سوالی که پرسیده بودی. یادمه قدبلند تو شروع سن بلوغ با من زیاد یکی به دو می کرد. با مشاورش که صحبت کردم گفت بچه ها می خوان بزرگ شدنشون رو با والد جنس مخالف به اثبات برسونن. هرسوالی که باه من در خدمتم.
|
|