|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
یادم افتاد پارسال ۲۷ آبان افتاده بود به پنجشنبه و بعد از تعطیلی عید قربان. سال گذشته ما رفت و آمدامون بر اساس برنامه های درسی قد بلند بود. (به خاطر کنکورش) . دو تا دوستامون خانواده- ی - و خانواده - ش - خودشونو خونه مون دعوت کردن. خوب بود خیلی به همه مون خوش گذشت. شب تولد آقای ـ ش - یک شب قبل از خوش تیپه. سال قبل هم اون برای خوش تیپ کادو آورد و هم ما بهش کادو دادیم.
امسال ظهر پنجشنبه مشغول کارای خونه بودم. خوش تیپ زنگ زد و گفت آقای - ش- زنگ زده و برای شب دعوت کرده به صرف جوجه کباب. غروب که داشتیم می رفتیم یه تی شرت خارجی رو کادو کردیم و براشون بردیم. از در که وارد شدیم کادو رو دادیم و تولدشون رو تبریک گفتیم. دیدیم خودشون که بی خبرن . دو تا بچه هاش هم ظاهرا بی خبر تر از اون. خانمش چون با شوهر قهر بود هیچ کاری نکرده بود.
دخترش زود رفت و کیک و شمع خرید . مراسم تولد بعد از شام برگزار شد. خوش تیپ بعدش گفت که از برخورد اون خونواده جا خورده. ولی من مساله رو از قبل می دونستم که در سال ۹۰ آقاهه هیچ مناسبتی رو یادش نبوده و برای خانمش کادو نگرفته حالا خانمه مقابله به مثل کرده. راستش این خونواده یه جورین. گاهی حالن و گاهی بی حال . هی می خوام در مورد این دو تا خونواده بیش تر بگم هنوز حالشو پیدا نکردم.
|
|