حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

روز پدر برهمه آقایون مبارک. این قدر تعداد پیامک های طنز در این مورد زیاد بود که طفلکی ها دیگه خودشون اقدام به ارسال پیامک می کردند.

روز چهارشنبه رفتم ورزش. بعدس هم میوه خریدم و رفتم خونه. شروع کردم به تمیز کردن خونه. خوش تیپ اومد. چایی خورد نشست که فوتبال ببینه. قد بلند هم که بعد از امتحانش با دوستاش رفته بود بیرون. من از اتاق ها شروع کرده بودم . فکر می کنم حین کار کردن افکارم رو بلند به زبون آوردم. داشتم فکر می کردم که تولد پدر شوهرم پنجشنبه است جمعه هم که روز پدره در نتیجه اگه همین امشب بریم هدیه بخریم و دوتا مناسبت رو با هم برگزار کنیم خیلی خوب می شه. خوش تیپ بلافاصله پیشنهاد داد که بیا بریم هدیه بخریم. فقط بهش گفتم توو  خوش خنده کمک کنید تا کارا زودتر تموم شه. دیگه ساعت شش و نیم رفتیم . چند جا سر زدسم. یه جاسوییچی خیلی قشنگ، یه ادکلن و کیک و شام گرفتیم و تا ساعت 10 برگشتیم خونه. صبح پنجشنبه ساعت 6 خوش خنده رو بیدار کردم که بریم آزمایشگاه آزمایش مجدد بدیم. اولش غرغر کرد. اما سریع آماده شد . تا شش و نیم کارمون تو آزمایشگاه تموم شد. یه دفعه سر ماشینو سمت تجریش کج کردم. رفتیم به امید خوردن عدسی که آماده نبود. یه پرس حلیم گرفتم . دو تایی خوردیم باز هم آخرش اضافه موند. هنوز میوه و سبزی فروشی ها باز نکرده بودند. از کوچه پس کوچه های پشت امامزاده صالح زدیم تا مدرس و پیش به سوی پارک ساعی. بعد از ورزش و خرید از میوه فروشی محل خودمون برگشتیم خونه. خیلی به خوش خنده خوش گذشت.

روز سه شنبه قبل دوستم زنگ زد بهم.همونی که از روز اول دانشگاه با هم دوست شدیم. همونی که دوستیمون تا حالا ادامه  پیدا کرده. همونی که الان استاد دانشگاهه و دخترش هم دانشجوی داروسازیه. همونی که وقتی دخترش 4 سالش بود از شوهرش جدا شد. سه شنبه بهم گفت که شب جمعه همه خونواده دعوتیم خونه شون. و چندتایی از دوستا رو نام برد که من تو مهمونی های زنونه دیده بودمشون. اما خوش تیپ و قدبلند تا حالا باهاشون برخوردی نداشتن. خیلی هم اصرار که باید بریم و از این برنامه ها. یادم اومد که تولدشه و این بار سومه که خونوادگی دعوت می کنه و ما نرفتیم. به خاطر آره و نه های خوش تیپ قول صد درصد ندادم. تو خونه هم که مطرح کردم قدبلند اصلا استقبال نکرد خوش تیپ هم گفت من که کسی رو نمی شناسم بیام چیکار؟ خودت و خوش خنده برید . گفتم اصلا !یا همه یا هیچ کس. دیگه موضوع برام حل شده بود که نمی ریم. اما خوش تیپ هی به من اصرار که پاشو کاراتو بکن آرایشگاه برو و از این برنامه ها. من هم دست پیش گرفته بودم که نوبت آرایشگاه روتینمه و میرم ولی نه به حساب مهمونی. ساعت 5 رفتم. سر صبر کارامو کردم . ساعت 7 خوش خنده زنگ زد که ما داریم آماده می شیم زود بیا خونه. من هم گفتم زودتر از هشت و نیم آماده نمی شم. باز هم فکر کردم دارن شوخی می کنن. ساعت هشت و نیم رسیدم. دیدم به به همه آماده اند. نه مثل این که موضوع جدی بود. تا ساعت 9 من هم لباس پوشیدم و رفتیم کادو بخریم. ساعت یه ربع به 10 اونجا بودیم. البته من به دوستم زنگ زده بودم و گفته بودم دیر می رسیم که خودش و دخترش خیلی هم خوشحال شدن و گفتن حتما بیایید حتی اگه دیر بشه. دردسر تون ندم تا ساعت 2 اونجا بودیم. یه مهمونی که چند تا دوست و چند تا همکارش به صورت خانوادگی دعوت بودند. خیلی هم شاد و پر سر و صدا. به همه ما هم خیلی خوش گذشت. به این نتیجه رسیدم که هرچی من بگم نه و آماده نباشم همکاری بقیه اعضای خونواده با من بیش تره. خوش تیپ هم نه نق زد و نه ایراد گرفت. حالا اگه به اصرار من می اومد از همون اولش نق و نوقش به راه بود. ساعت سه خوابیدم. ساعت شش و نیم هم رفتم ورزش. تا دیروز عصر گیج خواب بودم. صبح جمعه هم دو تا فرزندان رو نشوندیم که درس بخونن. دیروز عصر خونواده –ی- اومدن که چای بهاره ای رو که براشون از شمال آوردیم بگیرن. ظهر که خانم –ی-  به من زنگ زد یه تعارف برای شام کردم اما اون گفت نه عصر میاییم یکی دو ساعت می شینیم و زود میریم. من هم چای و کیک و هنودنه و میوه آماده کرده بودم. باقالی هم پختم به عنوان عصرونه یعنی همه سیر بودن. ساعت هشت و نیم که خواشتن برن خوش تیپ با اصرار نگهشون داشت. تز همسر جان اینه که ساعت هشت به بعد مهمون نباید شام نخورده از خونه بره بیرون. دیگه با اصرار ایشون مهمون ها شام موندن. همسر جان هم فکر کرد الانه که من خودکشون کنم و دو سه تا غذا مثل همیشه سریع آماده کنم اما من خیلی خونسرد گفتم شام از بیرون بگیر. راستش یخورده از همسر جان عصبانی بودم چون بچه ها امتحان داشتن و قرار بود من قبل از خواب ریاضی رو با خوش خنده یه دوره بکنیم. که دیگه تا ساعت 10 و نیم اونا رفتن و نشد. دختر خانم هم فرمودن که کاملا آمادگی دارن . البته درس های ششم سخته و واقعا برای نمره خوب باید حداقل دو دور خونده بشه. البته به مهمون هامون خوش گذشت به بچه های خودم هم همین طور چون پانتومیم بازی می کردن وصدای قهقهه شون از اتاق قدبلند 7 خونه اون طرف تر می رفت. دیگه بعد از رفتن مهمون ها با خوش تیپ کل کل نکردم. راستی هدیه اش رو هم با یه دسته گل دیروز دادیم.  من هم باید درس می خوندم یه امتحان اینترنیت این هفته دارم که هنوز نصف کتاب رو هم نخوندم.

پی نوشت1:  دیگه انگار تو مهمونی های جشن و سرور وجود نوشیدنی و میز اردوور کامل و همراهی خانم ها تو این برنامه عادی شده. اکثر خانوم ها به جز من و دو سه نفر دیگه تو یه دست سیگار و تویه دست گیلاس نوشیدنی دستشون بود. اصلا این حالت رو نمی پسندم. کلن این حس دوست نداشتن تو من ژنیکیه. بعد هم همه مرد و زن مشغول دست افشانی و جیغ و هورا. من یه گوشه نظاره گر بودم. دوت دارم شادی کردنو ولی مدتیه که تو مهمونی های مختلط قاطی این برنامه ها نمی شم. دیروز قدبلند از من پرسید مامان شما و خاله سیما (دوستم) خیلی با هم اختلاف رفتاری دارین. چرا شما مثل اون نیستین که همش در حال بپر بپر بود. گفتم من نمی تونم مادرجون. تو مهمونی های زنونه پایه هستم ولی این طور جاها نه. نمی دونم ولی شاید اشتباه هم بکنم. این که یه چند نفر اون وسط بپر بپر کنن و بقیه دورادور نظاره گر باشن به نظرم مسخره میاد . این مدل فعالیت ها روگذاشتم انشاء الله برای عروسی بچه ها .

پی نوشت2: فردا قبل از ظهر تو دفتر دکتر الف یه جلسه مهم در مورد اون مساله کاری برگزار می شه. استرسم زیاده. چون روند شروع و ادامه جلسه تو تغییر فکر افراد حاضر خیلی کمک می کنه.  از ساعت ده و نیم فردا منو یادتون باشه.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:28  توسط فروغ دانا  | 
  بالا