|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
بالاخره هفته قبل که پر بود از انرژی منفی تموم شد. هنوز خبری از ابلاغ رای ها نشده. انتظار همچنان ادامه داره. من هم انگار تو مه دارم به اطراف نگاه می کنم. به دو تا از مسوول دفترا گفتم اگه نامه محرمانه به نام من اومد فردین بازی در نیارید سریع به خودم بدین. اونا هم گفتن دکتر میم گفته هر نامه محرمانه در مورد حکیم بانو رو فقط به دکتر میم یا دکتر الف بدن. این که از کار ما.
پنجشنبه نوبت بیمارستان خوش خنده بود. جواب آزمایش پاتوبیولوژی و جواب آزمایش بیمارستانشو عصر چهارشنبه بردم بیمارستان تا به دکتر خوش خنده نشون بدم. دوز دارو رو زیاد کرد. هموگلوبینش خوب بود دستورات لازم رو نوشت تا پنجشنبه به دکتر بخشی که کارای خوش خنده رو انجام میدن بدم. بعد تو دفترچه اش چون مهر خورده بود دو تا دارویی که باید هر روز دخترم بخوره رو نوشت. فردا صبح ماشینو که پارک کردیم اول رفتیم داروخونه سر کوچه بیمارستان. مسوول فنی اونجا یه خانم دکتر ژیگول و پیگول ومغروره. نسخه رو دادم یه نگاه به من و یه نگاه به دفترچه انداخت. همکارش اومد و دارو رو بهم داد و پرسید طرز مصرفش رو می دونید دیگه؟ گفتم بله. مدت هاست که مصرف می کنه. یه دفعه خانم دکتر سرش رو بلند کرد و با تحکم پرسید شما خیلی از این دارو می گیرید چیکارش می کنید؟ چه جوری مصرف می کنید؟ غیر از من و خوش خنده یکی دو تا مشتری دیگه و دو تا خانم همکار خودش تو داروخونه بودن. یه دفعه همه ساکت شدن. من مکثی کردم و گفتم حتما بابد جواب این سوالو بدم؟ گفت بله من مسوول فنی داروخونه هستم و باید بدونم. اینجا هم سوپر نیست که هر کسی بیاد اینجا و هرچی دلش می خواد بگیره!!!!گفتم اگه شما تحصیل کرده اید باید بدونید وقتی یه نفر از یه بیمارستان فوق تخصصی چند متری داروخونه شما با مهر یه فوق تخصص میاد پس میدونه که اینجا سوپر نیست. و در ضمن اگه ادعای درس داروسازی رو دارید باید بدونید این بچه به دلیل عملی که کرده تا آخر عمرش باید از هردوی این داروها بخوره. بعدش هم 8400 تومن پولی نیست که من پزشک بیام این دارو رو بگیرم و ببرم تو ناصر خسرو بفروشم. باز هم از برج عاجش پایین نیومد. گفت من بد سوال نکردم شما بد برداشت کردید. گفتم شما می تونید سوال کنید ولی نه با لحن توهین آمیز. رفتارتون رو درست کنین لطفا. بعدش هم رفتم تا یه خط چشم بخرم به اون خانمه گفتم جالبه که ادعای سوپر بودن هم خانم دکتر ندارن. بیش تر از نصف داروخونه با وسایل آرایشی بهداشتی پر شده. اما حالم خیلی گرفته بود. هیچ وقت دوست ندارم یه آدم به صرف شغلش بخواد به دیگران توهین کنه.
خلاصه که شب جمعه هم مهمونی یهویی داشتم. یهویی یهویی که نه. خانم ش زنگ زد که میخوان بیان و دو تا بلوزهامو که خیاط در خونه شون دوخته بود برام بیارن. وقتی فهمید بیمارستانیم گفت نمیایم. اما من اصرار کردم که بیان. با خوش تیپ صحبت کردم. گفت خودتو اذیت نکن یه کاریش می کنیم. خونه تمیز بود بعنی روز قبل قد بلند جارو برقی کشیده بود و خوش خنده گردگیری کرده بود . بقیه اش رو هم که خودم تمیز کرده بودم. میوه هم داشتیم. دیگه ظهر که رسیدم گفتم غذای سریع درست می کنم. کشک بادمجون و خوراک لوبیا چیتی و شنیتسل مرغ با سیب زمینی سرخ کرده. خیلی هم خوب بود.
امروز شوهر خواهرم عمل قلب باز می شه. من امروز بعد از ظهر با خوش خنده میرم شمال. مردان خانواده نمیان . می مونن چون قدبلند 19 و 20 خرداد دو تا امتحان داره. امروز هم امتحان تنظیم خانواده و فردا امتحان دینامیک داره. بعد هر وقت ازش در مورد درس می پرسیم می گه با دوستام داریم تنظیم می خونیم !!! یا این درس واقعا سخته و یا براشون جالبه.
جمعه بعد از ظهر من و قد بلند دوتا ماشینا رو برداشتیم و پیش به سوی کارواش نزدیک دانشگاه قدبلند. پنج و ربع بود ودیگه تعطیل کرده بودن . قدبلند داشت دور می زد اما من واستادم و گفتم دلتون میاد؟ یه مادر و پسر از راه دور اومدن اگه می تونین کارمون رو انجام بدین. دیگه مسوول کارواش اومد و به دو تا کارگرا گفت: حامد مادر رو تو بشور، احمد هم پسر رو بشوره!!! از خنده داشتیم می مردیم ولی خوب کلا هر دو تا ماشینا توشویی و روشویی و جارو شد. آهان یه چیز دیگه . بیشتر از 5 کیلو وزن کم کردم و سایزم باز هم کم تر شده. الان کم تر از ۶۲ کیلو هستم.هر روز ورزشم ادامه داره و البته کم خوردن. این خوشحال کننده ترین مساله تو این روزا بوده. برم شمال هم سعی می کنم ادامه بدم. البته اگه غذاهای خوش مزه مامان جان کار دستمون نده.
|
|