|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز ختم حاج آقا پدر بزرگ شوهرم برگزار شد. ایشون به همراه حاج خانوم که ما بهش عزیز می گیم تو یه خونه قدیمی تو شرق تهران تو یه محله قدیمی ساکن بودن. یه پیر مرد با وقار و مومن و استوار.تمام عمرشون به جز مساله دیسک کمر هیچ بیماری دیگه ای نداشتن. نه فشار خون، نه دیابت، نه بیماری قلبی. بازنشسته یه شرکت دارویی بزرگ بودن. یعنی انبار دار اون شرکت. به طوری که بعد از بازنشستگی به دلیل امین بودن ایشون دوباره چند ماه دعوت به کار شدن ولی بعدش به خواست خودشون نرفتن سر کار. همیشه در حال روزه و دعا و نماز بودن. غذا خوردنشون با طمانینه و به اندازه بود. هیچ وقت پرخوری نداشتن. به حاج خانوم بسیار احترام میذاشتن. تا زمانی که سر پا بودن حتما سالی یکی دو مسافرت می رفتن. حداقل یکی به مشهد. قم و جمکران هم که سر جاش بود. حاج خانوم تا چند سال قبل ختم انعام های دوره ای تو منزلشون داشتن که همه خرید ها رو حاج آقا انجام میدادن و بعدش تا تموم شدن مراسم پایین تو راه پله گوش به زنگ بودن که اگه چیزی خواستن دم دست باشن. اما از ۵ سال قبل یواش یواش علایم زوال عقل توشون ظاهر شد. تو مسائل پولی و بانکی دچار مشکل می شدن. یکی دو بار با حاج خانوم تندی کردن. دور هم که نشسته بودیم یه دفعه خوابشون می برد. و بعد از یه بیهوشی که به خاطر عمل چشم داشتن دچار تشدید و تسریع علائم شدن. ۴ سال بود که کاملا تو رختخواب مثل یه بچه فقط خوابیده بودن. سوند داشتن و پوشک می شدن. به جز یکی دو جمله در روز هیچ صحبت دیگه ای نمی کردن. و بالاخره به جایی رسیدن که همه ما آرزو می کردیم که هر چه زودتر راحت شن. چون دیدن بزرگ فامیل تو اون وضعیت خیلی سخت بود و بالاخره این اتفاق صبح جمعه افتاد . خیلی آروم و بی صدا فوت کردن. موقع مرگ فقط عزیز پیش ایشون بودن و فکر کردن که حاج آقا مثل همیشه خوابیدن. به همین راحتی.
دیروز تصمیم گرفتن ختمشون تو مسجد محل برگزار بشه . چون همسایه ها و کسبه محل همه سالمند بودن و رفت و آمد به یه مسجد شیک تو یه محل دیگه براشون سخت بود. یه مسجد معمولی با ساختمون قدیمی و با امکانات کم. اما از یه ربع جلوتر مسجد شروع شد به پر شدن. زنونه و مردونه از جمعیت موج می زد. هیچ کس از مسجد تا اتمام مراسم خارج نشد. سخنران مدام از مردم لابه لای صحبت ها خواهش می کرد که خوردنی هایی که توزیع می شه حتما میل کنن چون اون خدا بیامرز همیشه سفره اش باز بوده. تاج گل هایی که دم مسجد بود منو متعجب کرد.
بعد از مراسم هر جوونی یه تاج گل رو دست گرفت و همه از مرد و زن پیر و جوون پیاده رفتن سمت خونه. راستش من یه خورده ترسیدم چون خونه شون گنجایش این همه آدمو نداشت. بعد دیدم که آقایون همه تو کوچه ایستادن و خانم ها اومدن بالا و بعد از ده دقیقه همه رفتن. مردا هم نیم ساعت بعد از تو همون حیاط رفتن. مدت ها بود همچین مراسمی تو تهران ندیده بودم. همیشه انگار مردم برای رفع تکلیف میان مسجد و بدو بدو می رن. ولی دیروز همه وظیفه خودشون میدونستن که تا آخرین لحظه تو مراسم بمونن.
تصمیم دارن مراسم شب هفت رو سر خاک برگزار کنن.
ما همه نگران عزیز هستیم. ایشون از لحاظ ذهنی بسیار فعال هستن. قرآن و کتاب و روزنامه می خونن ولی دچار فشار خون و علایم سالمندی هستن. نمی دونیم چه پیش خواهد اومد . خونه شون هم به ما خیلی دوره فعلا قرار شده تا چهلم هرشب یکی پیش ایشون بخوابن تا بعدش تصمیم گیری بشه.
|
|