|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
مثل این که شوهر جان دوباره دچار سرماخوردگی شده. از دو روز قبل آه و ناله و سردرد داشت که از دیروز زیادتر شدو راستش این دفعه می خواستم زیاد لی لی به لالاش نذارم. دیشب هم ماکارونی درست کردم . چیزی نگفت و خوردش. پرتقال شمال رو هم برای همه چهار قاچ کردم و باز هم ایشون خوردند. اما امروز صبح آه و ناله زیادی داشت و کاملا علایم مریضی رو نشون میداد . خواستم برم ورزش ولی دلم نیومد عین جوجه های بی مادر زیر پتو کز کرده بود. شیر نداشتیم. بهش گفتم می خوام برم شیر بخرم. گفت نمی خواد میل ندارم. یه لیوان چای داغ رو شیرین کردم . نی گذاشتم توش . سه چهار لقمه نون سنگک و پنیر آماده کردم. با قرص . رفتم بالای سرش بلند شد نشست. با نی چای خورد و لقمه ها رو هم خورد. یه قاشق عسل کوهی هم بهش دادم. بعد قرصاشو خورد وپا شد. به توصیه من رفت دوش گرفت. آقا! یه چیزی من می گم یه چیزی شما می شنوید. انگار شارژ شارژ شد. سرحال اومد بیرون ریشش رو زد لباس پوشید و دیگه وقت خداحافظی من رسیده بود. دیدم اومد دم در آپارتمان و تشکر کرد. شوهر جان فقط توجه می خواست. چیزی که من تو این دو روز ازش دریغ کرده بودم.
پی نوشت۱: سال گذشته تو مرداد ماه بیش تر از دویست نفر از یه ساختمون به یه ساختمون دیگه جابه جا شدیم. آب از آب تکون نخورد. امروز وسایل اومد آخر وقت همون روز یا حداکثر فردا صبح همه سیستم ها وصل بود و همه مشغول به کار. حدود ۱۶ نفر تو همون ساختمون قبلی باقی مونده بودند که به زور پس گردنی و تهدید به قطع تمام مسائل پشتیبانی امسال جابه جا شدند. پدر همه رو در آوردن. اشک مدیر اجرایی شون دیروز تو اتاق من سرازیر شد. طفلک از گیر شوهر زورگوش سه ساله که رها شده گیر این دو تا رییس اداره نفهم بی منطق شده بود. اینجا دیگه لازم شد من دخالت کنم. فعلا آب ها از آسیاب افتاده. اما فکر کنم دوباره نق نقاشون شروع می شه. کارشناساشون رو هم عین خودشون بار آوردن.فکر کنم دیگه وقت تعویض این دو تا باشه
پی نوشت ۲: عجیب دلم می خواد برم فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند. برای هیچ فیلمی این قدر مشتاق نبودم. اما این فیلم برای دیدن به همراه بچه ها مناسب نیست. خوش تیپ جان هم که اهل سینما نیست. شاید تنها برم.
|
|