|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
این چیزی که می خوام بگم ربطی به تحصیلکرده بودن یا نبودن نداره. چون برام خیلی پیش اومده دیگه تقریبا بهش عادت کردم. اونم اینه که هر وقت در یه موردی به خودم غره می شم و یا فکر چیزی از ذهنم میگذره اون مورد برام پیش میاد. مثلا از فکرم میگذره خدا رو شکر خیلی وقته که سرما نخوردم دقیقا از همون شب شروع می کنم به عطسه و فین فین کردن. یا چند وقتیه از فلانی که جز دردسر برمون چیزی نداره خبری نیست که ظرف یکی دو روز آینده پیداش میشه. دیروز کلا روز بدبیاری بود برام. منی که چند روزیه تو وجودم یه هاپوی کوچولو هی داره پاچه اینو اونو می گیره و اخلاقم به هم ریخته است. یکی دو روز قبل با خودم فکر کردم خداروشکر من تا حالا خودم با ماشین دیگه ای تصادف نکردم. یا زدم به جسم ثابت یا یکی به من وقتی پارک بودم زدن. یه لبخند غرور آمیز هم زدم.اینو داشته باشین تا ادامه ...
دیروز نوبت بیمارستان خوش خنده بود. تو شهریور یه یکشنبه و بعد یه سه شنبه وقت گرفتم تا در طول سال پنجشنبه هایی نوبتش بشه که تعطیل نیست و این جوری از درسش عقب نمی افته. مرخصی گرفتم. صبحش داروی خوش خنده رو دادم و رفتم ورزش. خوش تیپ بیدار بود گفتم تا من بر می گردم صبحونه رو آماده کن و خوش خنده رو بیدار کن . بگو لباس پوشیده بیاد سر میز. بعد که برگشتم یادم رفت موبایلو از تو کیف پاسپورتیم در بیارم. این اولیش. با فس و فس های خوش خنده خانوم یه ربع دیر تر راه افتادیم و می دونستم که تو روز کاری وسط هفته امکان نداره جای پارک پیدا کنم. همین طور هم شد. چون دیر شده بود به پارک بان دم بیمارستان گفتم جا پارک نیست؟ گفت می خواهید برید بیمارستان؟ گفتم آره. گفت ماشینو اینجا بذارید سوییچو بدین من بعد بهتون زنگ می زنم بیایید سوییچو بگیرید. خب نمی دونم چرا این کارو کردم ولی سوییچو بهش دادم هنوز هم نمی دونستم که موبایلو جاگذاشتم و شماره خودمو به داده بودم. رفتیم داخل . آسانسور خراب بود از نگهبان پای پله ها پرسیدم چرا آسانسور خرابه؟ با لحن بد ی گفت من چه می دونم؟ گفتم اگه مادر بزرگ این بچه امروز میومد که عصا دستشه باید چیکار می کرد؟ بازم گفت چرا از من می پرسید به من مربوط نیست. این از بعدی.
با همون غرو لند رفتم بالا. گفتن همو گلوبین دخترم به بالینش نمی خوره قبل از شروع کار یه آزمایش ببرم بیرون بیمارستان. همون موقع فهمیدم موبایلو جاگذاشتم. زنگ زدم به قدبلند گفتم به تلفن هام جواب بده. بعد شماره موبایل خوش خنده رو به پارک بان دادم. نیم ساعت بعد زنگ زد گفت بیایین دم در. نگهبان بیمارستان با یه حال دلداری دهنده گفت نترسین ها چیزی نشده تقصیر این بنده خدا نبوده.داشته میرفته تو پارک یه تاکسی زده به ماشین و در رفته. اینم نتونسته شماره شو ورداره. هی پارک بان که یه پسر روستایی سرو ساده ای بود پشت هم می گفت ببخشید خسارتشو میده. گلگیر جلو چپ داغون شده بود چراغ راهنماش هم ول شده بود و افتاده بود کف زمین. من مات و مبهوت نگاه کردم. بعد گفتم بده من اون سوییچو مقصر خودم هستم که برای اولین بار این کارو کردم. تو همون هیر و ویر یه راننده تاکسی که دم بیمارستان منتظر مسافر بود گفت خانم اگه فروشنده اید من برای خواهرم می خوام. اینم شماره ام. گفتم واقعا دلت خوشه بابا.
بعد نمونه خون بچه رو بردم یه آزمایشگاه همون نزدیکی ها. یه ساعتی نشستم تا جوابو بگیرم. گفتن خون لخته شده و نمی شه. در صورتی که لوله خون سیتراته بود. دیگه همه چیز برای انفجارم دست به دست داده بودن.
بعد از ظهر ساعت سه در خونه اصلا جا نبود. ماشینو مزاحم روی پل خونه مون گذاشتم . گفتم فوقش دو تا همسایه پایینی زنگ ما رو می زنن تا جابه جاش کنم. امان از هسایه بخیل که می گه ماشینو نباید تو مشاعات گذاشت. نیم ساعتی نگذشته بود که زنگ درو زدن . با بی ادبی گفتن بیایید ماشینو بردارین. قد بلند رفت. بهش توپیده بودن. اونم خیلی آروم گفت می خواین زنگ بزنم مامانم بیاد با ایشون صحبت کنید حتما دلیل قانع کننده ای داشتن. باز هم صد رحمت به ابن بچه که جوونی نکرده و جواب بد نداده. البته بعد به من گفت که نباید من مسوول کار شما باشم مامان. گفتم باشه . اصلا حوصله یکی به دو ندارم. انگار تموم شیره تنمو از صبح کشیده بودن بیرون. عصر هم که کلاس ایروبیک خوش خنده بود و شب فقط خستگی این روز پر دردسر برام موند. به هیچ کس کار ابلهانه مو توضیح ندادم. واقعا اگه ماشینو می بردن چی می شد؟ فقط عین ماجرای تصادفو بدون نقش اصلی راننده گفتم. گفتم ماشینو ببریم صافکاری کلا همه مشکلات قبلی هم درست کنه سپراشو هم عوش کنه. من دل چرکینم. می گه نه. اگه ماشینو بخواهی بفروشی می گن ماشین تصادفی بوده که کلا رنگ خورده. اما خودم تصمیم دارم همین کاروبکنم. اگه دیروز اون فکر غرور آمیز از سرم نمیگذشت این همه بلا هم به سرم نمی اومد. برچشم بد....
|
|