|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
همیشه شنیدیم همه جا هم خوندیم که باید به سالمند احترام گذاشت. نباید تکریم سالمند رو فراموش کرد. حالا این سالمند چه آشنا و دوست باشه چه والدین خودمون یا همسر. من هم به شدت به این مساله اهمیت میدم. همیشه حتی اگه خسته باشم یا حوصله نداشته باشم سعی می کنم باهاشون صحبت کنم ، بهشون احترام بذارم. اما معتقدم که این احترامو باید خودشون هم برای خودشون کسب کنن.
دیروز ظهر به همراه یه خونواده دیگه مهمون خونواده سوم بودیم. همه در یک رده سنی و نوع آشنایی دوستی چند ساله. مادرخانوم میزبان طبقه بالای خونه این ها زندگی می کنه. البته زندگی مادیش خدا رو شکر نه تنها وابسته به دختر و دامادش نیست بلکه از ده سال قبل به خاطر بالا رفتن سن و تنهایی،خونه باغ بزرگشو تو شهرستان فروخت و اومد تهران و سرمایه شو گذاشت رو سرمایه دخترش تا بتونن تو شمال تهران یه خونه دو طبقه ویلایی بخرن . خانوم سرد و گرم چشیده و دنیا دیده ای هستش. کشورهای زیادی رو گشته و دیده. اما یه عیب بزرگ داره که همیشه زندگیش قاطی زندگی دخترشه. تو تموم مهمونی هاش باید باشه تو تمام مهمونی رفتن هاش باید باشه. تو همه مسافرت ها باید باشه. این یعنی وابستگی شدید. و متاسفانه خیلی هم حرف می زنه و خیلی هم دخالت می کنه. گاهی میشه که بیش از 20 دقیقه در مورد قدیم و ندیم برای یه جمعی که از بچه توش هست تا جوون و میانسال یک سره صحبت می کنه. همه هم احترامشو نگه میدارن و حرفشو قطع نمی کنن ولی شکنجه کامله. از این دست زیاد دیدیم تو این چند سال. یه دخترش آمریکاست و یه پسرش شهرستان که شاید سالی دو بار یک روزه بیاد تهران و حال مادرشو بپرسه و بره.همه کاراش به گردن همین دختر و دامادشه.
دیروز متاسفانه تو مهمونی باز هم در مورد یه مساله ای شروع کرد به حرف زدن و روی سخنش هم با دامادش بود که یه آقای 50 ساله است. و باز هم متاسفانه که دامادش نتونست خودشو کنترل کنه و سرش داد زد و بعد از اتاق رفت بیرون. انگار داشتیم یه فیلم تماشا می کردیم. فیلم تلخ. خیلی تلخ. دلم برای مادر سوخت. رفتم نشستم کنارش دستشو آروم گرفتم و فشار دادم. تا دو سه دقیقه هیچکدوم نتونستیم واکنشی نشون بدیم. بعد اشاره کردم به خوش تیپ و اون یکی آقای مهمون. رفتن دنبال آقای میزبان تو حیاط. نوه این خانوم که 22 سالشه واکنش تندی بر علیه پدرش نشون داد. که بعدش آروم آروم بهش گفتیم تو این دست مسائل بهتره که دخالت نکنه. خلاصه تا زمانی که ما اونجا بودیم جو سنگین بود و جالب این که اون خانم سالمند همچنان حرف می زد و سعی نمی کرد که بره بالا خونه خودش و کمی سرسنگین باشه . خوش تیپ جان هم افتاده بود رو دور شوخی. هرچی می گفتم پاشو بریم می گفت نه اگه بریم اینا دعواشون میشه. دیدن یه همچین چیزی رو اونم جلوی بچه ها رو دوست نداشتم. خاطره یه روز خوب رو مکدر کرد.
|
|