|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
من برگشتم. مجبورم باز هم تلگرافی و خلاصه بنویسم:
1. پنجشنبه با خوش خنده رفتیم . تو راه سردرد شدید داشتم که تا خونه بابا اینا برسم غیر قابل تحمل شد. دو سه ساعتی خوابیدم و مسکن خوردم تا بهتر شدم.
2. هوا یا بارونی بود و یا ابری . زمین ها خیس بود. در نتیجه به کلیه برنامه های گردشی از پیش تعیین شده اینجانب گند زده شد.
3. با خواهرم، برادرم و خانمش رفتیم فیلم هیس! ... خب. انتظار خوب بودن فیلمو داشتم. تقریبا کلیت فیلمو می دونستم فقط نمی دونستم این خانم کیو کشته. آخر فیلمو هم که به همت خواهر جان 10 دقیقه قبل از شروع فهمیدم. در نتیجه نه حالم بد شد. نه هیجان زده شدم نه گریه کردم.
4. یه روز بعد از ظهر هم رفتیم مرکز استان خونه دختر عموم که بچه دار شده بود. برای پسرش یه پیراهن کوچولوی مردونه که برای یک سالگیش خوبه خریدم. برای خونه اش هم یه تابلوی وان یکاد.
5. مطابق معمول خواهر جان با خرده گیری های ریز و درشتش تعطیلات رو به کام من تلخ کرد. اصلا ما دو تا نمی تونیم خواهر های خوبی برای هم باشیم. شاید ایراد از من باشه. ولی من هنوز نمی تونم بفهمم چرا مشوول تموم گرفتاری های ایشون خونواده خودشه در صورتی که آب تو دل خونواده شوهرش تکون نمی خوره.با هیچ کس جز پدر و مادر و خواهر و برادرش ارتباط نداره . در نتیجه تموم گرفتاری هاش به این طرف فشار میاره. با خودم خیلی فکر کردم. شاید من نتونستن نقش خواهری و دختری رو خوب اجرا کنم. ولی در نقش همسر و مادر بهتر تونستم جا بیفتم. این موضوع منو خیلی نگران کرده.
6. دیروز هم برگشتیم. تو بارندگی شدید حرکت کردیم. اما از دو سوم راه که گذشتیم آفتاب و گرما شروع شد.
7. روز شنبه بهم خبردادن که یکی از همکارام که تقریبا هم سنیم و پزشک بوده روز جمعه قبل تو خونه کنار بچه هاش سکته قلبی کرده و تا رسیدن به بیمارستان فوت کرده. به تشییع جنازه اش نرسیدم. فردا ختمشه.خیلی خانم خوبی بوده . اونجا هی بغض تو گلوم بود و هی دلم می خواست یه گوشه برم و یه ذره گریه کنم ولی از ترس ناراحت شدن مامان و بابام نشد.
8. واما.. واما.. یه خبر خوب. یه زمین تو شمال قولنامه کردم. همین الان بهم خبر دادن که کاراش تموم شده و در اولین فرصت باید برم شمال و کارو تموم کنم. این زمینو برای بچه هام می خوام بذارم.7 کیلومتر تا در یا فاصله داره. پشتش شالیزار و بعدش جنگله. جواز ساخت هم داره. با جاده اصلی هم فقط 500 متر فاصله داره. ضمن ته خیابونش هم یه زیارتگاهه. زیارتگاه بی بی .
پی نوشت: از صبح که اومدم سر کار همش سرم تو کامپیوتر و راه انداختن کارای مونده است. نرسیدم هیچ وبلاگی رو بخونم. سر فرصت .
|
|