|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز که رفتم خونه دیدم خوش خنده در حال حموم کردنه. قد بلند هم داشت با لپ تاپش ور می رفت. تند و تند برای شاممون یه بسته مایه شامی که مامانم درست کرده بود رو در اوردم. سرخشون کردم و دیسشو گذاشتم تو یخچال. یه خورده جمع و جور کردم. با خوش تیپ صحبت کردم که میاد چهارتایی بریم سینما که گفت نه. خسته است و تا ساعت شش نمی رسه خونه. بعدش در یک حرکت ناگهانی به بچه ها اطلاع دادم که اگه می خواهید بریم فیلم پل چوبی. نزدیک ترین سینما به ما سینما قدس بود اونم سانس شش و نیم. دیگه رفتیم. بچه ها خیلی وقته که فقط سینما آزادی و یکی دو بار پایتخت و یه بار هم آفریقا رو دیده بودن. حالا قد بلند یه چیزایی از بقیه سینماها یادش بود ولی خوش خنده نه. از قدیمی بودن و کهنه بودن سینما تعجب کرده بودن ولی برای من حس دانشجویی رو زنده می کرد. خلاصه رفتیم . فیلم بدی نبود . خوش خنده که خسته شد. قد بلند که این اواخر نقد می کنه فیلم ها رو گفت: دیالوگ ها خیلی کلیشه ای بود ولی اخرشو دوست داشتم. من کل فیلم و احساسی رو که توش بود رو پسندیدم. اون جمله اش هم که "عشق یعنی وقتی که حالت خوبه "رو هی تکرار می کردن. ولی می دونیم که خیلی عشق ها هستند توش حال دو طرف اصلا خوب نیست.
و البته ... و البته... صحنه ای که مهران مدیری تو ویلای شمال نشسته روی تخت تو فضای آزاد و برزو ارجمند داره گیتار می زنه.... دقیقا انگار شوهر جانه که تو اون حالت از دور نشسته.
خب شوهر مان به گفته خیلی ها حتی اون هایی که برای اولین بار می بیننش گاهی شبیه جرج کلونیه، گاهی شبیه مهران مدیری و به ندرت شبیه بعضی از تصاویر فردین. حتی تو یه سفر خارج از کشور فروشنده یه مغازه صداش کرد جرج کلونی. اما تو صحنه این فیلم دقیق دقیق مثل خودش بود. فقط قد شوهر جان بلند تر از مهران مدیریه... من هم که معرف حضورتون هستم. جوونی های اوشین. تازگی ها بچه ها وقتی خاله اولیویای سریال داستان های جزیره رو می بینن می گن مامان چقدر شبیه شماست. مامان اون چهارتا بچه یعنی جانت رو هم می گن اخلاقش شبیه منه.خلاصه این داستان هنرپیشه بودن ما ادامه خواهد داشت.
بچه ها تا رسیدن خونه گفتن بابا نیومدی ولی ما تو رو تو سینما دیدیم. بعدش هم من توضیحات مفصل رو دادم تا آقا پس نیفتادن!
امروز صبح اولین روزی بود که دختر جان می رفت مدرسه راهنمایی. چون یه خورده هم از خونه و مدرسه قبلی دور تره فکر نمی کردم که آشنا ببینم. ولی تا وارد شدیم چهارتا دختر جیغ زنان اومدن طرف ما و دختر جان را با خودشون بردن. تا چهارشنبه سرویس ندارن و صبح و ظهر من باید ببرم و بیارمش. یعنی هم صبح دیر میام هم وسط روز مجبورم برم و این همه راه بیارمش محل کارم تا همینجا ناهار بخوره و بعد با هم بریم خونه.
پی نوشت: از تابستون امسال راضی بودم. قد بلند ترم تابستونه داشت. خوش خنده سه تا کلاس ورزشی رفت. مساله زمین من هم که در جریانه.
|
|