حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      ساعت کار یه دفعه خیلی زیاد شده. ما تا دو سال قبل به ساعت کار 16-8 عادت د اشتیم. یه دفعه شد 8 تا 2و نیم. که معمولا من بیش تر می موندم. اما این دو روز خیلی اذیت شدم. هم به خاطر ساعت کار هم به خاطر خوش خنده که وسط روز میرم میارمش اینجا تا با هم بریم خونه. کشیدن ساعت ها به عقب و تاریک شدن هوا هم باعث می شه که من احساس کمبود وقت کنم. صبح ها از ساعت 5 بیدارم. شب ها از ساعت نه خوابم میاد. دیگه از خجالت یکمی بیش تر می شینم.

2.      یکی از محسنات بزرگ شدن  بچه ها اینه که می تونی هر وقت که خوابت گرفت بری بخوابی بدون این که دغدغه مسواک زدن، دستشویی رفتن، خاموش کردن برق اتاقشون و کشیدن رو انداز رو داشته باشی. اول شب خوابت می بره بعد نصفه شب از خواب می پری. با دغدغه های خودت و دغدغه های بچه ها. بازم پا می شی میری بهشون سر می زنی. رو انداز رو می کشی روشون.  یه نگاه به اطراف می کنی بعد میای تو تخت و با افکار خودت کلنجار میری تا خوابت ببره و خسته تر از قبل بیدار شی. به خاطر همین چیزا از شش ماهه دوم سال خوشم نمیاد.

3.      ما دیشب بعد از چندین سال زندگی و افتخار این که دستپختمون خیلی خوب و بی نقصه به توصیه یکی از دوستان که یه غذای سریع و ساده رو پیشنهاد کرده بود رفتیم تا داشته باشیم غذایی به نام کوکوی عدس رو. عین دستور ایشون پختیم اما نمی دونیم چرا انسجام نداشت. هی وا می رفت. اما خوشمزه شده بود. کمی پلو خورش هم داشتم که اونو هم گذاشتم. و هی عرق شرم بود که از پیشونی پاک می کردم. اما اهالی منزل فرمودند خیلی خوشمزه شده. باید برم علت وا رفتن کو کو رو در بیارم.

4.      این سه روز که خوش خنده رو می رسونم مدرسه همین طور که میام تا به محل کارم برسم تو مسیر احساس می کنم یه جایی یه کوچه ای خیلی برام آشناست. یه محلی که منو به یاد یه خاطره شیرین در عین حال پر استرس میندازه. امروز کمی بیش تر دقت کردم. فهمیدم از سر کوچه ای رد می شم که شرکت خوش تیپ موقع خواستگاری از من اونجا بود. و پدرم طبق رسم خودش آدرس رو گرفته بود تا به شرکت سر بزنه و در محل کار هم از اخلاق و رفتار دامادش پرس و جو کنه. من اون روز سر کوچه منتظر بابا موندم با دلهره. تا رفت و بعد از یک ساعت برگشت. بعد از ازدواج شرکت خوش تیپ کلا عوض شد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:52  توسط فروغ دانا  | 
  بالا