حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

پسر عزیزم . دختر گلم بشینین باهاتون حرف دارم. حرفایی که بارها بهتون گفتم ولی این بار به خاطر دل خودم اینجا می نویسم. می دونین که مادر بودن خیلی سخته؟ نه نمی دونین. مادربودن سخته ولی لذت بخش.

خوشحالم که هم تو رو دارم پسر کم و هم تو رو دخترکم. اگه یکی تونو نداشتم چطور می تونستم مرد شدن  یه پسرو کنار خودم تجربه کنم یا شیرین زبونی های یه دخترو زیر سقف خونه ام ببینم.    

پسرکم تو همونی هستی که تا زمانی که صدات دورگه نشده بود و پشت لبت سبز نشده بود نیاز به بوسه هامو به خوبی نشون میدادی. خودتو برام لوس می کردی و اجازه میدادی که تورو  تو بغلم محکم فشار بدم. اما چند سالیه که این نیاز ها رو ظاهر نمی کنی. قدت به پدرت رسیده. وقتی کنار من می ایستی این منم که برای دیدنت باید سرم رو بلند کنم و این تویی که باید گردن خم کنی. تو خیلی از عکس ها تو و پدرت دو طرفم قرار گرفتید و من در کنار شماها چقدر کوچیک و ضعیف به نظر میام. از وقتی ظاهرت مرد شده خیلی از وقت ها باید بین نقش مادری و همسری تعادل ایجاد کنم. تا محیط خونه امن بمونه. سر و صدا و درگیری سر هرچیزی دردی رو دوا نمی کنه. تو مثل پدرت یک دنده هستی و روی عقیده ات پافشاری می کنی. اما من از جنس لطیف هستم . لطیف به این معنا که هورمون آندروژن ندارم. اما در کنارش تجربه دارم. تو ظاهرا بزرگ شدی. مرد شدی. تو خیلی از چیز ها مستقل شدی. اما تو خیلی از مسائل هنوز بی تجربه ای. پسرکم! می دونم که خیلی از جاها باید بیفتی و پاشی  تا روی پای خودت بایستی. قبول . واقعا قبول. اما در مورد چیزهایی که نیاز به راهنمائی ما داری بذار تجربه من و پدرت گذشت از اون مرحله رو برات آسون کنه. پدرت مرد با صلابتیه. کمی سخت گیر هست ولی خودت هم میدونی که خیلی از وقتا اون بوده که اجازه پرو بال گشودن رو برا ت فرهم کرده. مثل مسافرت مجردی با دوستات. مثل همراه کردن تو با خودش تو مسافرت خارج از کشور تو سن 17 سالگیت. اما اجازه بده صلابت پدریش تو خونه پا برجا بمونه. این طوری احترام خودت هم بیش تر میشه.

دیروز کلاس نداشتی. نمی دونستم که سرما خوردی. از زبون خواهرت ساعت 2 بعد از ظهر شنیدم که خوابیدی و ناهار نخوردی و سرفه می کنی. سر راه برات لیموشیرین و پرتقال و شلغم خریدم. آب میوه ها رو گرفتم. اومدم بالای سرت . کمکت کردم تا بشینی . بهم تکیه کردی . خودم آب میوه رو بهت دادم. بعد بوسیدمت. تو هم اجازه دادی. دو باره چایی با آب لیمو و عسل درست کردم. دوباره همین روش . باز هم بوسیدمت باز هم خودتو کنار نکشیدی. دو باره شلغم، دو باره آش ساده. دو ساعتی هم ازت پرستاری کردم و هم مادری. ساعت 8 اومدی از اتاقت بیرون. سر حال و قبراق نبودی ولی بهتر از ساعت 5 شده بودی. تشکر کردی. پدرت شمال بود.صبح که داشت میرفت سفارش شماها رو بهم کرد. شب  که هر دو تون خواب بودید با هم صحبت کردیم اول حال تو رو پرسید.  بعد خواهرت رو. ساعت 12 که رسید اول اومد سراغ تو. دست به پیشونیت گذاشت. پتو رو مرتب کرد. بعد رفت سراغ خواهرت. بوسیدش و پتوی اون رو هم مرتب کرد. ای کاش می دیدیش . اگه بهت سخت گیری می کنه به خاطر خودته. به خاطر صحبت هاییه که قبلا با هم داشتید. تا وقتی که ما چهارنفر زیر یک سقف با هم زندگی می کنیم باید از قوانین پیروی کنیم. وگرنه خونه که دیگه خونه نیست. دیگه امن نیست. پسرکم اجازه بده کم کم بزرگ شی . اون قدر بزرگ که چند صباح دیگه یه پدر و مادر به خاطر وجود خودت دخترشونو برای ادامه زندگی باهات همراه کنن نه به خاطر موقعیت پدر و مادرت.

و اما تو دخترک شیرین زبون من. تویی که همدم مادری. تویی که صدای جیک جیکت فقط موقع خوابیدن قطع میشه. تو خورشید زندگی ما هستی. امسال بزرگ شدنت رو به وضوح دیدیم. خانم شدنت رو. استقلالت رو. یه روزی یه جایی گفتم که وجودت تو زندگی ما بی دلیل نیست. دلیل بهتر از این که تو روح پر جنب و جوش خونه ماهستی؟ دخترکم دعا می کنم که همین طور پاک و زلال  بمونی . بدون که هر زمان و هر جا که خواستی  من  و پدرت مثل کوه کنارت هستیم. برادرت هم همین طور. امیدوارم اون قدر شایسته  بار بیایی که خونواده ها برای این که تو برای ادامه راه همراه پسرشون بشی سر و دست بشکنن. اینو واقعا از ته دل می گم. چون مهم ترین و طولانی ترین و پر افت و خیز ترین قسمت زندگی هر آدمی بعد از ازدواج شروع میشه. و عقیده ما اینه که باید برای این مرحله بچه ها رو آماده کرد. برای همینه که خیلی وقت ها سخت گیری می کنیم. تنبیه می کنیم و صد برابر تشویق. دوستتون دارم.

پی نوشت: عید قربان مبارک.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:13  توسط فروغ دانا  | 
  بالا