حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      هر چقدر هم که سابقه کار داشته باشی، تازه از این سابقه چند سالی هم مدیر باشی و تازه تر این که دوره های مدیریت رو گذرونده باشی و مدعی تدریس مدیریت تغییر هم که باشی ... باز هم هر تغییری سخته.  با عوض شدن یه نفر گاهی کل ماجرا به هم میریزه. بعد همه آدم هایی که باید به اون یه نفر کار کنن به هم میریزن. بعد اون یه نفر جدید هم ظاهرا سال ها مدیر جایی بوده ولی به حدی استرسیه که استرسش رو حتی تو حرفاش هم میشه فهمید و بعدش هم این که با ادب هم نیست. یعنی اولا به همه از بالا نگاه می  کنه و تو حرف زدن هاش اصلا ادب رو رعایت نمی کنه ... با این تفاصیل آدم های باسابقه و مدیر و مدرس مدیریت و .. همه باید برن یه گوشه و فقط نظاره گر باشن. خدا خودش به خیر کنه.

2.      اون پروسه خریدن ظرف بود از شوش ، هفته قبل با گردش تو همین کادویی فروشی های اطراف خودمون  یه سری اطلاعات یهمون داد. این که بهترین ظروف ایرانی که صادراتی هم هستند چینی زرینه. سایت هم داره و ما تو چند روز قبل تونستیم از روی سایتش اطلاعات زیادی کسب کنیم. تا این حد که آدرس یکی از فروشگاه ها رو خوش تیپ جان رصد کرده بودند که نزدیک  محل کارش بود. دیروز در حال درست کردن کتلت برای شام بودم که زنگ زد. بعدش گوشی رو داد به فروشنده ماهم از این طرف داشتیم اطلاعات رد و بدل می کردیم. اما خرید به سرانجام نرسید . چون نوع درجه عالی رو نداشتن و موکول شد به یه وقت دیگه یا مراجعه به فروشگاه دیگه. خلاصه دوستان !چینی زرین باعث رفع کدورت من و خوش تیپ جان شد.

3.      مادر بزرگ خوش تیپ یعنی عزیز شکر خدا خیلی بهترن. ایشون سیده هستند و هر سال عید غدیر خونه شون از سر صبح تا آخر شب پر و خالی میشدو خدا کنه امسال هم دور و برشون شلوغ باشه. چون حاج آقا فوت کردن و خودشون هم که به خاطر شکستگی لگن خونه نشین شدن یه گوشه ذهنم درگیر این مساله است که نکنه از دل برود هر آن که از دیده برفت...

4.      این روزا بازار عقد و عروسی خیلی داغه. آخر شبا کاروان عروسی که توی خیابونا راه می افتن ما هم از سر و صداشون بی نصیب نمی مونیم. قبلنا یه ضرب المثل بود که وقتی یکی جلوی آدم یواش میرفت میگفتن انگار عروس میبره ولی الان با کاروان عروس همراه شدن و یا پشت سراون راه رفتن مثل بازی با دم شیره.

5.      باز هم دلم با عروسی امشبه. چه کنیم دیگه دور بودن از شهرم این گرفتاری ها رو داره...

6.      دلم یه مسافرت یک روزه می خواد. اصلا یه گردش صبح تا غروب. صبح به خوش تیپ جان آرزومو گفتم ولی این آرزو تحویل گرفته نشد.

پی نوشت: فکر کنم بی حوصلگیم از نوشتنم معلومه.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 12:40  توسط فروغ دانا  | 
  بالا