حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

·         ما نرفتیم شمال. دلایل زیادی داشت که یکیش خستگی مفرط من و نیاز به استراحت بود. اصلا بذارین همه شو بگم براتون. سه شنبه عصر که رسیدم خونه دست کردم تو کیفم که موبایلمو بذارم تو شارژ.اما ای دل غافل . کو موبایل؟ این ورو بگرد اونورو بگرد. نبود که نبود. بعد یادم افتاد احتمالا گذاشتم روی میزم تو اداره. زنگ زدم مسوول دفتر. رفت دیدش و گفت همونجاست.خواستم برگردم و بردارم که گفتش نیا. خونه شون به ما تقریبا نزدیکه. قرار شد از اداره که حرکت کرد با هم یه جایی قرار بذاریم و برم ازش بگیرم. که شد ساعت شش. تا اون موقع خوش تیپ جان هم اومدن و کلی روزنامه و کارتون برای جمع کردن ظرف هایی که نمی خوامشون. و یه پیشنهاد . که همون شب کارا رو انجام بدیم و فردا ساعت 4 صبح حرکت کنیم سمت شمال. خیلی خسته بودم. هر چی فکر کردم نمی شد. اون روز ساعت 4 صبح می رفتیم. عاشورا مامانم مهمون داشت هم ظهر و هم شب.نمی شد که اونجا باشم و کمک نکنم.  جمعه هم که ساعت 4 حرکت کنیم و برگردیم. دلم اصلا رضایت نمی داد . می دونستم که خسته تر برمی گردم. در نتیجه موندیم و کلی کار کردیم. کمد ظرف رو چیدیم. کابینت ها و بوفه مون رو خلوت کردیم. سی دی و دی وی دی هایی رو که نمی خواستیم جمع کردیم. همه رفتن تو انباری. با نظارت خوش تیپ جان بچه ها هم به کار افتادن و زیر تخت و تو کمد هاشونو مرتب کردن. همه جا یه جاروی حسابی شد و تی کشیده شد. تازه عصر تاسوعا رفتیم بیرون. با ماشین دور زدیم. یه پیتزا فروشی کوچیک و خلوت باز بود. در حالی که تو خیابون زیر بارون نم نم دسته های عزاداری در حال حرکت بود ما هم شام خوردیم. عاشورا رفتیم خونه عزیز. از پشت بوم هم عزاداری ها رو دیدیم. دو سری نذری اومد در خونه. یکی از راننده اداره 4 سال قبل که ما هنوز سرویس داشتیم. 4 پرس قیمه پلوی نذری. و زرشک پلو هم از خونه دختر داییم. قیمه پلو ها رو بردیم خونه عزیز دور هم خوردیم. عزاداری هاتون قبول.

·         روز عاشورا دوبار خونه مامان اینا زنگ زدم. همه دور هم جمع بودن. اما طفلکی مامان برای این که دلم نسوزه گفت خوب شد نیومدین بارون سیل آسایی داره می باره. که اگه می اومدین خونه نشین می شدین.

·         همچنان تهران آلوده است و طرح زوج و فرد اجرا میشه.

·         27 آبان تولد خوش تیپه. تولد 50 سالگیش. وسط هفته است . وگرنه دلم می خواست دو تا دوستای خانوادگی و بابا و مامانش رو می گفتم که بیان دور هم باشیم. فکر کنم امسال هم خودمونی برگزارش کنیم.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:26  توسط فروغ دانا  | 
  بالا