|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
· به سلامتی فعلا مشکل آلودگی هوا هم حل شد البته نه با دخالت انسان بلکه به لطف وزش باد و بارش بارون.
· مهمونیمون هم برگزار شد. غذاهام نونی بود و فقط یه لوبیا پلو کنارش گذاشتم. سوفله،کشک بادمجون وسوپ سفید هم درست کردم. برانی با بادمجون کبابی و سالاد فصل و چند نوع ترشی هم گذاشتم. مهمونها ساعت 12 رفتند و تا ساعت یک کارامو تموم کردم و خوابیدم. صبح جمعه پاشدیم برنج تو پلوپزشستم روز قبل هم که در کنار کارام یه قورمه سبزی خوشمزه پخته بودم. بعد از صبحونه بچه ها نشستن به درس خوندن و من و خوش تیپ رفتیم دیدن عزیز. براشون یکمی از هر غذایی بردیم. بعدش هم رفتیم خرید برای شوهر جان. هر سال ما نقدی کادوی تولد میدیم و بعدش خودش یواش یواش به سلیقه خودش خرید میکنه. این جوری دردسرها و استرسش کمتره. خرید صبح شد دو تا پلیور و دو تا شلوار. سر راه کباب هم خریدیم و برگشتیم خونه. بعد از ناهار من استراحت کردم و ساعت 5 دوباره رفتیم خرید که یه کت کتون خیلی خوشگل و تعداد زیادی خرت و پرت خریدیم. برگشتن هم رفتیم به پدر شوهرم اینا سر زدیم و اومدیم خونه. دیگه به زور مسکن سر پا بودم.
· هر چی که بچه ها بزرگتر میشن مشکلاتشون هم متفاوت تر میشه. یکی از خونواده هایی که اون شب مهمونمون بودن یه دختر دم بخت دارن. بعد از شام ما خانوم ها جمع شدیم تو اتاق خوش خنده و از هر دری صحبت کردیم تا رسیدیم به موضوع خواستگاری هم زمان دو نفر از اون دختر خانم. که دیدم عجب مستاصل شدن این خونواده. نمی تونن تصمیم بگیرن و خلاصه موضوع پیچیده شده. البته کلا از طرز فکر مادرش خوشم نیومد چون به موضوع مالی خیلی اهمیت میداد. نمی دونم شاید وقت بچه های خودم بشه ما هم همین طور بشیم.
· الان هم تند و تند می نویسم تا بریم دنبال این اجلاس.
|
|