حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

فعلا خیال دارم اینجا بنویسم.

دوست دارم آرشیو اسفند 92 تا اسفند 93 برگردد ولی نمی دونم چطور میشه این کارو کرد.

کلا وبلاگو تو سال 94 نبوسیده  گذاشتم کنار.

اتفاقات خوب و بد زیادی تو زندگیمون افتاد.

دیشب ما چهار عضو خانواده بودیم و پدر شوهر.

خودمانی، مختصر.اما عکس زیاد گرفتیم. که بماند به یادگار.

میز رو کامل چیدیم به خاطر دل خودمون. دومین شب چله تو منزل جدیده. ساعت 4 پسرجان رفتند پدربزرگشونو آوردند ساعت 9 هم بردند. کل شب چله ما 6 شروع شد. 7 و نیم پسرجان و همسر رفتند بالکن برای پخت جوجه کباب. تا نه شب همه چیز تموم شد. چون همگی کار داریم و باید رعایت سن پدر همسر رو هم بکنیم.

یه سینی هم از خوراکی ها گرفتم دادم به نگهبان شب ساختمان. طفلکی غریب است در این دیار.

در ولایتمان هم خانواده خواهر و خانواده برادر نزد مادرمان بودند دیشب. از هر دو خانواده سپاسگزارم که نگذاشتند این شب چله را مادر به تنهایی در کنار پرستار بگذراند.  مادرم بسیار دل نازک شده این اواخر.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ساعت 8:27  توسط فروغ دانا  | 
  بالا