|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
بنا به دلایلی که الان وقت گفتنش نیست ، بعد از چندسال بدو بدو (به خصوص دو سال و نیم اخیر) دقیقا 42 روز است که کمی سرمان خلوت تر است. و البته احتمالا تا چند روز آینده شلوغ تر از قبل خواهد شد.چون ما را در اب و نمک خوابانده اند برای قبول یک کار مدیریتی جدید.خدا به داد برسد.
وبلاگ نویسی دوباره هم یکی از فواید همین 42 روز اخیر بوده.
من هم زیاد فکر می کنم هم سعی می کنم به موقع حرف بزنم. حتی اگر طرف حرف زدنم فقط خودم باشم. اینجا هم که حرف را تبدیل به نوشته می کنم مثل دفتر خاطرات.
یادم است زمانی شماره ای نوشتن را دوست داشتم. بد نیست امروز هم همین کار را بکنم:
1- به عنوان یک مادر نیمه سنتی نیمه صنعتی !!!دلم میخواهد قدبلند زودتر مسیر آینده اش را انتخاب کند. یا ازدواج کند یا برود آنور. بهترین حالت این است که با یک ازدواج مناسب با فرد مناسب دوتایی بروند آنور. شاید وضعیت فعلیش آرزوی خیلی ها باشد. ولی به نظر خودش و ما ایده آل نیست. خدا می داند که من برای خودم و خانواده ام هیچوقت کعبه آمالم مادیات نبوده و نیست ولی دوست دارم فرزندانم در رفاه باشند. مثال مادران سنتی دو سه دختر از اطرافیان را از نوجوانی زیر نظر داشتم. از نظر خانواده، تحصیلات، رفتار و ... در تخیلاتم بدم نمی آمد قدبلند با این دختر یا آن دختر ازدواج کند. بیشتر دلم میخواست عروس خوبی داشته باشم. ولی زهی خیال باطل که آن ها را زودتر پسندیدند و بردند. یکیشان الان نوزادش را هم در آغوش دارد.
آن یکی سال گذشته عروس شد و آخرین عروس رویاهای من پنجشنبه عروس شد. از هیچکدام از این رویاهایم هم با افراد خانواده حرف نزده بودم. خودش هم تاکنون با هیچ دختری وارد رابطه خاص امروزی "جی اف بی افی" نشده است. جدی نگرفته موضوع را. در حالیکه میدانم از دید خیلی از خانواده ها کیس مناسبیست برای ازدواج. ولی خودش باید بخواهد و بپسندد. تجربه نشان داده که وقت بازگشایی بخت در زمان مناسب خواهد رسید.
2- در مورد این خانم زندایی خدابیامرزی که جمعه چهلمش بودیم یک موضوع را همه می دانستیم. این که دایی خدابیامرزمان که ازقضا یک آقای خوش قیافه خوش تیپ چشم سبزشمالی بودند(این را همه می گویند) در جوانی زمانی عاشق همین زنداییمان شدند که ایشان یک خانم ترکه ای خوشگل چشم و ابرو مشکی چادری بودند. دایی اینجانب که سربازیشان را در تهران گذرانده بودند پس از این که در همین تهران شاغل شدند، در منزل عموی همین زندایی یک اتاق اجاره کرده بودند. آنجا ایشان را می بینند و یک دل نه صد دل عاشق می شوند. وقتی که طرح موضوع میشود کاشف به عمل می اید که این خانم علیرغم سن کمشان بیوه هستند و یک پسر دوساله دارند . ولی عشق که این چیزها حالیش نمی شود. حالا مشکل جای دیگه ای بود. مادربزرگ تماما سنتی ما هیچ رقمه با این موضوع کنار نمی آمدند. تا دایی دست به دامان ( شلوار ) باباجانمان شدند. بابا جانمان از جوانی تا لحظه آخر معروف بودند به فرد کارگشای مشکلات فامیل و دوست و آشنا. رفتند و آمدند تا مادربزرگمان راضی شدند. با هم صاحب 4 فرزند شدند. خانواده ما هیچوقت از موضوع به عنوان یک چکش بالاسر استفاده نکردند و دایی جان همیشه همان مرد عاشق پیشه بودند.
نمی دانم چرا از بقیه جزییات ما خبر نداشتیم. همیشه فکر می کردم همسر اول زندایی احتمالا یک مرد مسن پولداری بوده که فوت کرده. ولی ان روز در محاورات عادی با خواهر زندایی تازه فهمیدم که زندایی را در 14 سالگی به یک آقای 20 ساله هم محله ای داده اند. 15 سالگی مادر شده و 16 سالگی بیوه. شوهرش به دلیل مشکلات کلیوی در 22 سالگی فوت کرده. آن پسر هم پیش مادربزرگش بوده و ده سال قبل با وجود داشتن دو پسر سکته کرده و فوت کرده است. یعنی زندایی داغ فرزند هم دیده. زندایی برای ما همیشه یک خانم خوشگل، مومن، مهربان با دستپخت های خیلی خوشمزه باقی می ماند. زتدایی چشم و ابرو مشکی که دیگر ترکه ای نبود. برای همان مادرشوهری که اولش امتیاز منفی بیوه بودن را به این خانم داد، شد عروسی مهربانتر از دختر. خدا رحمت کند دایی و زندایی را.
ولی خانواده همین زندایی رندانه کاری کردند که ایشان در کنار دایی دفن نشوند. گفتند خواهرمان وصیت کرده که در قبرستان محلی خودمان به خاک سپرده شود. (فرزندان دایی این وصیت را هیچ جورهگردن نگرفته اند و احتمالا حوصله جرو بحث با آن طایفه را نداشتند). در افکارم می گویم شاید زندایی همسر اولش را دوست تر میداشته . شاید زندگی کوتاهش عاشقانه تر بوده. ولی دایی ما هم مرد خیلی خوبی بود.خدا همه رفتگان را بیامرزد.
3- مادرجانمان دلش خیلی کوچک است. منتظر نماند تا فرزندان دایی زنگ بزنند و حال مامان را بپرسند و بابت آن چند تکه هدیه برای از عزا در آوردن از عمه جانشان تشکر کنند. خودش زنگ زد عذرخواهی کرد که نتوانسته در مراسم شرکت کند. اگر قبلنا بود حتما تذکر آیین نامه ای میدادم ولی الان دوست دارم هر کاری را که فکر می کند درست تر است انجام بدهد.
|
|