|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
وقتی میروم ولایت اگر همسر هم آنجا باشد (خانه خودمان) سعی می کنم به هر دو جا برسم.
هم به مامان رسیدگی کنم و هم منزل خودمان باشم
این بار دوشنبه رفتم که بتوانم توازن را حفظ کنم. پسر جان هم ماندند که هم سرکار بروند و هم نزدیک پدربزرگ که یک وقتی اتفاقی برایشان نیفتد.
دو روزی که در ده خودمان بودیم بارها توی حیاط و زیر بارون قدم زدم، از باغچه ها و گلها و سبزی های کاشته شده لذت بردم.
هم تو خونه غذا درست کردم و هم بیرون غذا خوردیم. آن هم غذاهای شمالی که نگوووو..
رفتیم لب رودخانه. راه رفتیم و ماهیگیران را نگاه کردیم. لاک پشت 16 ساله پسر جان را آزاد کردیم- داستان مفصلی دارد این لاکی جان-
درست کردن نون محلی رو تو بازارچه نگاه کردیم و ازیه پسر جوون که ساکت تر و بی سر و صداتر از بقیه بود نون خریدیم
یک شب رفتیم پارک ساحلی و مجموعه بازی
سوار کشتی نوح شدیم و هی جیغ زدیم
سه تایی سوار ماشین برقی شدیم و هی خندیدیم
عکس و فیلم گرفتیم.
نیاز داشتم به این هیجانات. اما ته دلم غم بود به خاطر مامانم.به هر حال زندگی باید جریان داشته باشد.
|
|