حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

این روزا چرخ دنده های زندگی خوب نمی چرخه

خستگی بیماری مامان روی روحیه همه ما و بخصوص خودش تاثیر گذاشته.

زخم - بستر-ش بهتر نشده، کوچیکه ولی عمقی

دیشب یه جراح ویزیت کرده زخم مامانو تو خونه.  و امروز میبره سریع اتاق عمل. تو محیط استریل با یه بیهوشی سبک (خواب عمیق) بستر زخم رو تمیز می کنه، توش مواد پانسمان رو میذاره  و انشاالله تا عصر برمیگرده مامان خونه. من دیشب ساعت ده و نیم فهمیدم وگرنه کارامو راست و ریس می کردم و امروز میرفتم.

همسر هنوز تو خونه روستاییمونه.

من فردا صبح تنها میرم. این دفعه دختر جان رو نمی برم. چهارشنبه و پنجشنبه کلاس داره و وقتی میاد اونجا همه چیز رو باید با ساعت های کلاسش تنظیم کنیم و خودش اذیت میشه.

خدا رو شکر دختر عاقلیه. گفت میمونه تهران پیش برادرش تا من با خیال راحت برم و برگردم.

غروب دیروزبا خواهرم صحبت می کردم. گفتم پرستار دو تا دو تا تو خونه هستند و فقط از نظر پول دندونای ما رو شمردن. این که نمیشه. همه چیز تو خونه براشون فراهمه باز هم ناز و نوز می کنن برای ما. یکیشون 15 اسفند میره. اون یکی هم ازالان داره بازی درمیاره که من نمی تونم به تنهایی حاج خانمو نگهداری کنم.!!!! در صورتی که قرارداد امضا کرده. این یک ماه هم ما خواستیم پرستار قبلی که مامان باهاش اخت شده بود بمونه . یعنی همه کارها برای مامانمون بود ولی پرستار بدعادت شده. البته لی لی به لالای پرستارا رو هم اون برادر و خواهرم گذاشتن. برادرم مثل ریگ پول خرج می کنه. حتی برای وظایف طبق قرارداد اونا پول بیشتر میده، خواهرم هم از ترس تنها نموندن مامانم به دل اونا راه میاد.

منم آمپرم زده بود بالا گفتم یا گوشیو بده باهاشون حرف بزنم یا بذار رو اسپیکر. که خواهرم گفت الان عصبانی هستی و یه حرفی میزنی قهر می کنن میرن دم عید ما کجا پرستار گیر بیاریم؟؟

و این که علائم گوارشی دختر جان خیلی خفیف شروع شده و اینم روی روح و روان ما تاثیر منفی گذاشته.

گله های همسر هم بی تاثیر نیست. میگه من که شام و ناهار نمیرم خونه خواهر و برادرت ولی دریغ از یه تلفن از سمت اونا.

همه دارن رو مخ من با کفش پاشنه بلند حرکات موزون می کنن.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 7:37  توسط فروغ دانا  | 
  بالا