حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

قبلا هم گفته بودم که اینجا مثل دفتر خاطراتمه

یه جایی که از روزمره هام بنویسم

خب. با این صفحه کلی دوست نادیده پیدا کردم.

بعضی ها وبلاگ دارید و میام میخونم

بعضی ها رو با کامنتا می شناسم

اما در عجبم که چرا نوشته های خیلی ساده از زندگیم باعث کامنت های عجیب و غریب میشه؟

چطور می تونید خودتونو روشنفکر و همراه با امواج جامعه بدونین و این قدر راحت قضاوت کنید و حرف بزنید؟

اگر جنس لطیف هستید، زندگی رو می سازید و دنبال رهایی هستید چطور می تونید از روی نوشته های خیلی معمولی من برداشت های عجیب بکنید؟

اگر جنس غیرلطیفید، برای میهن تلاش می کنید و ادعای آبادی دارید،چطور این قدر آسون پیام می ذارید؟

این پیام خصوصی رو ببینید:

نویسنده:هنگامه جمعه ۲۰ آبان ۱۴۰۱ ساعت: ۲۲:۰

سلام خب خانم خونه وظیفش رسیدگی و کارای اشپزیه عجیبه که انجام میدید؟ انجام بدید یکم بد نیست
بنظرم اصلا مادری نمیکنین.کسی ادعای پزشکیش میشه که حتی نمیدونسته نباید ازدواج فامیلی کنه!

یا این یکی:

نویسنده:تهمینه شنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۱ ساعت: ۲۰:۴۵

هر کس جای خود
ما که وسط جنگ میریم واسه کشورمون و مردممون
اون وقت شماها سرکارتونم میرین و بچه هاتون نوشتین میرن دانشگاه حتی اعتصاب نمیکنین
بعضیا رو میبینیم میگیم حق این ملت همین بدبختیه که دارن
یه حرکت کوچیک هم نمیزنین افتخارم میکنین

و این یکی:

نویسنده:. یکشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۱ ساعت: ۰:۴۵

الان همه اعتصابن دخترتو از تو کارخونه ها جمع کن

اتفاقا تهمینه و هنگامه دو اسمی هستند که من خیلی دوست دارم و میخواستم روی دخترم یکی از اینها رو بذارم. ولی نشد.

ای کاش اجازه میدادید هنوز این دو اسم دخترونه رو دوست داشته باشم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 19:9  توسط فروغ دانا  | 
  بالا