|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
صبح زود حرکت کردم با دخترم
از نیمه راه بارون اومد. دیگه اینجاها که رسبدیم شدید شد.
ساعت ده و نیم پیش مامان بودم
واکسن آن.فلو.انزا رو زدم. خوشبختانه تا الان عوارضی نداشته
فشارشون رو گرفتم
نشستم کنارش حرف زدیم
ناهار خوشمزه ای که زهرا خانم درست کرده بودند رو خوردیم
استراحت نتونستم بکنم. چون وقتی اینجام نگران تهرانم وقتی تهرانم نگران اینجا.
بعدازظهر با خواهرم رفتیم کمی سبزیجات محلی و دلار و بادمجون سرخ شده محلی خریدم که ببرم تهران
دارو برای مامان خریدم
چشمم از این پرستار جدید هم آب نمی خوره که دوتاشون بتونن با هم سازگاری پیدا کنن. البته این حس منه. خداکنه اشتباه کنم.
پی نوشت: ریما جان رمز همون عدده فقط باید فارسی تایپ کنی
|
|