|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
چهارشنبه گذشته ساعت 2 جایی دعوت شدم که خیلی از محل کار و همین طور از منزل دور بود. جلسه اداری بود در اصل.
با ماشیم اداره رفتم. ریز ریز برف می بارید. فکر کردم موندگار نیست. جلسه طول کشید. تا برسم خونه دیر شد. فرداش باید میرفتیم بیمارستان که رفتیم و کار دخترجان عقب افتاد. (البته این عقب افتادن خوب بود چون نتیجه آزمایش بهتر از دفعات قبل بود)
از جمعه که سرما رو اعلام عمومی کردن و اون کاهش دما تو یه سری از شهرها. البته زمستون یعنی همین. همیشه همین بوده ولی به یمن برنامه ریزی های درست کلا تو چند سال اخیر یکی دو تا زمستون سخت داشتیم که همیشه هم غافلگیر شدیم نمی دونم چرا؟؟؟
شنبه رفتیم اون یکی بیمارستان و تزریق ذاروی جدید گوارش رو انجام دادیم. (قیمت ها یک و نیم برابر شده بود!!!! حالا تاکی بیمه پایه و تکمیلی پرداخت کنند بماند از 15 مهر با وجود داشتن هر دو بیمه پایه و تکمیلی تا همین هفته حدود 50 میلیون صورتحساب بیمارستان شده که بیمه ها پرداخت نکردن. متاسفانه دکتر خوش خنده فقط تو همون بیمارستان بستری می کنه وگرنه من با جای دولتی مشکلی ندارم)
بگذریم برسیم به مساله سرما و برف....
یادمه تا زمانی که تو مدرسه درس می خوندم و حتی دانشجو بودم زمستون ها همیشه چند روزی تعطیل بود. همه حمع می شدیم توی یه اتاق با یه بخاری. برق هم قطع می شد چون شدت برف کابل های برق رو تو کوچه ها پاره می کرد. ما می موندیم و بی برقی و تو یه اتاق موندن . از اتاق که بیرون می اومدیم به قصد سرویس بهداشتی یا آشپزخونه میدوییدیم و می خندیدیم بعد خودمونو میرسوندیم به اتاق و می چسبیدیم به بخاری. شوفاژ داشتیم ولی به خاطر بی برقی اونم از کار می افتاد. تو همه خونه ها حتما بخاری نفتی دیواری که لوله بخاری داشت به دیوار(بعدها توییست نفتی که بدون لوله بخاری کار می کرد) و بخاری برقی بود. علاءالدین هم بود که می اومد از انباری ها بیرون و روش یا کتری آب در حال جوشیدن بود یا یه غذا یا کدو حلوایی و لبو بخار پز می شد.
خونه فامیلا نزدیک بود. خونه پدربزرگم یه خونه قدیمی و حیاط دار بزرگ . با اتاق هایی که پنجدری داشت و شیشه های رنگی. همه میرفتیم عصرا اونجا. یادمه کلاس چهارم که بودم پیاده که میرفتیم خونه پدر بزرگ یه راه باریک باز کرده بودن. فکر می کنم توسط اهالی کوچه ها. راه که میرفتم برف بالاتر از سرم بود.
باباها میرفتن پشت بوم و برف ها روپارو می کردن. یا تو کوچه "برف پارو کن" می اومد و داد میزد:آااااای برف پارو می کنییییم. بعدها آفتاب که می شد یه کار تیمی می کردیم. دستکش و کلاه و شال و لباس گرم و چکمه بلند همگی توی حیاط. برف ها میرفت تو کوچه کنار دیوارها تلنبار می شد. طوری که جلوی رفت و امد مردم و ماشینا رو نگیره .بعدش از شهرداری می اومدن و می بردن برفا رو یا کم کم آب می شد.
الان همه چی یه دفعه به هم میریزه. بخاری ها وجود نداره. اگه برق بره انگار همه دستپاچه میشن که روشنایی خونه رو چیکار کنن. چجوری خودشونو مشغول کنن. معمولا راهها دوره و برای رفت و آمد پیاده نمی شده رفت.
برف که بباره ذخیره آب زیر زمینی خوب میشه. ولی خیلی از آدما بی.خا.نمان هستند. تو سرما به فکر اونا باشیم.
|
|