|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
آخر هفته ها معمولا صبح پنجشنبه به خرید هفتگی ، لباس تو ماشین انداختن و جمع کردن و اتو کردن و... جارو ، گردگیری ، میگذره. گاهی با یکی دو تا از دوستامون میریم خونه هم.خونواده ـش- و خونواده ـ ی ـ تو یه پست جدا راجع به اونا هم صحبت می کنم. خونواده من شهرستانند. خونواده خوش تیپ اینجان. فامیل هم هستیم. قبلا که فقط قدبلندو داشتم و جوون تر بودیم بیش تر می رفتیم خونه مامان خوش تیپ اینا. خوش تیپ تک فرزنده و اینجا غیر از مامان و باباش یه مادر بزرگ و پدر بزرگ پیر داره که تا سه سال پیش ماهی یه بار هم ظهر جمعه یا مناسبتا خونه اونا می رفتیم. حالا که پدر بزرگ خوش تیپ بیماره و کاملا زمین گیر شده ما فقط بهشون سر می زنیم. گاهی هم غذا درست می کنم و براشون می برم. البته این در مقابل لطفی که اونا همیشه بهم داشتن چیزی نیست. یه پست جداگانه هم در مورد اونا می نویسم. خلاصه همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم که پنجشنبه این هفته به دلیلی باید با خوش خنده می رفتیم جایی که تا ساعت یک و دو طول می کشید. عصر چهار شنبه خورش کرفس درست کردم. برنج هم آبکش کردم و گذاشتم. صبح که داشتیم می رفتیم ، خوش تیپ داشت صبحونه می خورد. بهش گفتم تو که امروز میری خارج شهر و گاهی موبایلت آنتن نمی ده. اگه خونواده -ش- زنگ بزنن چی بهشون بگم امشب میریم یا نه؟ گفت نه! همین طور هم شد. ساعت ده بهم زنگ زدند و گفتند امشب منتظرتونیم. آقای ـش - داره بساط جوجه رو علم می کنه . گفتم راستش خوش تیپ اینجوری گفته. گفتن پس خودمون باهاش هماهنگ می کنیم. ساعت ۲ رسیدم خونه . ساعت ۴ خانوم - ش- بهم زنگ زد و گفت چی شد؟ میاین یا نه؟ که گفتم قرار بود شما از خوش تیپ خبر بگیری . گفت پس شما آماده باشین. آقای - ش- به خوش تیپ زنگ می زنه. نشون به همون نشون به جای زنگ sms داده بود و از اونجایی که خوش تیپ بسیار مغرورند و همیشه باید همه بهشون احترام بذارن این مدل رو نپسندیدن و ما به همراه خونواده نشستیم تو خونه و سماق مکیدیم. ساعت ۱۰ شب خوابیدیم. ساعت ۶ صبح فردا پاشدیم و به امر خطیر خانه داری و آشپزی پرداختیم. هی غر زدیم و هی غر زدیم تا بالاخره دعوا راه انداختیم. کمی هم با تکالیف خوش خنده ور رفتیم. بعد از ناهار که لوبیا پلو و ته چین مرغ و قارچ و سالاد کاهو بود، دوباره استراحت کردیم. و باز هم به خاطر فوتبال لعنتی غر زدیم. یه پست هم باید راجع به فوتبال لعنتی بنویسم. تا ساعت هشت و نیم که خوش تیپ دیگه دلش به حال ما سوخته بود و می خواست با هم آشتی کنیم مارو برداشت و برد غذا گرفت و رفتیم یه پارک خلوت تو حقانی نشستیم و خوردیم. اونجا هم چون من و خوش خنده از گربه می ترسیم و یکی دوتا گربه هی به ما نزدیک می شدند و ما جیغ می کشیدیم، داشت دوباره دعوا راه می افتاد که من کوتاه اومدم. زود اومدیم خونه و ساعت ۱۱ خوابیدیم. ساعت ۱۱ به زور قدبلند و فرستادم حموم تا صبح مزاحم نشه. صبح کله سحر هم با زنگ ساعت قدبلند که می خواست آماده شه و بره دانشگاه از خواب پریدم. و دوباره یه هفته جدید شروع شد. خداییش به این هم می گن تعطیلات آخر هفته؟ هر کاره ای که باشی و هر چقدر هم درس خونده باشی باید بپز و بشور و بسابت به راه باشه.
تا اینجا فکر می کنم سه تا پست بهتون بدهکار شدم:
|
|