|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
امروز سی و سومین روز رژیم غذاییمه و دقیقا ۳ کیلو کم کردم.
از صبح به دلایلی که خودم میدونم با استرس و دلشوره از خواب بیدار شدم.
دلیلشو خواهرم برام ایجاد کرده. یه جورایی برای خودش و دخترش برنامه ریزی هایی می کنه که من و دخترم رو هم قاطی کاراشون میخوان بکنن . هر بار هم که مخالفت می کنم حرف حرف خودشونه. یکه تازی هاشون اگه فقط برای خودشون باشه مشکلی نیست ولی نباید ما رو قاطی کنند.
نمی تونم اینجا بشکافم مساله رو ولی شاید برای خیلی ها موضوع پیش پا افتاده باشه.
نمی دونم ولش کنم بهتره.
دیروز کمی تخت ها رو با کمک هم جابه جا کردیم زیرشونو تمیز کردیم. امروز ملافه ها و روبالشی تخت ما و خوش خنده عوض شد. شسته شد و آویزون شد.
تخت قدبلند موند هفته آینده.
تو کابینت ها یک ماه قبل تمیز و مرتب شد. یه تمیزکاری کوچولو میخواد.
کمدها مرتبه. میخواستم پرده ها رو بگم از خشکشویی بیان،جدا کنن ببرن برای شستشو و برگردونن. اگه نشد میندازم اونور سال. خوشبختانه خونه جدیدمون جوربه که خیلی کثیفی نداره. درست برعکس اون یکی.
هنوز برنامه ای برای عید نداریم. میتونم برای مشهد و دو سه تا شهر دیگه از طریق محل کار جا بگیرم. ولی هنوز به یک تصمیم نرسیدیم. چون تکلیف پدرشوهر معلوم نیست. اگه برن پیش خواهراشون ما هم میتونیم یه طرفی بریم.البته مشکل ایشون نیستند.رفت و آمد ۵ نفره است. با ماشین با توجه به بزرگ شدن بچه ها مسیر طولانی ۵ نفره سخته. قطار یه جور دیگه. هواپیما هم که خیلی گرونه. هر چند تقریبا بلیط هواپیما و قطار اصلا پیدا نمیشه.
شاید فقط بریم ولایت که با توجه به مسائل مامانم اونور هم مشکلات خودشو داره.
|
|