حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

همیشه معتقد بودم کلمات نمی تونن مثل حرف منظور رو به طرف مقابل برسونن.

دیروز بعد از روزها که تو فضای وبلاگی نبودم یه پست نوشتم. کجا؟ تو بیمارستان. در چه حال؟ رو کاناپه کنار تخت خوش خنده نشسته بودم. در حالی که سرم و دارو به رگ دخترم وصل بود. دخترجانم در حال خوندن کتاب بود. یه دفعه گفتم از وقت استفاده کنم و بیام وبلاگ. حاصلش همون چند خط شد.

ریما جان دوست مجازی جدیدم است.یه کامنت برام نوشتن. و چقدر درست حدس زدند. دیروز ناراحت بودم. نه فقط به خاطر دخترکم. چون بسیار قویست و با مسائل راحت تر از بقیه هم سن هایش کنار می آید.

به خاطر مرگ یک جوان که همان اول صبح در اورژانس فوت کرده بود. علتش را نفهمیدم.

صدای جیغ های یک خانم و بعد گریه های جانگداز دوستانش تا همین الان از من دور نشده. دیشب رو مجبور شدم با قرص ملا.تو.نین بخوابم.

مامانم هم از دیشب تب کرده و سرفه و سردرد دارن. پرستارشون از مرخصی که برگشتن مریض بودن و بیماری رو به مامانم منتقل کردند.

استرس این که نکند کرو.نا باشد و بدن ضعیف مامانم باعث دلشوره بیشترم می شود.

هر ۴ دوز واکسن و یک دوز هم آنفلو.انزا زدن. توکل به خدا

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱ساعت 19:33  توسط فروغ دانا  | 
  بالا