حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

22 سالگیت مبارک دختر خوشگل و مهربون و با هوش من.

22 سال قبل ساعت 8 صبح به دنیا اومدی.

این ساعت هنوز گیج داروهای بیهوشی بودم و درد شدیدی تو محل عمل جراحیم داشتم.

تو رو آوردن تو اتاق. حاج آقا(پدربزرگ بابات) توی یه گوشت اذان خوند و یه گوش دیگه ات اقامه. اسم مذهبیت که فاطمه بود رو هم توی گوشت گفت.6 روز بعد شناسنامه ات رو با یه اسم دیگه گرفتیم.

دور و برم همه بودند به خصوص داداشت که هیجان زده بود و از کنار تخت کوچولوت تکون نمی خورد.چشمام هی باز و بسته می شد و تو رو میدیدم کوچولو و سرخ و سفید و مامانی.

پرستار اومد و کمک کرد که بهت شیر بدم.

قربونت برم که دنیای ما رو بهتر از قبل کردی دوست و رفیق مهربون و صبور من تصور دنیای بدون تو برام امکان نداره.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 9:53  توسط فروغ دانا  | 
  بالا