حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.دو تا از عمه های همسر آمدند تهران. پیش برادرشان(پدرشوهر اینجانب) عمه بزرگه 25 اسفند با طیاره. عمه کوچیکه 29 اسفند با ترن.

2. با آنها به آدم خوش میگذرد. مثل فامیل شوهرهای عام نیستند. البته فامیل شوهر ما فامیل خودمان محسوب می شوند.

3. سینما رفتیم، پارک و پیاده روی رفتیم،بهشت زهرا رفتیم،خرید کردیم، آنها ما را دعوت کردند، ما آنها را دعوت کردیم و..... روز اول فروردین تولد عمه بزرگه هم بود. خوش خنده کیک درست کرد برای عمه هدیه خریدیم و یه تولد جمع و جور و خلاصه برگزار کردیم.

4. دو بار تصمیم مسافرت دسته جمعی به شمال و منزل خودمان گرفتیم . هر بار پیشنهاد توسط همسر داده شد. ما پذیرفتیم. هر بار خودشان به خاطر شرایط آب و هوایی لغو فرمودند. آخرش هم کاسه کوزه سر ما شکست ما هم پاسخ ندادیم . نه اینوری نه آنوری.بحث تمام شد. البته فعلا. در مواقع سوق الجیشی حتما یادآوری های مکرر خواهند کرد .!!!!

5. عمه بزرگه می گفت خداییش زندگی کردن با ماها(منظور خودشان) سخت است و کسانی که همسر ماها(منظور خودشان) می شوند خیلی تحت فشار هستند. شما همسران ماها(منظور خودشان)خیلی گناه دارید و طفلکی هستید

6. از 5 تا 9 فروردین آمدم سر کار. ماشالله 90 درصد همکاران هم آمده بودند. مدیر جان ارشد هم اتاق به اتاق آمدند همان اول سال برنامه اصلی تک تک مدیران و همکاران را پرسیدند و صدایمان توسط مسوول سمعی بصری ضبط شد. احتمالا سر پل صراط صدایمان را پخش می کنند برایمان و مواخذه میشویم.

7. 6فروردین عمه کوچیکه رفتند. عمه بزرگه 14 فروردین می روند.

8. 9 فروردین تولد خوش خنده جان بود. کیک گرفتیم رفتیم منزل پدرشوهر . مراسم برگزار شد بعد رفتیم پارک ساعی و بعد شام. تصمصم یهوئی برای مسافرت زنانه (من و دختر جان و عمه بزرگه) گرفتیم. 12 شب ساک بستیم. 5 صبح 10 فروردین با ماشین خودم رفتیم. برگشتن هم صبح 12 ساعت 5 حرکت کردیم و ساعت 10 تهران بودیم. مامان جانم خوشحال شد. به خصوص که عمه بزرگه مثل پروانه دور مامانم میچرخید و قربان و صدقه اش میرفت. روحیه مامانم خوب شد. حمامش هم کردم. خودم به تنهایی با پرستار بداخلاقه که معرف حضورتان است. بدون کمک خواهر و برادرم. به برادر گفتم برو به زندگیت برس. خواهرجانم باز هم یک موضوع کوچک را بهانه کرد و اخلاق ما را دگرگون کرد. گفتم خواهر من!!! در روابط بچه هایمان دخالت نکن. آخرش مجبور شدم خیلی صاف و پوست کنده معایب رفتار های این چنینی خودش و دخترش را به او گوشزد کنم. و گفتم مهم ترین علت نیامدن خانوادگی من به ولایت همین مسائل به ظاهر پیش پا افتاده ولی مهم است. آخرش دخترشان عصر روز دوم برای دیدن ما نیامدند. ما هم فقط برایشان سلام ارسال کردیم. به خواهرم گفتم به خواهرزاده جان بگو من فقط دیروز یک ربع ایشان را دیدم . خواهر زاده هم تمام مدت در ژست بودند. و من حوصله نداشتم که واکاوی کنم. خواهرم اخلاق نوجوانی خودش را تمام و کمال به دخترشان منتقل کردند. و وقتی موضوع روابط بین بچه ها می شود دخالت های مکرر و عیب جویی های خواهر جان آزار دهنده می شود. ولی خوشحالم که حرف هایم را رک و پوست کنده به خواهر گفتم.

9. روز 10 فروردین در یک کافی شاپ در ولایت، چند تا از دوستان دبیرستانی را دیدم. عالی بود عالی . البته خبر های خوش و ناخوشی را هم از همکلاسی های خودم شنیدم. دیدن دوستان قدیمی که دوران نوجوانی را با هم گذراندیم خیلی خوب است.

10. امروز 13 فروردین است و من کشیک مدیریتی هستم. تماس ها را با همکاران کشیک ادارات زیر مجموعه گرفتم . فعلا که مشکلی نبود.

**** سلامت، سربلندی و عزت تک تک دوستان آرزوی من است.

****امیدوارم در سال 1402 خبرهای از دوستان بشنوم، ازدواج، تحصیل، بچه دار شدن، کار خوب، مسافرت های خوب،موفقیت های بچه ها....

****برای دوستان متاهلم(همچنین برای خودم) دعا می کنم اخلاق همسرانمان خوب باشد که کمتر اذیت بشویم. آمین

دلم میخواهد همین هفته که هنوز کارهای اداری شلوغ پلوغ نشده، یک سفر کوتاه به سمتی غیر از ولایت برویم. ولی هزینه ها چقدر الکی گران شده دوستان؟؟؟؟ به امید خدا ببینیم چه میشود؟ شاید این آرزوی من به گوش خدا برسد و آن را برآورده کند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 10:21  توسط فروغ دانا  | 
  بالا