حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

بله بگم براتون که من شدیدا نسبت به گربه فوبیا دارم و همچنین به سگ.

از وقتی که یادمه این ترس توی وجودم بوده. یه چیزای مبهمی یادم میاد. این که 4 یا 5 ساله بودم. پدرم آموزش ضمن خدمت داشت سه تا تابستون توی یه شهر دیگه. با چند تا دبیر دیگه. اون موقع خواهرم بود و من. من ته تغاری. کپلی بودم. از تیر ماه تا آخرای شهریور کوچ می کردیم اون شهر. توی یه دبیرستان بزرگ به دبیرا جا میدادن. هر کدوم توی یه کلاس جاگیر می شدن. با خانواده هاشون. آبدارخونه هم میشد آشپزخونه عمومی. حیاط بزرگ و پر دارو درختی داشت. بچه ها تقریبا توی یه سن مشابه بودیم. خیلی خوش میگذشت. بدیهیه که وقتی توی همچین جایی باشی مدام مهمون میاد برای آدم. مهمون که می اومد بابام منو برمیداشت میرفتیم شبا توی یه اتاق دیگه میخوابیدیم. یه تخت بزرگ داشت. چسبیده به دیوار و یه فرورفتگی هم کنارش بود. فقط یه خاطره تو ذهنمه. که من از تخت افتادم توی اون فرورفتگی و یه چیز گرم و پشمالو زیر بدنم وول میخورد و بعدش هم فرار کرد. من فقط جیغ میزدم. بابام بغلم کرد و ساکتم کرد. گفت چیزی نبوده. در باز بود گربه اومد توی اتاق!!!! ولی اون صحنه هیچوقت از پس زمینه ذهنم بیرون نرفت.

یا یه بار دیگه توی همین سنین از تهران برمی گشتیم ولایت. توی یه رستوران توقف کردیم ناهار بخوریم. گربه زیر میز هی اینور و اونور میرفت. دمش خورد به پام. سریع رفتم بالای صندلی و صندلی برگشت و من با پشت سر خوردم زمین. باز هم ترس و درد و جیغ هایی که می زدم.

بعدها یادمه توی اولین خونه بابام اینا، آشپزخونه به یه حیاط خلوت راه داشت. مامانم غذاهای بودار رو میبرد توی اون حیاط خلوت از جمله ماهی یا بادمجون. تا بوی غذا پبلند میشد یه گربه یا چند تا گربه می اومدن رو دیوار حیاط خلوت و میو میو می کردن. من از این منظره خیلی میترسیدم. و میومدم توی آشپزخونه و درو می بستم. چه غذاهایی که نسوخت این جوری..

دیگه ترس توی ذهنم موند و هنوز هم با منه. حتی توی خرید خونه هایی که بعد از ازدواج توش زندگی کردیم یا اتفاقات بعدی هم تاثیرگذار بود. دو بار گربه ها اومدن توی راه پله منتهی به پشت بوم. من هم تنها بودم. نمی دونم فکر می کنم حیوون وقتی توی یه جای بسته گیر می افته مضطرب میشه و میو میو می کنه. حتی ادرار هم می کنه. بار اول قدبلندو باردار بودم و باید از خونه درمی اومدم و میرفتم جایی که عملا زندانی شده بودم تو خونه.

بار دوم تو خونه تنها بودم و باید میرفتم دنبال خوش خنده که کلاسش تموم شده بود. گربه تو راه پله میو میو می کرد و من اینور توی خونه سکته کرده بودم. با ضربان قلب بالا و رنگ پریده و خیس عرق. آخرش زنگ زدم به آتش نشانی. تا مدت ها همش فکر می کردم اگه درو باز کنم گربه می پره توی خونه.

این مطلب اینجا باشه تا توی یه پست دیگه بگم چقدر عذاب می کشم وقتی دعوت میشم جایی که تو خونه گربه یا سگ دارن. و یا این روزا توی پیاده روی ها چقدر دچار مشکل میشم.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ساعت 10:13  توسط فروغ دانا  | 
  بالا