|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
سلام سلام
جمعه که همسر از ولایت برگشتند در همون صحبت های صمیمانه عصر جمعه، فرمودند یکشنبه ناهار که دیروز باشه مهمون ایشونیم تو هر رستورانی که انتخاب کنیم. یه سر هم به خونه پدرشوهر مرحوم بزنیم که کتابخونه و کمد کت و شلواراش رو ببینیم. کتاب های خوب رو بیاریم خونه خودمون و کت و شلوارا رو دم عید بدیم به چند نفر(تکلیف بقیه لباس ها رو تو هفته های اول پس از فوتشون مشخص کردیم. با توجه به شروع فصل سرما تو آذرماه، دسته بندی کردیم کفش ها و لباس های تمیز رو دادیم به یه خیریه مردان که پخش کنند و برای روحشون فاتحه بفرستند)
منم گفتم خوش خنده یه آزمایش داره اونم سر راه انجام میدیم. که مقبول افتاد.
عصر شنبه که رفتم خونه گفتم اینا برای ناهار دوشنبه نیاز به غذا دارن. برای شام ماکارونی درست کردم که خوردیم جای شما خالی و بقیشو گذاشتم تو یخچال. بعد مرغ رو تفت دادم با پیاز داغ، تو فریزر اسفناج سرخ کرده هم داشتم. آرامپزو آماده کردم. گفتم صبح یکشنبه میزنم به برق همه رو با آلو میریزم رو هم تا برگردیم خورش آلو اسفناج هم آماده شده.
خلاصه که یا به خاطر بارش برف بود، یا زنگ زدن یکی از کارگرا که اوقات شوهرمون رو تلخ کرد، نمی دونم گفت امروز نریم بیرون. تا ساعت 11 هم صبر کردم و دیدم نخیر!! از خر شیطون پیاده نمی شن. برف هم شدید شده بود دیگه اصرار نکردم. پاشدم برنج شستم برای کته، گوشت چرخ کرده در آوردم برای کباب تابه ای. خوش خنده رو برداشتم رفتیم آزمایش که یه بیمارستانی نزدیک منزل هستش. برگشتیم. تند و تند کباب تابه ای با گوجه سرخ شده و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم. برنج هم تا یک و نیم دم کشید و جاتون خالی چه غذایی شد. کمی هم آلو اسفناج آوردم و خوردیم.
پی نوشت:
1.ما، یعنی من و همسر از اول سال شروع کردیم تو یه حساب جداگانه هر ماه پول پس انداز کردیم که تا آخر همین امسال یا اوایل سال آینده یه سفر برون. مرزی بریم 4 تایی. با حساب و کتاب اول سال 1402 می شد هم یه سفر 5 روزه رفت، هم ارز خرید و هم اونجا خوب خورد و خوب گشت. حالا با این تورم همه چیز به هم ریخته. تازه یه سفر پیدا کرده بودیم که 15اسفند بریم، تا بیاییم نظرات رو در مورد هتل ها ببینیم و ساعت پرواز رو چک کنیم ، ظرف ده دقیقه قیمت ها اضافه شد. واقعا که نمی شه برای ده دقیقه بعد هم برنامه ریزی کرد.
2. پرستار جدید مامان هم استانی ما نیست. اهل استانیه تقریبا در جنوب کشور. حالا خواهرم زنگ زده میگه این خانم گفتن من از 10 فروردین میرم شهر خودمون که تا 17 فروردین جمع مرخصی هام میشه. بعدش هم کارای اداری دارم که کم کم برگردم 4 اردیبهشت میشه. شما برای 10 فروردین تا 4 اردیبهشت فکر یه نفری باشید برای حاج خانم. اون دو تا پرستار خ1 و خ2 بودند که تا بهمن ماه کنار مامانم کمک حالمون بودند، اونا گفتن ما نمی تونیم بیاییم. تا یه همچین چیزی میشه خواهرم گوشیو بر میداره اولش خبرا رو به من میده. من هم راه دور و در این مورد خاص نمی تونم کمکی بکنم. به شدت به هم میریزم. از پنجشنبه که این مورد رو بهم گفت تا الان شبی دو سه ساعت بیشتر نتونستم بخوابم. خدا بخیر کنه برای این دفعه. میدونم جور میشه ولی همیشه یه فکر و خیالی باید تو ذهنم جولان بده.
|
|