حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلام

با احتساب امروز، سه روز دیگه به پایان سال 1402 باقی مونده. هر سال خیلی خیلی سریع میگذره. حتی با وجود این که بعضی شب ها، بعضی روزها انگار ثانیه ها کش می اومدن و زمان نمی گذشت.

انگار غصه ها تموم نمی شد. زمان های اضطراب و استرس طولانی می شدن.

در عوض عمر شادی ها زود تموم میشد.

به هر حال گذشت.

سال 1402، اول سال با سفر شیراز شروع شد، آخر سال با سفر تر.کیه تموم شد، وسطاش که در حال رفت و آمد به ولایت بودم برای کنار مامان بودن.

وسطاش بیماری پدرهمسرم به طور ناگهانی شروع شد و ما خیلی سریع تو دو ماه ایشونو از دست دادیم.

همسر به سختی با مرگ پدرش کنار اومد. الان کمی بهتره.

خوش خنده تو همون روزهای شروع بیماری پدرشوهر خدابیامرزم تو بیمارستان بستری شد و عمل جراحی شد.

خوش خنده بهمن ماه فارغ التحصیل شد.

اسفند ماه امتحان ارشد داد که هنوز نتیجه اش اعلام نشده.

پسرجان قدبلند ما تو کارش موفق شده. حقوقش معمولیه ولی این که محل کارش ازش راضی هستند و با جدیت کارش رو دنبال می کنه خیلی خوشحالم.

حرف رفتن داره و گاه و بیگاه به زبون میاره. من راضیم اما همسر گرامی اصلا راضی به رفتن بچه ها و دور شدنشون نیست.

چند نفر دیگه رو از دوست و فامیل از دست دادیم. روحشون شاد.

تو محل کارم بعد از مصاحبه با 17 نفر دو کارشناس خوب انتخاب کردم و جایگزین دو کارشناس قدیمی کردم. خداروشکر کارشون عالیه و راضی هستم از این انتخاب.

آذر ماه با 32 سال سابقه تقاضای بازنشستگی دادم که رییس اعظم موافقت نکرد. به امید خدا سال جدید این کار رو به جریان میندازم.

بیماری مامان و توی تخت خوابیدنش منو اذیت می کنه. در جریال مسائل انتخاب پرستار دائمی و مسائل جسمی مامان هستید. سپاسگزار برادر و خواهرم هستم بابت کنار مامان بودن. خدا حغظشون کنه.

دوستان خوبی دارم هم اینجا و هم تو دنیای واقعی(هرچند اینجا هم جزیی از دنیای واقعی است)

سال جدید رو زودتر تبریک میگم خدمتتون. و از خدا میخوام هر چی خیره برامون مقدر کنه. توان رویا رویی با سختی ها رو هم به ما بده.

پی نوشت:

* پنجشنبه صبح زود رفتیم بهشت زهرا. برگشتیم به خونه و ماشین پدرشوهر سری زدیم. بعد خوش خنده روز تزریق داروش بود به خاطر کولیتش.

*همسر جمعه 25 اسفند رفتن ولایت، شوفاژها رو روشن کنه، یکی بیاد حیاط رو تمیز کنه، برق کار بیاد تعمیرات قطعی برق حیاط رو انجام بده. فردا یعنی 28 یک خانمی میان خونه رو تمیز کنن. من و بچه ها سه شنبه 29 اسفند صبح زود حرکت می کنیم. چند روزی می مونیم. 5 یا 6 فروردین برمیگردیم. خونه خودمون هستیم. هر روز به مامانم سر میزنم. امیدوارم یه استراحتی اونجا داشته باشیم. با قوای جدید بیاییم سرکار.

* تا همسر راهی شد من شروع کردم به انجام کارای باقیمونده، ملافه های تخت، لحاف های روی تخت ها، رو تختی ها، حوله ها تو چند نوبت شسته شدند. خونه جارو و گردگیری شد. چند تا غذا رو نیمه اماده کردم که ببرم ولایت. مایه ماکارونی، مایه لوبیا پلو، مایه هویج پلو، ژیگو، حلیم بادمجون، مایه خورش قیمه ، جوجه کباب و.. خیلی خسته شدم ولی این که خونه بوی تمیزی میداد انگار خستگیمو از تنم در میکرد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ساعت 11:3  توسط فروغ دانا  | 
  بالا