|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دیروز تا دیدم پایتخت تعطیل شد، سریع آماده شدم. قدبلند من برد ترمینال خوشبختانه اتوبوس بود. ساعت ۷ حرکت کردم تو خونه مامان فقط در حد یه نماز و خوردن یه لقمه غذا بودم. سریع اومدم بیمارستان. پرستارو فرستادم خونه استراحت کنه. تا ۸ شب بودم. برادر و خواهرم هم اومدن. شب با اصرار برادرم و خانمشون رفتم خونه اونا. تا شام بخوریم و .... ساعت ۱۱ شب بخیر گفتم. تازه یه دقیقه بود که خوابم برده بود، پرستار مامان زنگ زد که حاج خانم سردرد شدید دارن و پرستارارو صدا کرده بود. من و برادرم اومدیم پیش مامان، مسکن تزریق کردند،علائم حیاتیش خوب بود. خوابش که برد ما رفتیم خونه. من که خوابم نبرد اصلا. برادرم هم همین طور.
دوباره ۵ و نیم صبح پیام داد که دکتر جراحشون اومده دیدن مامان و گفته امروز مرخص نمی شه.
دوییدیم اومدیم بیمارستان. دکتر رو ندیدیم. قرار شد برادرم بره سر کار من برم خونه شون صبحونه بخورم.
ساعت ۸ صبح اومدم بیمارستان. حال مامان خوب نیست، تب نداره ولی ضربان قلبش بالای ۸۰ هستش. به نظرم شاید عفونت.ادراری هم کرده باشه.
الان ده دقیقه است که خوابیده. قرار شد تا ساعت ۲ من بمونم. ۲ خواهرم بیاد من برم خونه مامان. پرستار تا ۶ و ۷ استراحت کنه و بعد بیاد اینجا.
سر در گمم. فکر می کردم مامان امروز مرخص میشن. من هستم کنارشون تا فردا و بعد برمیگردم تهران.
الان هیچ چیز معلوم نیست. خیلی نگرانم. خیلی نگرانیم.
دعا کنید. مادرا گناه دارن. این قدر زحمت کشیدن که نباید درد بکشن. بیمار نباید بشن.
دعا کنید
|
|