حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

الان نشستم کنار مزار بابای عزیزم.

دلم تنگ شده براش خیلی خیلی زیاد

دوست داشتم الان کنارم بود با همون آرامش و متانت پدرانگیش، با همون سایه لبخند کنار لباش

با همون صدای ارام ولی محکمش با من حرف میزد

آخ باباجان، کاش بودی،جات خیلی خالیه

پی نوشت:

۱. صبر کردیم یک روز از تعطیلات بگذره ،ساعت ۴ و نیم دیروز حرکت کردیم،ولی زهی خیال باطل ،باز هم جاده شلوغ بود. خوش بگذره به همه مسافران ولایتمون

۲. مامان بعد از عملش خیلی َعیف شده. افت شدیدی تو وضعیت کلیش پیدا شده،کم اشتها، کم حرف، با خستگی زودرس وزن هم کم کرده، دلم خونه براش‌

۳۰ قدر پدر و مادرتونو بدونید

۴. فردا صبح زود برمیگردیم،خدا میدونه جاده فردا و پس فردا چه خبره؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 9:26  توسط فروغ دانا  | 
  بالا