|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دو هفته قبل در محل کار میزبان تعدای از همکاران وزارت مشابه خودمان از یک کشور دیگر بودیم. که در زمینه خدمات ارائه شده در ایران بسیار مشتاق آشنایی با این دسته از خدمت رسانی و برنامه ها بودند. از طرف صدارتخانه خودمان، سازمان ما مسوول برنامه ریزی و ارائه برنامه ها بود. یکی دو هفته قبل درگیر تهیه اسلایدها و برنامه ریزی بودیم. از نیمه مهر تا 26 هم درگیر مهمان نوازی و ارائه برنامه ها. مدیران هم پایه ما از آن کشور هم خانم بودند و هم آقا. اکثرا متخصص بودند!!! دوره تخصصشان یک ساله است. نمی دانم در طی یک سال آنها چقدر عمل جراحی انجام میدهند یا چقدر بیمار می بینند؟ جل الخالق!! اینجا کم کم 4 ساله است. نه این خوب است و نه آن.
ظاهرا که خوششان آمد و بعد از این که بروند و گزارش به وزیرشان بدهند دوره های رفت و آمد دو کشور انجام خواهد شد.
همه شان با اسم کوچک همدیگر را صدا می کردند. اسم من را هم یاد گرفتند و صدا می زدند.
بگذریم. این از مهمانداری خارجکی ما.
پنجشنبه و جمعه به خرید، تمیزکاری، آشپزی، رفتن به آرایشگاه و استراحت گذشت.
امروز باز هم بازدید از صدارتخانه داریم. نمی دانم چرا عاشق چشم و ابروی سازمان ما شدند؟ الیته این بازید امروز در انتها به نفع ما خواهد شد. اگر درست ارائه کنیم و آنها عمق کارها ر ا متوجه شوند بودجه خواهیم گرفت برای پرداخت های معوقه.
پنجشنبه خانوادگی میرویم بهشت زهرا برای برگزاری اولین مراسم سالگرد فوت پدرشوهر.
همسر برنامه ریز ی کرده که مراسم مفصل نگیرد و برای بیمارستان کودکان، بیماران سرطانی و خانواده های نیازمند کمک کند.
جمعه هم که عروسی دعوت هستیم. 4 آبان.
|
|