|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
از دو هفته قبل که من و همسر جان رفتیم ولایت و جمعه اش من با سواری برگشتم، ایشون موندن که کارای عقب افتاده رو انجام بدن.
هفته قبل که دو روز آخر هفته تعطیل شد، دو دل بودم که بریم ما سه نفر یا نه؟ ولی دیدم به خاطر سفر قبلی کارام مونده، سر فرصت خرید کردم،خونه رو تمیز کردم،غذا درست کردم،رفتم آرایشگاه ،سینما رفتیم و...
بعدش هم دیدیم هنوز استانداری اعلام تعطیلی به خاطر آلودگی هوا نکرده، جاده ها به سمت شمال ترافیکه . گفتیم ما شمالی ها می مونیم،بقیه برن.
شنبه تعطیل نبود. هزار تا جلسه و برنامه و فلان چیده شد تا آخر همین هفته.
که هر شب به حاطر سرما تعطیلی فردا رو اعلام می کردند.
تیر خلاص دیشب بود. از یه طرف همسر در حال جمع و جور کردن وسایلش بود که صبح زود راه بیفته سمت تهران. از طرف دیگه اصرار که شما سه تا بیایید. دور هم باشیم،استراحت کنید و .... پسرجان میگفت شما دو نفر برید،من میمونم، در نتیجه تصمیم گرفتیم نریم.
الان در حالی که صبحونه خوردم، خورش ظهر رو باره ،برنج برای کته شستم،گلها رو آب دادم گفتم بیام اینحا و بنویسم.
همسر هم راه افتادن و دارن میان.
پی نوشت:
۱.طبق قرار قبلی فردا از ۶ صبح شورای مدیرانه. نمی دونم تعطیلی ادامه داره یا نه؟ و اگر تعطیل بشه شورا برگزار خواهد شد؟ تا غروب معلوم میشه.
۲. هر وقت تعطبلی پیش میاد،بیشتر می فهمم که من آدم تو خونه بودن نیستم.
۳. از آبان ماه رفتن به کارخونه رو لغو کردم. به چند دلیل، یکیش این که با این رییس جدیدمون که همیشه باید دم دستش باشیم، استرس به من وارد می شد. دیگه هم این که ساعت کارشون نیم ساعت اومد جلو و تو تاریکی و سرما صبح سختم بود برم. دلایل دیگه ای هم داشت. ولی ویزیت تو کارخونه به من نشون داد، که هنوز هم تو بالین پزشک خوبی هستم و با مراجعین ارتباط خوبی می گیرم.
|
|