|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
هوا که ابری می شه یاد شمال می افتم. بارون که می باره دلم هوای شمالو می کنه. برف که میاد یاد قدیما می افتم. روز های بعد از برف باز هم یاد بچگی هام و نو جوونی رو می کنم. عجیبه که خیلی چیزا منو و ذهنمو می بره سمت خونه پدری. بهتره بگم خونه های پدری . من از زمانیکه ذهنم یار ی می کنه تا الان دو تا خونه پدری یادم میاد. البته خیلی چیز عجیبی نیست. چون تو یکی بعد از یک سالگیم رفتیم و تا اوایل سال تحصیلی اول دبیرستانم اونجا بودیم. و دومی رو همون سال 59 نقل مکان کردیم که تا حالا بابا و مامان اونجان. عروسی من و خواهرم هم اونجا برگزار شد. زمین هر دو خونه رو بابا اینا خریدند و طبق سلیقه خودشون توش خونه ساختن.
اولین خونه تقریبا تو محله مرکزی شهر بود. پشت یه دبیرستان دخترانه که بابا اونجا هم درس می دادن. بعضی از روزا که بابا تو یه کلاس طبقه دوم تدریس داشتن میزشون درست کنار پنجره کلاس بود و من روی پله های ایوون چمباتمه می زدم و بابا رو نگاه می کردم. هر از گاهی بابا به طرف من بر می گشت و یه لبخندی بهم می زد. یه خونه حیاط دار بزرگ با چند تا باغچه ، یه چاه آب ته حیاط، یه حوض وسط حیاط . یه حیاط خلوت که محل خاله بازی هامون و معلم بازی هامون بود. دو تا زیر زمین .که چقدر من از یکیشون می ترسیدم. چه تاب بازی ها که نکردیم. چقدر من و خواهرم ظهرای تابستون تو حوض آب بازی می کردیم. چقدر تو حیاط برف بازی می کردیم و آدم برفی درست می کردیم. وقتی برف می اومد روی آنتن رو که برف می گرفت تلویزیون برفکی می شد. موقع پخش سریال بابا طفلکی رو می فرستادیم پشت بوم تا روی آنتن رو پاک کنن و آنتن رو بچرخونن تا تصویر کمی صاف تر دیده بشه. بخاری نفتی توی هر اتاق بود. هر روز صبح بابا با پیت حلبی تو همه بخاری ها نفت می ریخت. همیشه یه گرمای مطبوعی تو اتاق ها بود. فقط دل کندن از اون گرما و رفتن به حیاط برای کارهای واجب خیلی سخت بود. وقتی هم که برق می رفت با چراغ نفتی و بعد ها با چراغ گازی یه جا دور هم جمع می شدیم و ما بچه ها درس می خوندیم . وقتی برق وصل می شد تازه می فهمیدیم چه نعمتیه. تو همون خونه بود که برادرم دنیا اومد یعنی تا حدود 8 سالگی من ته تغاری بودم و ناز منو می کشیدن. بعدش یه روز پاییز تو مهر ماه که از مدرسه برگشتم و غم عالم تو دلم بود که چه جوری به مامان معلم و سخت گیرم بگم که ریاضی بیست نشدم تا درو واکردم دیدم اوضاع خونه عادی نیست. دو تا دستای مامانم رو از دوطرف دوست صمیمی و خاله خدا بیامرزم گرفتن و دارن راش می برن و مامانم ناله می کنه. آقاجون خدابیامرزم هم نشسته لب ایوون و هی تسبیح می زنه و دعا می خونه و می گه پس این پسره کجاست؟(منظورش به بابام بود که بعدازظهر کلاس داشت تو یه مدرسه اون ور شهر و اون موقع بدون ماشین تا خودشو برسونه کمی طول کشیده بود). بابا اومد و مامان رو بردن بیمارستان. ساعت 12 شب بابا برگشت و منو که زیر پتو خواب بودم بوسید و گفت فروغ جون ! صاحب یه داداش شدی. خدا منو ببخشه اون روز از منظره ناله کردن مامانم خوشحال شده بودم چون دیگه به نمره من گیر نمی داد. هر بار که بیست نمی شدم ورقه رو می بردم یه گوشه و کنار تا بابا امضا کنه. اصلا طرز رفتار بابا و مامان در مقابل نمره با هم فرق می کرد. مامان بیستی بود و بابا می گفت حتی تو امتحان هم ، زمان یادگیریه. وقتی یه چیزی رو تو امتحان اشتباه می نویسی دیگه محاله تا آخر عمرت از یادت بره. البته مامانم هنوز هم معتقده که سخت گیری هاش باعث شده تا سه تا بچه تحصیلکرده تحویل جامعه بده.
اما خونه دوممون که شمال شهر بود و هنوز هم بابا اینا توش زندگی می کنن. یه خونه ویلایی سه خوابه بزرگه باپنجره های بزرگ، اتاق های وسیع، کمد دیواری های قشنگ و جادار. هر وقت که به زمان کنکورم فکر می کنم می بینم نشستم تو اون اتاق دنج و کناری که نور و صدا اذیتم نکنه. یا زمان بعد از عید که هوا خوب بود من تو حیاط و حیاط خلوت در حال راه رفتن درس می خوندم. یه جاهایی رو دیوار هم تاریخ و ساعت و درس اون روز رو می نوشتم اون نوشته ها بود تا موقع عروسیم که بابا داده بود همه جا رو نقاشی کرده بودن. غروب که می شد دیگه پاهام نا نداشت و آخراش دیگه کف پام تاول زده بودن .هر وقت به زمان ازدواجم فکر می کنم می بینم وسایلم منتقل شده به اتاق وسطی که بزرگ تر و جادار تر بود و دیگه روزای آخر قبل از جهاز آوردن من فقط در حد یه تخت جا داشتم و اکثر جهیزیه من تا سقف چیده شدن رو هم. روز نامزدی و روز عروسیم هم که آشپز و شاگردش مشغول رتق و فتق امور بودن و من هی تو دست و پاشون بودم و ازشون در مورد غذا ها سوال می کردم. آخرش آشپزه به بابام گفت یکی این عروس فضولو ببره بالا. یا اون روز صبح که خواهرم و خاله ام می خواستن منو ببرن آرایشگاه و گوش تا گوش دور سفره صبحونه مهمون نشسته بودن و من هنوز در حال بدو بدو و سفارش امور بودم. یادش به خیر هرچی بگم کم گفتم. حالا دیگه اون خونه قدیمی شده ولی هنوز محکم و سرپاست . دعا می کنم تا من زنده هستم سایه پدر و مادرم بالای سر ما و اون خونه و زندگی و خاطراتش باشه.
پی نوشت 1: اون پست قبلی که یادتونه. مورد دومو می گم. خانمه تو جلسه نیومد و دیگه هم پیداش نیست. آقاهه هم که سر براه نشسته سر جاش.
پی نوشت 2: فردا برای مراسم شب یلدا خوش خنده باید برای کلاسشون انار دون کرده و سالاد میوه ببره. امروز باید بهش کمک کنم تا درست کنه.
پی نوشت 3: اگه خدا بخواد تو دی ماه من و مامان و بابا و خوش خنده یه سفر سه چها روزه میریم مشهد.
این پست رویا جان رو که خوندم حسابی به هم ریختم. ای کاش جایی بود تا خانم های درد دیده که قلبشون از خیانت همسر رنج دیدهُ دور هم جمع می شدن و به هم دلداری می دادن. یکی دو ماه اخیر تو اداره دو تا اتفاق این چنینی افتاد که با خوندن مشکل رویای عزیزم دیدم بد نیست که این دو مورد رو بنویسم.
1. مدتی قبل تو ساختمون جدید اداره قرار شد یه طبقه نقل مکان کنیم و بریم بالاتر. خب می دو نین تو ادرات جایابی ها بر اساس نوع کار است و همکاران مرتبط با هم در یک فضا مستقر می شن تا دسترسی ارباب رجوع به اونا راحت تر باشه. روز جابه جایی ، همین طور که به همکارا سر می زدم تا هم سریع تر باشن تو کارا و هم بهشون خسته نباشید بگم ، دیدم که یکی از همکارای خانممون که مجرده و سی ساله و برو رویی هم داره ، با عصبانیت چنان میزشو کشید که هم قندون روی میزش افتاد و شکست و هم صدای گوشخراشی تولید کرد. پشتش به من بود و منو نمی دید. تو اون اتاق دو تا آقای دیگه هم مستقر هستن که هردو سی و چند ساله و متاهل و بچه دارن. رفتم که ببینم چه خبره که دیدم خانمه چنان بر افروخته و عصبانیه که نمی شه باهاش حرف زد. جو اتاق هم سنگین بود. پرسیدم چی شده؟ همکار خانم گفت ببینین جای میزمو کجا گذاشتن؟ من برای رفت و آمد از کنار میز آقای فلانی مشکل دارم. یه نگاهی کردم و به اون آقا که میزشو برده بود دم پنجره و میز خانمو جوری گذاشته بود که هم نزدیک خودش باشه و هم برای رفت و آمد خانمه مشکل داشته باشه گفتم این چه کاریه؟ . دعواشون کردم و بعدش هم به اون دو تا آقا گفتم قباحت داره. شما قبل از جابه جایی باید از روی ادب به این خانم می گفتین که میزشو کجا میل داره بذاره و بعد منتقل می شدین. وایستادم تا میزا رو جابه جا کنن . تو این فاصله دیدم آقای مذکور قهر کرده و رفته. اون یکی آقا هم که خیلی مرد معقول و محترمیه گفت هرچی شما بگین . گفتم نه هرچی که مناسب تره انجام بدیدید. یک ساعت بعد اون خانم اومد اتاق من . با بغض و بعدش هم با گریه گفت که آقای مذکور مدتیه براش مزاحمت ایجاد می کنه. براش اس ام اس می فرسته و شوخی های بی جا می کنه. ضمنا تو حرفاش گفته که توی طایفه شون بیش از یک همسر داشتن مشکلی نداره و اون می تونه به راحتی یکی یا دو زن دیگه هم بگیره. از اون خانم پرسیدم تو چیکار کردی؟ گفت خونواده ام در جریانند. به ح.ر.ا.س.ت هم گفتم . اما امروز دیگه چون میزم رو جوری گذاشته بود که موقع ورود و خروج مجبور بشم به طرفش متمایل بشم دیگه تحمل نیاوردم. گفتم تو نگران نباش و موضوع رو بسپر به من . با دکتر میم صحبت کردم. گفت هر جوری که می تونی بدون آبروریزی مساله رو تموم کن. یه خورده جمع و جور کردن کارای آقاهه که با اون خانم ارتباطی نداشته باشه قدم اول بود. بعدش هم جابه جا کردنش از این ساختمون به ساختمون قبلی تو مرکز شهر. اون رو هم با تلفن به مسوول امور اداری حلش کردم و دیروز با کمال احترام این آقا از ما خداحافظی کردن و رفتن اون اداره. از طرف دختره هم خیالم جمعه چون چهار ساله که می شناسمش و می دونم که برای این جور مردا تره هم خورد نمی کنه.
2. اما مورد دوم. آقای دکتر الف ما یه آقای تقریبا خوش تیپ و چهل و چند ساله است. خانمش معلمه و دو پسر شیطون دبستانی داره. نوع مسوولیتش طوریه که تقریبا ماهی یه بار بایدبا اکیپی ماموریت شهرستان بره. همیشه هم تو صحبت ها از سخت گیری خانمش می نالید. تا این که دیدیم یه خورده بی مسوولیت و سر به هوا شده. کارا و گزارشا رو به موقع تحویل نمی ده. خانمش گاه و بیگاه به تلفنای اداره زنگ میزنه و چکش می کنه. یه سال قبل دکتر میم ازم پرسید به نظر شما دکتر الف چشه؟ نکنه معتاد شده؟ خندیدم و گفتم نه دکتر جان. بیش تر بهش می خوره که در گیر یه رابطه عاطفی شده باشه. دیگه خبری نبود تا باز هم یکی دو ماه قبل. هر هفته سه شنبه ها باید یه گروه دور هم جمع می شدیم و نماینده هر واحد گزارش عملکرد می داد. تو اولین جلسه دیدم انگار یه خانم همکار که مطلقه است و از لحاظ قیافه هم بدکی نیست خیلی با این آقا ارتباط چشمی داره. گفتم لعنت خدا بر شیطون. ولش کن. تو جلسه دوم دیدم که ارتباطشون انگار به ایما و اشاره رسیده و به هم تو می گن. جل الخالق. این دیگه چه مدلیه؟ دو هفته قبل هم که یکی از مسوول دفترا که سنش بیش تره محرمانه بهم گفت آبدارچی اینا رو با هم دیده. ضمنا یه روز غروب خانم آقای دکتر الف دنبالش می گشته و این به موبایل جواب نمی ده و....بعدش دیگه یک ذره بیش تر مشخص شد که انگاری اینا ارتباط بیرون از سازمان هم دارند. اینو دیگه کجای دلمون بذاریم؟ تا باز هم موقع جابه جایی که این آقا اصرار می کرد که چون اتاقش کوچیکه نمیاد طبقه بالاتر (چون نزدیک ما مستقر می شد) . تا مسوول دفتر هم موضوع رو به من گفت و من هم گفتم یه روز عصر به آقای دکتر میم بگه. فرداش دکتر میم از من پرسید که نظر شما در مورد این آقای دکتر چیه؟ من هم دیده هامو گفتم اما تاکید کردم که شما آقایون باید جلوی این ماجرا رو بگیرین. اگه یه بار خانمش مشکوک بشه و بیاد اینجا آبروریزی کنه شما چیکار می کنید؟ دیگه دیروز با دکتر الف حرف زده و اون هم همه شو انکار کرده. از طرف دیگه هم قرار شده که مسوول اون خانم مطلقه نماینده واحدشو عوض کنه. امروز ظهر جلسه داریم ببینم اون خانمه میاد یا نه؟ البته به دکتر میم گفتم که اگه صیغه شده باشه که دیگه شرعیه و دیگه هیچ کس نمی تونه کاری بکنه. می بینین دوستان؟ ما رو در گیر چه ماجراهایی می کنند؟ ماشالله چه خوش اشتها هم هستند این آقایون؟
3. پی نوشت: از اوضاع اون دانشجوی پزشکی خودکشی کرده تا این حد می دونم که هنوز به جایی نرسیده تحقیقات. چون دوستان نگران بودند و می پرسیدند گفتم که مختصر و مفید نوشته باشم.
دوشنبه که تعطیل شد من و خوش خنده بدو به طرف ترمینال و خانه پدری.(یک پست در مورد خانه پدری خواهم نوشت).تا عصر پنجشنبه که آنجا بودم در پناه مهر و محبت پدر و مادر نه از سر دردهایم خبری بود و نه از بی خوابی ها. هر چند که به خاطر سرگیجه های پدرم و کمی بالا رفتن فشار خونشان نگران بودم و مشغول بیمار داری ولی همان هم غنیمت بود. جای همه شما خالی. هوای شمال عالی بود و گرم . توانستم همانجا به آرایشگاه بروم که تهران اصلا وقتش را نداشتم و خرید و رفتن به بازار روز و قدم زدن به همراه مادرم و خوش خنده و خواهر زاده و برادرزاده دور آبگیر معروف شهر و یک روز هم به دیدن بقعه ای در پای کوه.البته این بار هم از توقعات بی جای برادر و خواهر که از پدر و مادرم دارند دلگیر شدم و حرف هایم در آن ها تاثیری نداشت. جمعه هم به رفت و روب و شست و شو و درست کردن غذا گذشت.
پی نوشت: از روی سایت آزمایش های خوش خنده را پرینت گرفتم. خدا را شکر همه چیز عالی و مرتب. پس علت اختلال آزمایش دو هفته قبلش چه بود؟
مدتی است که نوشتنم نمی آید . ذوق و شوق سابق را برای سر زدن به وبلاگ خودم یا وبلاگ های دوستان ندارم. مدتی به خودم مرخصی وبلاگی دادم شاید حالم سر جا بیاید ولی نشد. شاید موضوع مربوط به مزاحم تلفنی است که دارم. شاید هم موضوع به مشکل همیشگی خوش خنده برگردد که آن را در ادامه مطلب می گویم. وضعیت کارم هم علی رغم همه قول های شفاهی درگیر اظهار نظر یک آدم مسلمان نمای شمر است که احساس حکومت به او دست داه است.
تعطیلات تاسوعا و عاشورا را نتوانستم به شهرمان بروم. اگر کمی سفت و سخت می گرفتم می رفتم. فقط من و خوش خنده. اما راست می گویند که خواستن توانستن است. نخواستم و نتوانستم. همین جا بودیم. پنجشنبه بیمارستان، جمعه عصر خرید یهویی پالتو. هدیه از طرف خوش تیپ. یهویی رفتیم بیرون و نمی دانم چطور سر از خیابان یکم نیرو ی هوایی در آوردیم و یهویی یه پالتوی قشنگ طوسی خریداری شد. بعدش رفتیم به مادر بزرگ خوش تیپ سر زدیم . شنبه شام منزل مادر شوهر و یک شنبه با خوش خنده رفتیم و سر از محل قدیمیمان در آوردیم. کمی توی پارک محل بازی کرد و دسته های عزاداری را دیدیم و برگشتیم. توی این چند روز فقط استراحت کردیم و به وزن خودمان اضافه کردیم. حالا از دوشنبه قبل رژیم را شروع کردم.قد بلند هم دو روز با دوستانش رفت هیات و با آن ها مشغول بود.
رمز ادامه مطلب همان قبلیست.
روز یک شنبه عصر تازه از کار پاک کردن و شستن و بسته بندی گوشت و مرغ رها شده بودم. سر دردم که از ساعت یک و دو تو اداره شروع شده بود با وجود خوردن مسکن داشت کم کم شدید تر می شد. به ساعت نگاه کردم شش بود گفتم اول نماز می خونم و بعدش اگه سر دردم بهتر نشده بود، میرم دوش می گیرم. همیشه دو تا کار منو آروم می کنه . یکی آشپزی کردن اونم نه یکی دو تا غذا بلکه هم زمان حداقل 4 جور غذا پختن و یکی دوش گرفتن. تازه سجاده ام رو پهن کرده بودم که تلفن زنگ زد. دوستم خانم – ش- بود. تعجب کردم آخه دیروزش مفصل با هم صحبت کرده بودیم. حال و احوال کردم. ازش پرسیدم حالت بهتر شده؟ گفت یه ذره خوب شده بودم که با شنیدن یه خبر دوباره فشارم رفته بالا و افتادم. ترسیدم . مامان و خواهرش آمریکا هستند. خواهرش دچار ضایعات متعدد متاستاتیک کنسر پستان شده و تحت درمانه. گفتم از آمریکا خبری داری؟ گفت نه. نه. از همین جا و بعدش برام ماجرایی رو گفت که تا همین الان همه مونو به هم ریخته. ظاهرا دوست صمیمی پسر خانم – ش- که اونم دانشجوی پزشکیه تو تهران و البته اهل یکی از استان های آذری زبانه براش اتفاقی افتاده بود. دوستاش شب جمعه تا ساعت 8 باهاش بودن. بعدش خدا حافظی کرده و گفته خسته ام و میرم خونه. یه آپارتمان تو غرب تهران اجاره کرده بود. فرداغروبش با هم قرار درسی داشتن هرچی تماس می گیرن جوابی نمی شنون. میرن دم خونه اش .می بینن ماشین دم خونه پارکه. برق روشنه . با کمک همسایه ها درو می شکنن . اونی که اول وارد می شه پسر خانم – ش- بود که با جنازه حلق آویز شده اش مواجه می شه. باز هم همین پسر دوستمون میره جلو و اونو می کشه پایین. پلیس میاد.صورتجلسه می کنه. موضوع رو خود- کشی گزارش می کنه. پسر دوستمون که کلا به هم ریخته تا دیروز که خبرشو داشتم نه چیزی خورده و نه خوابیده. دو تا اتوبوس از دانشگاه رفتن اون شهر برای تشییع جنازه و از این حرفا.
از لحظه ای که دوستم داشت تعریف می کرد دو طرف شقیقه هام شروع کرد به زدن . مثلا زنگ زده بود که از من مشورت بخواد برای حال روحی پسرش غافل از این که من هم یه مادرم. بلافاصله یاد مادرش افتادم. وای از دل اون مادر. تا ساعت 2 صبح سر درد داشتم. برای قد بلند که تعریف کردم. گفت خبر دار شدم مامان. تو ف.ی.س بوک پره . ضمنا من یکی دوبار دیده بودمش. جوون خوش مشرب و ورزشکار و بذله گویی بود. عاشق درس بود. تازه تدریس خصوصی هم می کرد. اصلا قیافه اش به این کارا نمی خورد. ظاهرا پدر و مادرش هم زیر بار این مساله نرفتن. ظواهر امر هم همین رو نشون میده. مادرش که کاملا شوکه است. یک قطره اشک هم نریخته. همش موبایل دستش بوده و شماره پسرش رو می گرفته و می پرسیده پس چرا پسرم جواب نمی ده. وای از دل داغدیده مادر. هر کاره ای که بشی، هر شغلی که داشته باشی ، هر گرفتاری که داشته باشی اول یه مادری. همیشه خانم ها بعد از مادر شدن همه چیز زندگیشون می شه بچه هاشون.
قد بلند چند روزه که کم حرف شده. خوب غذا نمی خوره . اکثرا رو تختش دراز می کشه و تو فکره. درکش می کنم ولی دل تو دلم نیست. دلم می خواست می تونستم ذهنش رو بخونم و بفهمم به چی فکر می کنه.
بعد از خوندن این مطلب یه فاتحه برای آرامش روح اون مرحوم بخونید.
دیروز برام یه روز خوب بود . اولا چون روز تولد خوش تیپ بود. صبح تولدشو تبریک گفتم و چون یه روز کاری بود هر کدوم رفتیم سر کارمون. قد بلند و خوش خنده هم با اس ام اس به پدرشون تبریک گفتند. برگزاری مراسم موکول شد به غروب. همین طور قرار بود صبح دوست عزیزم رو برای اولین بار ببینم. از سه شنبه هفته قبل که با هم برای دیدار دیروز هماهنگ کرده بودیم خیلی خوشحال بودم . منتظر بودم هر چه سریع تر شنبه برسه و چشمم به جمال ایشون روشن بشه. خلاصه حدود ساعت 10 بود که اومدن . یه خانم خوشگل و مهربون . حدود 2 ساعت با هم صحبت کردیم و اگه منو برای شرکت تو یه جلسه احضار نمی کردن حرفامون تموم نمی شد. با همون نوشته هام شناخت خوبی پیدا کرده بودن که چه هدیه ای منو بیش تر از همه خوشحال می کنه. دو تا کتاب برام آوردن و البته یه بسته شکلات که به شیرینی خودشون بود.فرین جان مرسی از اومدنت. همون طوری بودی که فکرشو می کردم مهربون و خوش خلق.
عصر رفتم خرید. یه کیک 4 نفره کوچولو و شمع خریدم. غروب حدود ساعت هفت و نیم بود که شوهر جان اومدن. من هم میز رو با میوه و کیک آماده کرده بودم. هدیه پدر و مادر و مادر بزرگ خوش تیپ و همین طور هدیه خودمون که همش نقدی بود رو هم گذاشتم کنارشون و تا اومد تو بچه ها با تولدت مبارک و دست زدن رفتن استقبال باباشون . کل مراسم تولد یه ربع طول کشید. بعدش تصمیم گرفتیم بریم برای خوش تیپ موبایل ببینیم و شام بخوریم. البته رفتیم ولی به موبایل فروشی نرسیده یه اتوبوس زد به آیینه بغل ماشین و موندیم تو خیابون. مقصر شوهر جان بودند و علاوه بر هزینه خرید آیینه که نمی دونم 200 یا 300 تومنه یه 40 تومن هم به راننده اتوبوس غرامت دادن. بعدش رفتیم برای شام . اصلا شام نچسبید چون باب میل من نبود. به هر حال این هم یه خاطره بود. البته خوش تیپ جان فرمودند چون به اصرار بنده بوده که رفتیم بیرون پس تقصیر ها متوجه بنده است و چون من جوابی ندادم بعد حرفشونو پس گرفتن و گفتن به هر حال اتفاقه و پیش میاد دیگه. کیک هم موند برای امروز که دور همی با چای عصرانه بخوریم.اگه دیروز تو هفت تیر یه پسر قدبلند و لاغر رو با ریش پروفسوری دیدین که با دست به ماشین ها اشاره می کرد که برن پایین تر و دور بزنن پسر من بود.
پی نوشت: دیدین گاهی تو خونه یه سری چیزا سریالی خراب می شه . حکایت خونه ماست. اولش برق تایمری راه پله کار نکرد. بعدش کفی یکی از صندلی ناهار خوری شکست. دیگه در دستوشیی شب جمعه از بیرن قفل شد و ما مجبور شدیم که از توالت فرنگی استفاده کنیم و یه سری مسواک جدید هم در بیارم. بعد رادیاتور ها یکی یکی شروع کردن به سرد شدن. همه رو تقریبا من پی گیری کرده بودم و درست شدن به جز آخری که نمی دونم چرا رو دنده لج افتاده بودم و می گفتم خوش تیپ باید خودش پی گیری کنه. که ایشون هم وقت نمی کردن. یعنی هواگیری هاشوم کرده بود . به موتور خونه هم سر زده بود وبی بازهم ایراد داشت. اما دیروز تارسیدم خونه یه دفعه زنگ زدم به اون آقاهه که همیشه برای همین کارا میاد. اومد و ایراد رو پیدا کرد و سریع رادیاتور ها گرم شدن. اینم از این که بالاخره همه کارا باید به بنده ختم بشه.
دیروز صبح برای شرکت تو سمینار دیابت رفتم یمارستان. بارون که بیداد می کرد. کلی تو حیاط بیمارستان گشتم تا یه جا پیدا کردم. نزدیک پنجره آشپز خونه بود. بوی قورمه سبزی و سوپ از همون صبح زود پخش بود. یاد روزای بیمارستان بخیر. رفتم ثبت نام کردم و یکی دو تا از همکارای قدیمی رو دیدم. یه آقای دکتری بود که با هم تو یه مرکز کار می کردیم. من سرپرست بودم و اون هم مریض می دید هم مسوول بیماری ها بود. خداییش استاد در رفتن . همش هم می خندید . کلا خوش اخلاق بود. در رفتن هاش هم به خاطر سرویس دادن به خانم و بچه ها بود. دریوز موقع پذیرایی دیدمش. همچنان خندان. یاد 5 سال قبل رو کردیم. گفتش الان تو یه بیمارستان دولتی که کارای خیلی خاصی می کنه ماهی 10 شب کشیک میدم. و چون بیمار فقط موقع پذیرش باید یه ویزیت پزشک بشن شاید تو هر کشیکی سه یا چار تا ویزیت کنه و پرونده رو بنویسه. دوست دیگرم که با اون هم همکار بودیم گفت دکتر !واقعا این مدل کار کردن راست کار خودته. آقای دکتره هم غش غش می خندید. در ضمن گفت یه کلینیک ترک اعتیاد با خانمش افتتاح کرده که حسابی وقتش رو می گیره. آدم خوش قلبیه. خدا کنه موفق بشه. تو سخنرانی ها تا ساعت یک بودم و بعد از ناهار اومدم خونه. امروز هم باید می رفتک چون هی از اداره زنگ می زنن و سوال دارن نرفتم.
عصر داشتم با خواهرم صحبت می کردم که یه اس ام اس از این دوسَتی های گل و بلبل رسید دستم. من هم فوروارد کردم برای دوستای دوران دبیرستانم که سه چهار تا پست در موردشون نوشته بودم. از آدرس دادن شرمنده ام. برید پستای آذر و دی 90 رو بخونید. یه دفعه موبایلم زنگ زد. دیدم V هستش . به خواهرم گفتم قطع کن بهت زنگ می زنم. کلی حال و احوال و اینا. دیدم صداش گرفته است . گفت راستش یکی دو تا مریض بد حال دارم که داره منو اذیت می کنه. بهش گفتم ببین امروز تو سمینار یکی از اساتید پیشنهاد کرد که چون همیشه تعدادی از بیماران هستند که هر کاری که می کنید نتیجه مطلوب رو نمی گیرید ، بعدش هم با مریض کنار بیایید و هم خودتون آرام بخش بخورید. اینو به دوستم که گفتم غش کرده بود از خنده. گفت مرسی که حالمو خوب کردی. با خواهرم حرف زدیم. همین طور َبا مامانم که مجبور شدم موضوع مشهد رو بهش بگم . چون تصمیم دارن چشم دیگه شونو هم عمل کنند. اولش تعارف کرد و بعد گفت بذار با بابات مشورت کنم بهت خبر میدم. تا شنبه باید اگه جواب مثبت بود پول رو به حساب هتل بریزم. شام رو که خوردیم رفتم موبایلمو چک کنم دیدم یه پیام از دوست عزیز وبلاگیم اومده و قرار شد شنبه تو محل کارم همدیگه رو ببینیم. بعدش میام و می گم. فعلا برای آخر هفته قراره بریم خونه پدر شوهر. هنوز برنامه دیگری نداریم. شنبه هم تولد خوش تیپ جان است. احتمالا هدیه نقدی تا خودشون هر چی که می خوان بخرن.
صبح عجب هوایی بود. راستش از ساعت چهار و نیم یه دفعه از خواب پریدم. هی غلت زدم و هی گفتم پاشم برم داروی خوش خنده رو که باید ناشتا بخوره آماده کنم و بهش بدم تنبلی کردم فقط رفتم پشت پنجره و احساس کردم هوا کمی گرفته است. چون کوه ها رو نمی دیدم. دوباره اومدم و دراز کشیدم. هر مدلی که می خوابیدم کمر درد و به دنبالش درد پای چپ که ناشی از فشار روی عصب سیاتیکه دست از سرم بر نمی داشت. فکرای مختلف زد به سرم. فکر این که جوونی چقدر خوبه. پر از هیجان و انرژیه . فکر این که چه خوب که من عاشق شدم و ازدواج کردم. ازدواج با کسی که دوستش داری خیلی خوبه. بعدش رفتم سمت بچه ها . فکر قد بلند. فکر خوش خنده. یاد آخر هفته قبل افتادم. این که از چهارشنبه تا جمعه کلا در خدمت خانواده بودم. شستم ، جارو کردم، گردگیری کردم، کمد قد بلندو ریختیم بیرون و دوباره همه رو مرتب چیدیم. رو مود آشپزی بودم. باقالی قاتوق، خورش مرغ ترش، میرزا قاسمی، سوپ سفید ، کوکوی مرغ درست کردم. ساعت 2 ظهر پنجشنبه هلاک و خسته بودم ولی راضی . شب جمعه برام مهمون اومد. اونم خوب بود. عصرش خوش خنده رو بردم تولد دوستش. ساعت 8 و نیم با خانم مهمونمون و پسرشو دخترش و قدبلند رفتیم آوردیمش. تا برگردیم خوش تیپ به همراه اقای مهمون میز شام رو چیده بودند. جمعه صبح هم دو تایی صبحانه خوریدم. بعدش همسر جان رفتند که یکی دو ساعت به پروژه سر بزنند. ناهار که داشتم فقط باید برنج می پختم. رو کاناپه دراز کشیدم . کتاب خوندم. گفته بودم که عادت دارم کتاب های قبلی رو دو باره و سه باره بخونم. رفتم سمت کتابخونه. کتاب "بادبادک باز" خالد حسینی رو برداشتم. علی رغم خشونت به کار رفته تو کتاب هنوز هم برام جالبه . کتاب دومش هم همین طور"هزاران خورشید درخشان" . ولی فکر کنم جرات نکنم فیلمشو ببینم. بچه ها ساعت 9 از خواب بیدار شدند . با هم صبحونه خوردند. خوش تیپ جان ساعت یک و نیم تشریف آوردند . مثل همیشه از میزی که روزای تعطیل می چینم لذت بردند. اما نمی دونم چرا خلقم تنگ بود؟ ساعت 3 با آقای – ش- رفتند باغ. ساعت 7و نیم برگشتند. باز هم بد اخلاق بودم. به تشخیص آقای همسر دلم برای بابا و مامانم تنگ شده و ایشان پیشنهاد کردند که دو سه روزی تنها برم دیدنشون و خوش تیپ نگهداری از بچه ها رو تقبل می کنه. امروز به پیشنهادش فکر کردم. دیدم این طوری حالم سر جاش نمیاد. بعد یه فکر بکر به نظرم رسید. راستش 14 آبان تولد بابام بود. من زنگ زدم وتبریک گفتم . رفتم که براشون یه ژاکت بافتنی بخرم که تو کلاس خصوصی هاش بپوشه اما چیز خوبی پیدا نکردم . بعدش خواستم پول بفرستم تو کارت مامانم تا با سلیقه خودشون براشون چیزی بخرند. اما نشد. امروز به فکرم رسید یه سفر با پدر و مادرم بریم مشهد. امروز اومدم و تاریخ ها رو چک کردم. 19 دی ماه تولد مامانه. شاید با یک تیر دو نشون بزنم یه جوری مامان و بابا رو بکشونم تهران بعدش من و خوش خنده با هاشون بریم مشهد. به عنوان کادوی تولد هر دو. برای هتل صحبت شد. بلیط قطار رو هم سفارش دادم. اما نمی خوام به کسی چیزی بگم تا یکی دو هفته قبلش. با مدرسه خوش خنده هم تماس گرفتم . یه جوری برنامه ریزی می کنم که با امتحانای ترمش تداخل نداشته باشه. یکمی حالم بهتره. بارون امروز منو یاد بارونای شمال انداخت. که شروع می شد و تموم نمی شد. چقدر ما دلمون می گرفت. هی دنبال خورشید تو آسمون می گشتیم. موقع بارون نمی رفتیم تو حیاط مدرسه. تو کلاس زنگای تفریح رو می گذروندیم. هی غر می زدیم که ای بابا نم کشیدیم. کی این بارون تموم می شه. یادش به خیر. قدر اون زمانا رو ندونستیم. اون موقع هایی که غصه بزرگمون امتحان فردا بود و با یه نیم نمره غلط می زدیم زیر گریه. چه چیزای کوچیکی دلمون رو خوش می کرد. مثل بوی شیرینی خونگی مامانم و تخمه بو داده عصرای جمعه. که اکثرا خانم ها و بچه ها دورهم جمع می شدند و آقایون می رفتند و قدم می زدند که اهل و عیال راحت باشند. رب تو خونه پخته می شد. آبغوره تو خونه گرفته می شد. هفته ای یک بار تا قبل از خرید ماشین لباسشویی یه خانمی می اومد خونه مون لب شیر آب حیاط لباس ها رو می شست و رو بند از این سر تا اون سر پهن می کرد. ماهی یه بار می رفتیم سینما. ماهی دو بار شام بیرون. یه بار ساندویچ و یه بار چلو کباب. یاد پیکان آبی زنگاری بابام که سال 54 خریدیم و چه مسافرت ها که باهاش نرفتیم. یاد خاله بازی های تو حیاط خلوت خونه پدری . یاد تاب بازی های تو حیاط. عصرای کشدار تابستون که تموم نمی شد و وقتی بزرگ ترا می خوابیدن ما بچه ها مجبور به سکوت بودیم و بعدش هندونه های خنکی که هر عصر تابستون دور سینی بزرگی می نشستیم تا بابا برامون شتری ببره و آب هندونه از لب و لوچه مون آویزون بشه. بعدش تو آب حوض آب بازی کنیم. و شب ها هم خودمونو باد بزنیم تا خوابمون ببره. آخ ! چه حیف .این خاطراتو بچه هامون ندارند و نخواهند داشت.
این چیزی که می خوام امروز بگم صرفا یافته ها و تجربیات من به طور کلی از برخورد هایی هست که از اطرافم داشتم. نه جنبه عمومی داره و نه قصد توهین خدای ناکرده به فرد یا افراد خاصی دارم. خب هر چی باشه من از اکثر شماها چند تا پیراهن بیش تر پاره کردم و تا حدودی گیسام هم سفید شده. حتما تا حالا متوجه شدین که من اصولا ساده زیستی رو بیش تر تر جیح می دم. سعی می کنم کلیات زندگی رو آسون تر بگیرم هر چند تو جزئیاتی که به من مر بوط می شه خیلی سخت گیرم. اما با این حال این مطلبی که می گم برداشتم از رویا رویی با پدر ها و به خصوص مادرهاست که با چشم و هم چشمی می خوان یه زندگی امروزی تری رو داشته باشن. حالا خوب مطالب زیر رو بخونین. باز هم می گم قصدم توهین به هیچ شخص خاصی نیست:
اطرافم مادرایی رو می شناسم که یا اصلا حوصله ادامه تحصیل رو نداشتن و یا شرایطش جور نشده. یا تحصیلات داشتن ولی به دلیل این که همسرشون دوست نداشتن و یا اصلا خودشون حوصله کار بیرون رو نداشتن از کار کردن خارج خونه معاف هستند. باز هم منظورم به اون خانم هایی نیست که موقت کار کردنو کنار گذاشتن تا سر فرصت مناسب کار رو دوباره از سر بگیرن. اون خانم های اولی اگه خدا بهشون لطف کنه و یه همسر تحصیل کرده و مال و منال داری هم گیرشون بیاد با دنیا اومدن بچه هاشون سعی می کنند همه اون نداشته هاشونو تو بچه هاشون محقق کنند. اولیش زایمان تو فلان بیمارستان معروفه. دومی سیسمونی کامل و گرون که اکثرا هم باید از کیش یا دوبی خریداری بشه. سومیش داشتن پرستار حد اقل نیمه وقته. بعدش حتما باید یه ماشین به نام خودشون زیر پاشون باشه تا به محض این که بچه بزرگ تر شد و تونستن بذارنش مهد با اون ماشین بتونن به خرید و استخر و یو گا و دوره های زنونه شون برسن. مهد بچه هم باید حتما یکی از بهترین و گرون ترین ها باشه. دو زبانه هم باشه که چه بهتر. بعد لباس های بچه ها همه مارک دار و بسی گران. تولد ها هر سال مفصل با غذاهایی که از بیرون سفارش داده شده. و همین طور پیش میرن تا موقع مدرسه. مدرسه باید غیر انتفاعی باشه . ناهار و میان وعده بدن. اگه دور هم باشه اشکالی نداره چشم بابای بچه کور بشه پول سرویس بده.در همین حیص و بیص باید بچه بیچاره زبان رو خصوصی ادامه بده. یه کلاس موسیقی هم بره. با زبان و موسیقی که هیچ کس مخالف نیست. ولی به طور ویژه بچه این مادر محترم باید یه معلم خصوصی هم تو خونه داشته باشه. نوع ساز موسیقی هم اگه گفتین باید چی باشه؟ درست حدس زدین پیانو. که یک پیانوی گران قیمت زیبا در گوشه پذیرایی تعبیه می شه تا هر کسی که از در وارد شد اون بچه مجبور به نواختن یه قطعه موسیقی بشه حتی اگه حالشو نداشته باشه. مادر هم به گوشه پیانو تکیه میزنه انگاری که خودش داره اون پیانو رو می نوازه. یه ورزش اختصاصی که اگه بد مینتون باشه خیلی عالیه. چون کلاس داره. بعد اکثر صحبت ها در میهمانی ها حول و حوش مدرسه بچه ها، کلاس های فوق برنامه و ..... هستش. واقعا دلم برای بچه های این خونواده ها می سوزه. باز هم اشتباه نشه فعالیت های فوق برنامه وقتی خوبه که بچه بنا به استعدادش و علاقه اش بره. اگه بچه من هم الان و تو این سن بگه من به پیانو علاقه دارم حتما براش معلم می گیرم ولی هیچ وقت خودم نظرم رو بهش تحمیل نمی کنم. آهان ! یه چیز دیگه . اینا به شوهراشون و بچه هاشون القا می کنن که خودشون فداکار ترین همسر و مادر دنیا هستند که از حق طیعی خودشون در بسیاری از موارد گذشتن تا به خونواده سرویس بدن. به همین دلیل حتما ملکی چیزی در فرصت مناسب به نام خودشون از شوهر کادو می گیرن. یه بار دیگه می گم من قصدم توهین به همنوعان خودم نیست فقط مقایسه بین زنان تحصیل کرده و شاغل با این خانم های فوق الذکر نشون میده که اولی ها به دلیل این که خودشون منبع در آمد هستند و قدر پول زحمت کشیده را می دانند بهتر برنامه ریزی می کنند و ضمنا به این مساله هم واقفند که آینده بچه ها رو خودشون می سازن نه تصمیمات والدین. و این بود انشای من!!!!!
1. دیروز صبح از استاد مشاور آمار وقت گرفتم تا به اتفاق خانم دکتر –ن- که اونم یه پایان نامه مشابه من داره بریم و اشکالاتمون رو ازش بپرسیم. من یه عادت بدی دارم اگه یه نفر تو نظر اول به نظرم خوب نشینه دیگه همون حالت تا آخر برام می مونه. البته این طور نیست که کلا قطع رابطه کنم و این ها ولی کلا احساسم نسبت به اون خوب نخواهد بود. دیروز هم همین احساسو نسبت به این استاد آماره داشتم. به نظر من طرز لباس پوشیدن و نوع رفتار خیلی در ارتباط موثره . یه آدمی که دکترا خونده اونم تو رشته آمار که کلا رشته دل انگیزی نیست باید لباس مرتب تری بپوشه. ایشون که یه آقای حدود فکر کنم 45 ساله ای بودند با شلوار پارچه ای قهوه ای و پیراهن مردونه کرم که از خودش نقش داشت ، کتونی سفید آدیداس به پا کرده بودند.!!!! بعد من و اون خانم دکتره نیم ساعت تو اتاقش بودیم نکرد یه چای برای ما سفارش بده یا یکی از شکلات های سر میز رو تعارف کنه. بعدش هم هر چی که می پرسیدیم چپ و چول جواب می داد. اکثر دانشجوهایی که به نحوی به رشته های پزشکی و پیرا پزشکی مرتبط هستند با آمار میونه خوبی ندارن و اون تعداد کمه هم که علاقه مند می شن میرن اپیدمیولوژی می خونن. حالا مثلا من از این آقا می پرسم به نظر شما متغیر هام کافیه؟ می گه نظر شما چیه؟ می پرسم به نظر شما ایراداتی که استادای دیگه گرفتن درسته؟ جواب سر بالا می ده. بعد می گه بدین برگه رو من امضا کنم. میگم کدوم برگه؟ ما باید اصلاحات رو روی پرو پوزال انجام بدیم بعدا. اومدم بیرون به خانم دکتر – ن – می گم من که چشمم آب نمی خوره خدا خودش رحم کنه. فقط یه جمله به استاد آمار گفتم اونم این بود که می دونین که ما خیلی از آمار خوشمون نمیاد تازه ما ها که این دوره رو گذروندیم همه یه جایی پست مدیر و معاون داشتیم و سازمان مربوطه به خاطر اهداف خودش ما رو برای این دوره فرستاده. یعنی دیگه شما از ما انتظار دانشجوی تر گل و ورگل 23-24 ساله رو نداشته باشین.
2. دیروز دور و بر دانشگاه اصلا جای پارک نبود. به نگهبان کارتم رو نشون دادم . گفتن برید اگه جا بود پارک کنید. قدرت خدا دو بار محوطه حیاط رو دور زدم ولی دریغ از یه اپسیلون جا. فقط از مناظر پاییزی دانشگاه لذت بردم هوا هم که عالی بود . یه لحظه اومدم یاد گرفتاری هام بیفتم گفتم ولش کن گوربابای هر چی گرفتاریه. زمان حال رو دریاب. بعدش هم رفتم بیرون دانشگاه و یه جای دوری پارک کردم. قربون خدا برم اون موقع ما با اتوبوس و مینی بوس و تاکسی می رفتیم دانشگاه. حالا دیگه همه دانشجوها یه ماشین زیر پاشون دارن. اون قدر جای پارک دور بود که موقع برگشتن چون سربالایی بود منم کتاب و لپ تاپ دستم بود یه آژانس گرفتم تا اونجا. بعدش هم نرم نرمک و سلانه سلانه در حالی که آهنگ مورد علاقه مو گوش می کردم اتوبان پارک وی رو برگشتم به سمت اداره.
3. این مسوول دفترای ما در مورد کارم از من نگران ترن . هی من می خوام بهش فکر نکنم اونا هر روز صبح از من می پرسن چی شد؟ می گم هیچی بابا می خواستی چی بشه؟ از دیروز تا حالا تو ساعت غیر اداری مگه قرار بود اتفاق خاصی بیفته؟ یکی شون که برام از عالی ترین مقام سازمان که تازه شما ها هم می شناسینش و هر روز ایشونو تو رسانه ملی زیارت می کنید وقت گرفته . ولی من نرفتم. اونی که باید با اون مقام عالی صحبت کنه دکتر الفه نه من. ضمنا این روزا دکتر آرام عزیزم با اس ام اس و تلفن هاش کلی بهم دلداری داده. مرسی آرام جان.
4. امروز خوش تیپ قد بلند و دوست قد بلند رو که هم رشته ای هستند برده با خودش سر پروژه . خلاصه باید این پسرک ما که هم رشته باباشه کلی کار یاد بگیره دیگه. امروز هی بهش می گفتم آقای مهندس ....کوچک. به باباش هم می گفتم آقای مهندس....بزرگ. هوای هر دو تاشونو باید داشته باشم.کلی عشق کردم وقتی دو تایی پدر و پسر رفتن سر کار.
5. هر سال یا وقتی من می رفتم شمال و یا بابا و مامانم می اومدن تهران سوغات شمال نصیبم می شد. سبزی های محلی، باقالی رشتی(پاچ باقالا) زیتون و از این چیزا. امسال بعد از اون سفر کذایی خرداد ماه به شمال برای عروسی و دعوای من و خوش تیپ که خواه نا خواه پدر و مادرم هم از اون با خبر شدن یه خورده مامانم سر سنگین شده بود. شهریور هم که دو روزه با بچه ها رفتیم و برگشتیم. بعد دیدم امسال من اصلا باقالی قاتوق و خورش های محلی مثل مرغ ترش درست نکردم. بچه هام هم خیلی از این غذا ها رو دوست دارن. هفته قبل زنگ زدم به مامانم . قرار شد دو جور سبزی خورشی( مرغ ترش و سبزی فسنجون ) و پاچ باقالا آماده کنند آبدارچی مون که برای عید غدیر میره شمال برام بیاره. خلاصه خواهرا همه یاری کردن و یک شنبه همه این ها به اضافه سویای بو داده محلی و بادام آستانه ( همون پسته شامی تهرونی) رسید دستم. من هم دو شب گذشته باقالی ها رو از پوست دومشون هم در آوردم و خلاصه انشاء الله آخر هفته با غذاهای شمالی در خدمت همسر و فرزندان هستم.
6. شبکه 2 هرشب سریال رویای گنجشک ها رو پخش می کنه. اتفاقا دو شب گذشته قسمت هایی ازش رو دیدم. وای اون مناظر آشنا. لهجه های گیلکی. صفا و صمیمیت مردمان روستایی شمال و از همه مهم تر اون شعر تیتراژ پایانی. عاشقشم. توصیه می کنم ببینید. به خدا سر یال های آبکی اون ور آبی نه تنها مفید نیست بلکه آدمو معتاد به خودش می کنه. این روزا همش حرف از خرم سلطان و عشق و جزا وعشق ممنوعه و.. .... همه جا هست. خیلی وقته که دیدن این سریال ها تو خونه ما ممنوعه. گاهی که میریم این ور و اون ور مهمونی صحنه هایی ازشون رو می بینیم که به نظرم خیلی هم جلف و سخیفه .
پی نوشت: بچه ها یه خبر خوش همین الان بهم رسید. آقای دکتر الف با رییس ح. ر.ا. س. ت صحبت کرده. اونم قول داده مکاتباتی که درمورد من تو پرونده ح. ر.ا.س.ت هستش رو از اون تو در بیاره . اما من اولتیماتومم رو دادم و بهشون گفتم من یکی دو ماه دیگه صبر می کنم و بعدش شما باید برای انتقال دائمم اقدام کنید. این از این. حالابرم به اصلاح پایان نامه ام برسم.
|
|