|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
30 تیر ماه پسرم 19 سالش تمام می شود. چشم هایم را این روز ها می بندم و می روم به 19 سال قبل. روزهای قبل از به دنیا آمدن پسرم.
تجربه بارداری اول هم سخت است و هم شیرین. 19 سال قبل این روزها را با استرس شیرینی می گذراندیم. پسرک من اولین نوه هر دو طرف به حساب می آمد.آن موقع ها من طرحم را در یکی از درمانگاه های جنوب تهران می گذراندم. همه همکاران از من بزرگ تر بودند. همانجا بود که تست بارداریم مثبت شد و همه آن ها مثل یکی از اعضای خانواده شان مرا تر و خشک می کردند. حتی آبدارچی. ویارانه برایم درست می کردند موقع مریض دیدن مواظبم بودند. کاش امروز همان روزها بود. شبی که آزمایش مثبت را خوش تیپ گرفت یک گردنبند به شکل اف انگلیسی زیبا هم به من هدیه کرد. مستاجر بودیم. خواستیم خانه را که یکخوابه بود قبل از زایمانم عوض کنیم که نشد. یک ماه مانده به زایمان با کمک خانواده ها چیدمان خانه را عوض کردیم و وسایل بچه را با وسایل خودمان تو یک اتاق بزرگ تر چیدیم .
تمام مدت بارداری به جزمشکل ویارهای ماه اول خیلی فرز و زرنگ بودم. تحت کنترل یک آقای دکتر مسن بودم که از همکاران مادر شوهرم بود و همسرم را از بچگی در محیط کار دیده بود و او را با اسم کوچک صدا می کرد. مردی بسیار محترم و آرام. از همان اول شرط کردم که به روش سزارین می خواهم بچه را به دنیا بیاورم. و او هم قبول کرد. محل زایمان در همان بیمارستانی بود که مادر شوهرم مشغول به کار بودند. خلاصه خیلی سفارشی بودم. دو روز مانده به زایمانم آقای دکتر به زور به من استعلاجی داد تا سر کار نروم واستراحت کنم . ماندم و به کارهای شخصی رسیدم. کلا خاطرات خوبی از هر دو زایمان دارم. توسط یک دکتر و در یک بیمارستان.
پس از زایمان از مادر شوهرو پدرشوهرم یک ست انگشتر و گوشواره مروارید و برلیان هدیه گرفتم. و از خوش تیپ یک دستبند خیلی قشنگ. که توی عالم بعد از بیهوشی به دستم بست. متاسفانه هم آن گردنبند اف و هم دستبند را برای خرید اولین خانه فروختم. اما خاطره اش همیشه توی ذهنم می ماند. سر خوش خنده هم مجددا به من یک دستبند دیگر هدیه داد که باز هم برای خانه دوم فروخته شد.
19 سال است که پسرکم چیزی را به من هدیه داده که 8 سال بعد بازهم با تولد دخترم تکرار شد. طعم شیرین مادر شدن. مادرشدن خیلی آسان است ولی مادر خوب بودن سخت. گاهی تاب و توان آدم تمام می شود. من هر دو بچه را با شیر خودم تغذیه کردم و هردو وروجک شب و روز واقعا شیره تنم را مکیدند. یادم می آید یک بار بعد از یک شب بیداری و شیر دادن به پسرم صبح موقع ویزیت یک بیمار که روی تخت خوابانده بودمش انگار از حال رفتم و افتادم کف زمین. موقعی به خودم آمدم که دیدم همکارا ن مرا روی تخت دیگری خوابانده اند و سرم به دستم وصل است. آن روزها دلم می خواست بچه ها زودتر بزرگ شوند و از شر کار یکنواخت شیر دادن و پوشک عوض کردن و ونگ و وونگ گاه و بی گاه راحت شوم. ولی الان دلم همان لحظات شیرین حس تکان خوردن بچه ها را زیر دستانم می خواهد و آرامش موقع شیر خوردنشان را . این که بغلشان کنم و بوی خوش موهایشان و زیر گردنشان را با تمام وجودم حس کنم. دلم می خواهد هنوز هم من مهم ترین آدم دورو برشان باشم. حتی به عنوان منبعی برای شیر دادن.کاری که از هیچ شخص دیگری بر نخواهد آمد.افسوس که دیگر آن روزها تکرار نخواهد شد.
19 سال است که هر روز یک دغدغه تکراری داشته ام. زندگی بچه هایم. با آن ها خندیده ام گاهی برایشان گریه کردم و گاهی هم عصبانی شدم. من کلا مادر خیلی سخت گیری هستم. اما این سخت گیری توی وجود من است و نمی توانم آن را کنار بگذارم.تمام این سخت گیری ها را با گوشه چشمی به آینده شان کرده ام. همین حالا هم اگر اتاقشان نامرتب باشد تذکر می دهم که اگر روزی ازدواج کردید و این طور زندگیتان را به هم ریختید به عروس و داماد آینده ام خواهم گفت که شلختگی ناشی از طرز تربیتشان نبوده است. دلم می خواهد بدانم آیا بچه هایم از داشتن مادری مثل من خوشحال و راضی هستند؟
|
|